مروري بر : مرگ و پنگوئن
اندري كوركف
ترجمه شهريار وقفي پور
انتشارات روزنه
با تغيير شرايط سياسي حاكم بر يك كشور تغييرات عمده اي در باورها فرهنگي ، شرايط اقتصادي و وضعيت هنري رخ مي دهد. فروپاشي اتحاد جماهير شوروي به عنوان يك كل احتماملان براي ساكنان بزرگ ترين كشور جهان در سالهاي بعد همواره با يك "نوستالوژي وحدت" تجربه خواهد شد. زماني كه حزب و دولت حاكم به مثابه پدر همواره پاسخگوي تمام نياز هاي ريز و درشت شهر وندان بود و حالا هر كس بايد مراقب و مسئول خويش باشد."مرگ و پنگوئن" را نيز مي توان در حاشيه اين رخداد سياسي اجتماعي با اهميت خوانش كرد. شايد بايد براي ورود به داستان از اين جا شروع كينم كه:باغ وحشي در كيف پايتخت اوكراين قادر به نگهداري برخي حيوانات از جمله پنگوين هايش نيست. نويسنده جواني به نام ويكتور كه با وجود اشتياق زياد همواره در نوشتن رمان خويش ناكام مانده به باغ وحش مي رود و يك پنگوئن را براي كاستن از تنهايي خويش به عنوان حيوان خانگي به خانه مي برد. انتخاب پنگوئن به عنوان همدم نويسنده ظنز بامزه اي را به كار تزريق مي كندو با در نظر گرفتن وضعيت بصري حيوان طراوت نسبي خوبي را به نوشتار سرد كار مي بخشد از سويي ديگر نگهداري از يك پنگوئن غمگين در آپارتمان نيز به خودي خود نشان دهنده نوعي نا همخواني با شرايط نيز هست كه با در نظر گرفتن عدم توانايي دولت به مثابه باغ وحش در اين داستان در غذا دادن به حيوانات تحت قيوميت خويش كار كردي كاملان انتقادي مي يابد.
نويسنده جوان در تكاپوي امرار معاش از طريق نوشتن ، داستاني را به روزنامه اي براي چاپ مي سپرد كه به اتفاق جالبي دوم مي انجامد. سر دبير روزنامه استعداد او را در نوشتن مطالب فشرده و تاثير گذار كشف كرده و از او مي خواهد كه به عنوان نويسنده اگهي هاي ترحيم با آنها همكاري كند و اين مسئله را مي توان دومين نا همخواني فرد با شرايط و يا كليت به شمار آورد سومين ناهمخواني را مي توان در نوع كار كرد مصرفي نوشته هاي يك نويسنده در اگهي هاي ترحيم ديد.دگرديسي ادبيات به نوعي فضاي سانتي مانتاليستي و جاي گيري ان در قطعات كادر بندي شده مربوط به تبريك و تسليت روزنامه ها، چيزي شبيه به در نظر گرفت يك ژانر براي اشعار سنگ قبري ، كه نياز عمومي به اين متون را با اين حفره هاي كوچك بين كادر ها بار سازي كرده و به نمايش مي گذارند. روند جنايي و تعقيب و گريز هاي مربوط به رويدادهاي بعدي كه از بر خورد با كساني كه پيشا پيش سوگنامه انها در حال تهيه است به دالاني براي سر خوردن به يك فضايي پارانويك خبر مي دهد . فضايي كه بعد از بين رفتن اقتدار پدر به قولي به مديران و پدر خوانده هاي كوچك و منطقه اي انتقال وضعيت داده است و به نوعي مافياي تو در تو امكان بروز و ظهور مي دهد. چيزي كه در "مرگ و پنگوئن" همواره و همواره با ان مواجهيم موضوع يا مسوله مراقبت است . صحنه اي ماهي دادن ويكتور به پنگوئن كه در سرتاسر كار پراكنده است با اضافه شدن يك دختر بچه به مسئوليت هاي مراقبتي اش تشديد شده و به يك وضعيت مسئله ساز بدل مي شود .در جايي از كار به روزهاي نزديك به كريسمس مي رسيم و بخشي كه دختر كوچك در انتظار گرفتن هديه اي از بابا نوئل است پدر سونيا او را به ويكتور سپرده و به دليل وضعيت خود نمي تواند به انها نزديك شود ويكتور مي داند كه بابا نوئل ي در كار نيست ولي گويي مي خواهد نقش اين پدر ناموجود را خود بازي كنند و به همين ترتيب پيوند هاي عاطفي با مفاهيمي مثل وظيفه ء بدون بهره بري در كار خود را مي يابند و در هم حل مي شوند .
ويكتور كه خود به دليل نوشتن اگهي هاي ترحيم قبل از مرگ افرادي كه به سرعت در حال كشته شدن اند مقصر مي يابد نا گزير به ترك خانه مي شود و بي سرپناهي و له شدن افراد را كه در اين داستان بيشتر حاصل گذار از سوسياليم به سرمايه داري است را به نقدي دروني مي كشد و در اين ميان سهم او از جهاني تكه تكه شده تنها به مراقبت از يك پنگوئن و يك دختر بچه خلاصه مي شود زنان نقش چنداني در داستان ندارند گويي اين عدم حضور زنان در قصه نيز كاركرد خاصي دارد و ما با جهاني مواجهيم كه ادمها نه به صورت جفت هاي مكمل بلكه تنهايي هايي در كنار هم گاهي مجبور به كمك به يك ديگر و گاهي هم مجبور به فرار از همند . و طنز سياه آندري كروكف بهترين ابزار براي نشان دادن اين جهان است جهان به شدت خودآيين ، سرد و فرد گرا.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 8:46  توسط فرهاد اکبرزاده
|
مروري بر : جمعه بيست و هشتم روي صندلي لهستاني
غزال زرگر اميني
نشر ققنوس
حرف زدن درباره مجموعه داستاني كه سعي در نمايش تمام توان خود در استفاده از موقعيت هاي مختلف را دارد، شايد در نهايت، كمي با مشكل جمع بندي روبرو شود. چرا كه اين دست آثار، به دليل تجربي بودن و ماجرا جويي هاي خاص اين منش نوشتاري، به هر طرف چرخيده و در صدد به رخ كشيدن تمام توان خود، در ارائه فضايي چند بعدي خواهند بود.چيزي كه در داستان هاي مجموعه به طور كلي مي توان به آن اشاره كرد، نوعي موقعيت مداري است. با اين توضيح كه نويسنده چندان در پي انطباق و چفت و بست قصه با فاكت يا ارجاع به واقعيت نيست. هر چند كه در برخي از داستان ها، اين مسئله تا حد قابل قبولي اغنا كننده بوده و بر همين اساس است كه گاهي مي بينيم نويسنده با پرتاب عناصر متعددي از يك زمينه، به گونه اي مخاطب را زير بمباران بخش هاي تصويري از آن وضعيت زماني ،مكاني و فرهنگي قرار مي دهد تا روايت را از اقتدار خطي اش رها كرده و با پوشش همه جانبه به فضا برسد .
داستان "زن سمندر يا زينت ؟" از همان ابتدا، يعني در نام خود، يادآور يك مناقشه قديمي ست كه به يكي از اصلي ترين مسائل مطرح فمينيسم، در بروز هويت مستقل و فرديت مرتبط است. اين حقيقت كه هويت يك زن همواره بايد در سايه قيوميت نام يك مرد تجلي يابد، مسئله ايست كه در اين داستان كه بلند ترين داستان مجموعه نيز به شمار مي رود بدان پرداخته مي شود. اين داستان كه نكات قابل تاملی را در خود دارد به شرح زندگي پنهاني زن سرايدار يك مجتمع مسكوني مي پردازد كه با زيركي خاصي در فضايي بين هويت رسمي (همسر آقاي سرايدار )و فرديت عاريتي اش كه بيشتر نمايش دهنده خواست ها و عقده هاي سركوب شده اند به تناوب در رفت و آمد است. او با زيركي خاصي يك كليد يدك از روي تمام كليد هاي واحد هاي مجتمع ساخته و نيمه هاي شب بعد از اطمينان يافتن از خالي بودن برخي واخد هاي مسكوني به درون آنها رفته (در اكثر موارد مستقيم سر يخچال مي رود) و با ناخونك زدن ،كار تفتيش و دستبرد هاي كوچك خود را پي مي گيرد . اين داستان با طرح گستره اي از چند موضوع هم زمان مثل اختلاف طبقاتي و مسئله اجتماعي، با چاشني طنزي زير پوستي در نگاه كردن به تيپ هاي مختلف اجتماعي سعي در نمايش مختصات كاملاً متفاوتي از كاراكتر قصه دارد كه بين ميل فردي و عرف يا قانون، سرگردان مانده است .
چيزي كه دو داستان ديگر مجموعه يعني "نشانه گذاري" و "صداي استخوان " را در ميان هشت داستان كل مجموعه به هم مربوط مي كند را مي توان به يك ايده آسيب شناسانه و يا در شكل ديگر نوعي عنصر غير قابل جذب و تكثير شونده، چيزي شبيه به يك تومور نسبت داد. چيزي كه مي شود در حاشيه مسئله اي به نام "آلوده انگاري" در نظريات كريستوا بدان پرداخت.
در " نشانه گذاري "مرد جوان وظيفه دارد تا درخت آلوده را از ميان درخت هاي ديگر شناسايي كرده و براي قطع كردن آن را نشانه گذاري كند، تا بيماري كه به گونه اي اغراق آميز به شكل يك غده تكثير شونده در دل درخت به تصوير كشيده شده به جاهاي ديگر سرايت نكند. در همين جاست كه مي توان با همين مفهوم سرايت، داستان "صداي استخوان"را نيز خوانش كرد. پدر درست در جريان مراسم ازدواج دخترش مي ميرد و دختر، مادر و مادر بزرگ در نهايت به اين نتيجه مي رسند كه اين رويداد نبايد به گوش ديگران سرايت كند تا مبادا مراسم پر خرج به هم خورده و در نهايت داماد متضرر شود. مراسم چند روزي به طول مي انجامد و غيبت پدر با يك دورغ مصلحتي، در قالب يك مسئله كاري رفع و رجوع مي شود و درنهايت بعد از پايان مراسم چند روزه، با وجود تمام تلاش ها و بوي اسفند بوي جنازه تمام ساختمان را گرفته و در اينجاست كه ماجرا به وضعيت خاصي پا مي گذارد. زنان مطلع يعني مادر، دختر و مادر بزرگ براي خلاصي از عنصر دور ريختني، پدر را قطعه قطعه كرده و در بسته هاي مجزا در حياط خانه دفن مي كنند. «مادر بزرگ و زن ، از كمر شروع كرده بودند . طبق توافقي ناگفته، درست از وسط مرد را نصف كردند . اره كند بود . پيرزن گفت : « تيزش نكنيم ؟ چون بايد هر نصفش رو نصف كنيم تا چهار تكه بشود.55»
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 8:45  توسط فرهاد اکبرزاده
|
حاشيه اي بر : داستايوفسكي
كريم مجتهدي
نشر هرمس
تمركز روي زندگي و آثار يك نويسنده، به عنوان سوژه محوري يك كتاب، همواره ريسك قرار گرفتن سوژه مورد بحث را در معرض صفات تفضيلي و عالي در پي خواهد داشت . هر چند نمي توان در مورد ارزش آثار داستايوفسكي ترديد چنداني به خود راه داد اما وقتي براي مثال "ارنست سيمونز" در جملات آغاز ين كتاب خود در مورد داستايوفسكي* مي نويسد:«ما به شناختمان از انديشيدن و آفرينش گري به پيشرفت بسياري نيازمنديم تا بفهميم چرا مثلا آلبرت آنيشتاين باور داشت كه او از داستايوفسكي بيشتر از كارب فردريش گاوس يكي از بزرگترين فيزيكدانان و ستاره شناسان و رياضي دانان سود بر گفته است » هنوز هم آن تقابل علم در برابر هنر با رگه هاي خواست آزار دهنده مشروعيت بخشي را در عمق اين جملات حس مي كنيم .
مفهوم "مصائب" يا رنج تحميل شده به بشر بعد از مرور زندگينامه و برخي از دست نوشته هاي داستايوفسكي، شايد از آن سو به يك مفهوم كليدي تبديل مي شود كه اين سطر ها را در ياداشتهاي او بيابيم: «من هميشه در مورد مسيح با نوعي حسادت عاشقانه حرف مي زنم و تصور مي كنم هيچ چيز در اين عالم با اهميت تر از او نيست. افزون بر اين، حتي اگر كسي ثابت كند كه مسيح و تعاليمش فاقد هر نوعي حقيقت است ،باز ترجيح خواهم داد طرفدار مسيح باشم تا طرفدار حقيقت !ص31» و براي حصول به اين نتيجه با مولف كتاب هم راي شويم كه «شايد رمان نويسي نزد داستايوفسكي تا حدودي بر اساس نوعي خود آزاري صورت مي گرفت و او خويشتن خود را مانند آزمايشگاهي تلقي مي كرد و حاضر بود سلامت جسم و روحش را به خطر بيندازد تا كار نويسندگي را به وجه احسن انجام دهد و از رضايتي كه از اين رهگذر برايش حاصل مي شد بر خوردار شود.243ص» شايد بخش اعظم درك اين حقيقت كه در دورانهاي گذشته يگانه مجراي كشف حقيقت از زير تازيانه و شكنجه مي گذشت را مديون كتاب درخشان "مراقبت و تنبه" باشيم . آنجا كه مي خوانيم :بدني كه با شكنجه بازجويي شده،مكان اجراي مجازات و مكان استخراج حقيقت است .و از همين نقطه است كه مي توان به مفهوم " عرق ريزان روح " در يك فرايند تعذيب وار خيره ماند و به ياد آورد كه كسي كه براي اولين بار از اين اصطلاح استفاده كرد مدت زمان زيادي كارگر معدن بوده است.
داستايوفسكي كه در اواخر عمر با اقبال خوبي در برخورد با رمان هاي مشهورش مواجه شد (در اين جا هم به آن تقابل "رنج و گنج "بر مي خوريم، چيزي از جنس همان تقابل مشهور " جنايت و مكافات" ) موقعيتي پيدا مي كند تا گاهي افكار و مواضع اجتماعي و سياسي اش را به شكل آشكار و به سبك روزنامه نگاران به رشته تحرير در آورده و به شيوه خاص خود مورد تحليل قرار دهد و در اعمال نظر خويش از صراحت بيشتر سود جويد. اين ياداشتها كه بعدها به همت همسرش جمع آوري شدند به صورت مجموعه اي از " ياداشتهاي روزانه" به چاپ رسيدند و از دريچه همين متون است كه مي توان با صراحت بيشتري به افكار نويسنده پي برد. هر چند كه رمان هاي او نيز بعد ها توسط باختين و ديگران، عرصه اي براي نمايش ابعاد متفاوتي از نظريه ادبي و تحليل هاي گستره شدند. اما چيزي كه به آراي نويسنده و نظريات او مربوط مي شود، در اين ياداشتهاست كه تجلي آشكار تري مي يابد. تركيب تقريباً ناسازگون "سوسياليست مسيحي" بيشتر از اين جهت مي تواند به يك موضوع بحث، صرفا در مورد داستايوفسكي بدل شود كه با نگاهي گذرا از آثار نويسنده مي توان نوعي فرديت غير قابل تجزيه را با گذر از لايه هاي ديكنزي(منظور بيشتر فقر و مسائل مورد علاقه رمان هاي چالز ديكنز نويسنده انگليسي ست ) جامعه روس تشخيص داد. نوعي عبور از توده به فرد در يك فرايند صعود/سقوط كه به ديدگاه عدالت محور نويسنده معطوف است. و از همين زاويه است كه مي توان به انتخاب هوشمندانه نويسنده كتاب "داستايوفسكي "در ايجاد ارتباط هاي مشابه با يك متاله قرون وسطي اشاره كرد.
تقابل "داستايوفسكي و آگوستين" كه در بخش هاي پاياني كتاب به عنوان يك سر فصل تحليلي در دستور كار قرار مي گيرد با اين جمله شرطي كه«حتي اگر او نوشته هاي اين متكلم را نخوانده باشد»به يك فرض قابل طرح بدل مي گردد تا به تواردي كه يك "واو" مي تواند به عنوان يك پيوند دهنده ميان دو اسم، امكان ببخشد، ميدان دهد :« با وجود تفاوتهاي بسيار ميان عقايد داستايوفسكي و آگوستين ، به نظر مي رسد تصوري كه آنها از انسان دارند ، به نحوي يكسان است. آن دو به انسان ، مانند ارسطو از منظر " حيوان ناطق " نگاه نمي كنند و نفس انسان را به عنوان صورت جسم آلي در نظر ندارند،بلكه او را موجودي مي دانند كه در زندگي خاكي و محدود خود نشاني از نا متناهيت دارد.» اين نامتناهيت كه جاي بحث در مورد اراده آزاد انسان در مقابل انجام گناه را باز مي كند با اشاره به گناه اوليه آدم ابوالبشر ،به اين نكته ظريف مي پردازد كه « خطا ممكن است از سهل انگاري و عدم آگاهي ناشي شود ، در صورتي كه گناه عين آگاهي است... گناه صرفا عناد و سرپيچي از آن خيري است كه حقانيت آن محرز است . نوعي روي گرداني از حق و قبول تعمدي امر نا حق ، گناه نوعي طغيان عميق روحي است 223.ص»
اين بخش را مي توان به عنوان پيش در آمد سئوالي به شمار آورد كه در بخش پاياني كتاب با آن مواجهيم: آيا مي توان داستايوفسكي را فيلسوف ناميد؟ در اين فصل از كتاب است كه به خوبي مي توان وجه تمايز برخورد يك فيلسوف و اديب را تشخيص داد. در ابتدا به تميز دادن مرز باريك اين دو گونه نزديك نوشتار پرداخته شده و به شباهت آثار داستايوفسكي با "فاجعه " هاي يوناني، از اين لحاظ پرداخته مي شود كه « در رمان هاي اين نويسنده ، شخصيتها مانند قهرمان هاي فاجعه هاي يوناني در تعارض محضي قرار مي گيرند كه در اثر تقابل اختيار مسلم شخصي خود و ضرورت انكار ناپذير سرنوشتشان به وجود آمده است.235» بعد از قياس او با نويسنده اي مثل سارتر با محور قرار دادن مفهوم "تعهد" و يا ولتر و روسو با محور قرار دادن موضوع "روشنگري " و تعارضات تحليل با نظريات جامعه شناختي در محدود كردن كنش به تابعي از زمينه و گذر از آراي چند فيلسوف و نظريات آنها مثل " اصالت اراده " نزد شوپنهاور ، نيچه و فرويد دوباره به تفاوت هاي اصلي دو گونه نوشتار ادبي و فلسفي ارجاع داده شده و به اين نتيجه گيري مي رسيم كه شايد بتوان به نوعي داستايوفسكي را يك فيلسوف خواند اما اين عنوان به ويژه با در نظر گرفتن جنبه هاي فني اش چيزي بر ارزش كار او نمي افزايد و بهتر است او را همان رمان نويس بزرگ واقع بين بدانيم و مطمئن باشيم كه با اين كار نه تنها از ارزش كار او نكاسته ايم بلكه در انعكاس خلاقيت استثنائي اش به درستي رفتار كرده ايم .
پي نوشت
سنجش هنر و انديشه فئودور داستايوفسكي / ارنست سيمونز/ امير جلال الدين علم.انتشارات علمي فرهنگي
مراقبت و تنبيه .تولد زندان /ميشل فوكو / افشين جهان ديده و نيكو سرخوش / نشر ني
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 8:44  توسط فرهاد اکبرزاده
|
مروري بر : روانكاوي لئونادرو داوينچي
زيگموند فرويد
ترجمه پدرام راستي
نشر ناهيد
بي شك دستاورد فرويد در زمينه تفسير ناخودآگاه، گامي اساسي در بازگشايي و تفسير راز هاي پنهان آثار هنري به شمار مي رود. خاصه وقتي كه خود دست به بازگشايي سطوح متن و مولفي چون لئوناردو داوينچي بزند .گويي مفهوم نابغه هنر مند كه طي دوران هاي متمادي يكي از اركان اصلي خلق اثر هنري به شمار مي رفت، به صورت يك دستور كار در لايه هاي زيرين تفسير فرويد افسون زدايي مي شود. خود او در اين مورد در آغاز فصل اول كتاب مي نويسد : «(روانكاوي) از اين كه فاصله ميان كمال افراد بزرگ و نقص امور پيش پا افتاده را از ميان بردارد احساس خرسندي نمي كند ، ولي البته از اين حقيقت هم نمي تواند چشم پوشي كند كه تنها اموري شايسته فهميدن اند كه از طريق چنين افرادي درك شوند و همچنين بر اين اعتقاد است كه هيچ فردي آنقدر مهم و بزرگ نيست كه از اينكه تابع قوانيني شود كه يكسان بر اعمال عادي و غير عادي حاكمند شرمزده گردد. 13ص»
روانكاوي لئوناردو داوينچي به عنوان يكي از كلاسيك ترين و ماندگار ترين متون روانكاوي هنر و هنرمند بر پايه نظريه محوري فرويد در مورد سركوب و والايش (Sublimation)استوار است كه بر مبناي آن هنرمند كسي است كه بيشتر انرژي جنسي اش را به خيال پردازي تبديل مي كند. اين كتاب به نوعي تحليلي از روشنفكر، به مثابه يك تيپ يا نوع نيز به شمار مي آيد. فرويد نه تنها مي خواهد تابلوهاي مشهوري چون موناليزا را توضيح دهد بلكه بر آن است تا به خلاقيت علمي شگفت انگيز داوينچي نيز بپردازد و همان طور كه انتظار مي رود، دامنه تحليل خود را به تجربه هاي دوران طفوليت داوينچي نيز تعميم مي دهد.
از سوي ديگر خوانش دقيق كتاب كوچك روانكاوي لئوناردو داوينچي به همان شكل كه مترجم كتاب نيز در مقدمه بدان اشاره مي كند يك وضعيت دوسويه را براي خواننده به بار مي آورد چرا كه :«هنگامي كه شخصيتي برجسته به تحليل فردي از سنخ خود از حيث شهرت مي پردازد؛ خواننده نه تحليلي يك جانبه،كه تحليلي دو سويه را در پيش روي دارد، نخست آنكه خود نويسنده بدان دست يازيده است و ديگر آنكه بر هر خواننده تيزبيني است كه بمدد تحليل موجود به ژرفاي انديشه ي تحليل گر دست يابد.11ص» پس كتاب داوينچي از اين جهت كه بازتاب دهنده بارقه هاي قابل تفسير از حيات رواني مفسر خود نيز، هست اهميتي مضاعف مي يابد.
فرويد كه در وجود لئوناردو، يك پژوهنده جستجوگر، كه هر گز هنرمند خلاق را رها نساخته مي بيند، دليل تغيير علاقه وي از هنر به علم را به فراخور افزايش سن ، عاملي موثر در ايجاد فاصله بين او و معاصرانش مي داند و توجه خواننده را معطوف به زمان و شرايط سياسي مي كند كه اقتدار كليسا رفته رفته جاي خود را به اقتدار فرهنگ باستاني مي داد كه تنها تحقيقات نظري را ارج مي نهاد ، و در اين شرايط داوينچي كه رقيبي پيشگام و ارزشمند براي بيكن و كپرنيك بود كنار گذاشته مي شود. هنگامي كه او جسد انسان و اسب را كالبد شكافي مي كرد ، و يا زماني كه نخستين ماشين پرنده را مي ساخت و يا وقتي كه به مطالعه تغذيه گياهان و عكس العمل آنها در مقابل زهر مي پرداخت، بالطبع از مفسران ارسطو دوري گزيد و بيشتر خود را به كيمياگران تحقير شده نزديك ساخت، و در آزمايشگاه هاي آنها بود كه با تحقيقات آزمايشگاهي در آن زمان نامساعد، پناهي براي خود يافت. فرويد با بررسي دقيق نقل قول ها، خود را آرام آرام از بيوگرافي داوينچي به سمت نقاط اصلي و مسئله ساز مي لغزاند و در جايي با توجه به چند نقل قول تقريبا هم سو مي نويسد «كندي در كار ، كه از همان ابتدا در آثار لئوناردو مشهود بود دال بر وجود علائم خود بازداري در او و مقدمه اي براي كنار كشيدن از نقاشي بود كه بعدها ظاهر شد.20»
بخش اول كتاب كه بيشتر پيرامون زندگي نامه هنرمند دور مي زند، وضعيت فوق العاده مفسر را در خوانش تمام احتمالات و القاء نظريه اصلي خود در پي دارد، با توجه به اين نكته كه فرويد به داوينچي از خلال نوشته هايي مي نگرد كه پيشايش، نشان عبور از دالانهاي سانسور قرون حاكميت كليسا را بر چهره دارند.
همانطور كه انتظار مي رود در آغاز فصل دوم فرويد دامنه تاويل خود را به يكي از روياهاي داوينچي، كه در نوشته هاي او يافته محدود مي كند چيزي كه به صورت خاطره از سالهاي آغازين، در حين نوشتن در مورد پرواز "كركس" به ذهنش خطور كرده است. دستور كار فرويد در ايجاد ارتباط با اين رويا به گونه ايست كه اولاً نشان دهد كه اين رويا نه صرفاً تصويري به جا مانده از كودكي، بلكه چيزي در ارتباط با اميال سركوب شده لئوناردو در بزرگساليست و اين موضوع را با آوردن شرح روند تاريخنگاري سوژه به كرسي نشانده و نماد اصلي روياي داوينچي را در ايجاد ارتباط با يكي از سمبل هاي مصر باستان خوانش مي كند: «اين حقيقت وجود دارد كه مصريان باستان در رمز نوشته هاي خود مادر را به شكل كركسي ترسيم مي كردند.همچنين مصريان الهه مادري را مي پرستيدند كه سري همچون كركس داشت .45ص». و كار تفسير تا جايي پيش مي رود كه ما به اين جملات مي رسيم : جايگزيني مادر با كركس نشان مي دهد كه كودك جاي خالي پدر را احساس كرده،خود را با مادر تنها مي يابد.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 8:43  توسط فرهاد اکبرزاده
|
مروري بر : خودكشي نهنگ ها جاده را غرق عرق كرده بود.
سروده فرزانه مرادي
نشر مهر راوش
واكنش به فضاي سنگين ادبيات رسمي در اين سالها منجر به بروز ادبياتي شده كه با آنارشي خاص سعي در نمايش نوعي فضاي متفاوت را در خود دروني كرده است . وقتي ادبيات رسمي با تمام توان روي اصول و قواعد پا مي فشارد، اين بخش واكنشي، روي بدعت و عادت زدايي متمركز مي شود و هر چه از آن طرف بر روي مفاهيم سنگين و وزن دار تاكيد مي شود، در اين سو روي بازيگوشي و سبكي.گويي تعادل در اين ميان مفهومي قافيه باخته است كه از دو سو خود را نا ممكن مي انگارد. "خودكشي نهنگ ها جاده را غرق عرق كرده بود " مصداق قابل بحثي از اين ادبيات واكنشي ست. ادبياتي كه همواره همچون ارفه پشت به سنت ها دارد و تجربه و نوجويي را محور كار خويش قرار داده است. سنت ها در اين بازي فقط به كار هجو مي آيند و و حواشي، نقش عمده اي را به خود مشغول ساخته اند . براي مثال در صفحات اوليه مجموعه به رسم پيشكش ما ليستي از اسامي و مفاهيم را در پيش رو داريم كه چندان به هم مربوط نمي نمايند. مثلاً ژرژ باتاي در كنار حلاج و يا عنايت . اين در هم آميختگي را مي توان در ديگر صفحات مجموعه نيز ديد. گاهي به عنوان خواننده احساس مي كنيم اين اغتشاش در مقابل انظباط، درست همان چيزي است كه بايد به آن توجه كرد.اگر ما در نمونه هاي رسمي و سنتي شعر فارسي براي وارد كردن يك اتوبوس و يا آمبولانس به شعر، بايد كلي به قولي چانه زني مي كرديم و واژ آرايي به خرج مي داديم و عروض و هجا بندي را كمي متفاوت مي كرديم، در مجموعه فرزانه مرادي ما درست در تقابل اين روند قرار گرفته ايم. گويي فضاي كار با هر چيز بيگانه اي بيشتر جور در مي آيد تا عناصر و مصالح مرسوم در فضاي مقابلش. براي نمونه وقتي ما با شعري مواجه مي شويم كه نام " بتامتازون" را بر پيشاني دارد نسبت به كليت كار چندان جا نمي خوريم و در قدم هاي بعدي با اين نام كمي پيش رفته تر نيز به راحتي كنار مي آييم "به دي پرازيو امپروزا و روزهاي جمعه" خود كشي نهنگ ها ... اشتهاي قابل توجهي براي بلعيدن هر چيز ناجور و برجسته دارد . چه اين كلمات نام يك آرام بخش باشند چه يك تركيب غير قابل خوانش مثل «تلهام». نوعي بازيگوشي تينيجري در سراسر مجموعه موج مي زند كه در لهجه هاي مختلف كش مي آيد و گلو تازه مي كند. نوعي نگاه فست فوتي به جهان و ادبيات اس ام اسي . تركيبي از حرفهاي بامزه و آيرونيك و خلاقيت هاي لحظه اي و كمي پراكنده . توصيف اين موقعيت مختلط بدون به چالش كشيدن مفاهيم كليدي ادبيات رسمي جداً كار سختي است. تقطيع و هندسه نوشتار نه از الگو هاي شعر شاملويي پيروي مي كند، نه به نثر كاملاً نزديك مي شود، نه روايت محور ماجراست، نه موسقي و نه حتي پرتاب تصاوير يك نمونه از نوع ناموجود كه نمي شود حتي براي آن مختصاتي تعريف كرد. اما با وجود اين،خود را بيشتر از هر متني به اجرا مي گذارد.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 8:41  توسط فرهاد اکبرزاده
|
مروري بر: مورچه هايي كه پدرم را خوردند.
علي قانع
نشر ققنوس- چاپ دوم 87
وقتي نام يك مجموعه داستان از يكي از داستان هاي همان مجموعه انتخاب شود و اين داستان نيز در چينش كلي، اولين داستان قرار گيرد. طبيعتا تمركز بيشتري را معطوف به خود خواهد ساخت. "داستان مورچه هايي كه پدرم را خوردند " از اين رو اصلي ترين داستان مجموعه اي به همين نام از علي قانع است، كه توانسته رتبه دوم پنجمين دوره جايزه ادبي اصفهان را در سال 86 از آن خود كند و با تجديد چاپ در سال 87 به عنوان سوژه اي براي مروري دوباره به اين نوشتار راه يابد.
چيزي كه در اولين بر خورد با داستان هاي مجموعه با آن مواجهيم استقرار مفاهيم اخلاقي در پس زمينه قصه هاست . مفاهيمي مثل وفاداري ،خيانت ،مراقبت ، وظيفه و از اين دست ،كه در پيكر بندي و فضا سازي كار نقش موثري دارند. اين مسئله را مي توان به صورت يك حكم به كل مجموعه نيز تعميم داد . چيزي شبيه به سينماي مسعود كيميايي با آن قرار دادهاي اخلاقي شهري و يا به شكل دقيق تر تهراني آثارش كه، فراروي از سوژه هاي تكرار شونده، اين فضا را براي او و منتقدانش به يك منطقه بحراني بدل كرده اند.
در داستان" مورچه هايي كه ..." به قصه سر راست و خوش تراشي بر مي خوريم . پدري بعد از سالها حبس با رشد بيش از پيش بيماري سرطان، روز هاي پاياني زندگي اش را سپري مي كند و به همين دليل مسئولان زندان راي بر آزادي او در واپسين روزها داده اند او با دادن شماره فرزندش به مسئولان زندان او را فرا مي خواند تا به برخي ابهامات در مورد زندگي اش مخصوصا در حوزه خصوصي و در ارتباط با خانواده اش سر و سامان ببخشد . خوانند از زاويه روايت پسر وي در جريان قصه قرار مي گيريد و اين ابهام براي ما به عنوان خواننده نيز تقريباً تا پايان قصه باقي مي ماند و به شكل كامل و جامعي پاسخ نمي يابد .فضاي بر خورد ميان پدر و پسر و گردش آنها در درون شهر كه بيشتر با سكوت سپري مي شود و بيشتر به نيت خواني راوي معطوف است با ظرافت قابل ستايشي در اين قصه پياده شده است. گويي ما شاهد گفتگوي نمادين بين دو نسل هستيم. پدر به عنوان نماينده اي از يك نسل خطاكار و پسر به عنوان نماينده نسلي پرسشگر كه پاسخ چندان منطقي ر ا دريافت نمي كند. البته وضعيت كلي مجموعه به شكلي است كه به اين تفسير هاي نمادين، زياد روي خوش نشان نمي دهد اما حداقل در اين مورد مي توان اين وضعيت را با رويداد هاي سياسي اينجا و اكنون به شكل نمادين خوانش كرد.
داستان "48 ساعت هواي عاشقي" نيز به عنوان بلند ترين داستان مجموعه موقعيت روايي جالبي را در اتخاذ زاويه روايت و شكل كار كرد زبان/زمان به خود گرفته است. اين داستان كه يك سفر توريستي براي ديداري دوستانه/عاشقانه را شرح مي دهد با نگاهي به زمان روايت، زمان حال استمراري را در دل داستان به بار نشانده است اين موضوع دو وضعيت هم زمان را به بار مي آورد. اول اينكه داستان از قطعيت ديگر افعال ماضي گريخته و همواره در وضعيت امكان رخداد باقي مي ماند و همين مسئله باعث جاري شدن و امتداد اين سفر عاشقانه از گذشته تا آينده و سرايت آن به بيرون قاب و تمام لحظات مي شود و اين مقطع زماني بين سه وضعيت زماني همواره معلق باقي مانده و شكلي ازلي ابدي به خود مي گيرد. هر چند كه نويسنده با كاربرد تمهيدي در پايان داستان كل ماجرا را نيز به سمت يك فرايند ذهني پيش مي راند، كه به خودي خود مي توان به اتخاذ به جاي اين زمان در بطن تابلويي رهيده از قاب به ديده تحسين نگريست.«يكي دو گليم دست باف ايراني . چند گلدان سفالي و صنايع دستي، فضاي آپارتمان را غير اروپايي كرده است. به طرف ميز كامپيوتر و قفسه كتاب ها مي روي. سليقه اش در كتاب هايي كه مي خواند با تو همسان است . چاي مي آورد و روي ميز مي گذارد. لبخند مي زند. مي گويد : « آشنايي ما از همين جا شروع شد . دقيقاً پاي همين كامپيوتر»44ص.
"فقط مريضي مادر ..." به شدت خواننده را در حاشيه فيلم مادر ساخته مرحوم علي حاتمي حركت مي دهد البته با تفاوت هاي عمده اي كه در كار وجود دارد . در اين داستان نيز مادر و مسائل مربوط به سلامتي او در كهنسالي مسبب گرد همايي فرزندان مي شود و اين نقطه كانوني، موجب بر خورد فرزندان و گشوده شدن دريچه هاي روايي به سوي زندگي شان مي شود . چيزي كه در تمام داستان هاي مجموعه با آن مواجهيم جنس صميمي و قابل دركي از دغدغه هاي نويسنده است كه با ايجاد ارتباطي عميق و طرح دوستي، يك درد دل صميمانه را ممكن مي گرداند
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 8:41  توسط فرهاد اکبرزاده
|
مروری بر : مردی که گورش گم شد
حافظ خیاوی
نشر چشمه
چيزي كه در مورد داستان هاي "مردي كه گورش را گم كرد" حافظ خياوي مي توان گفت بسيار پيچيده تر از آن است كه بشود با پيگيري سن رواي قصه ها و چينش و قرار گيري آن در مجموعه، به حل و فصل آن پرداخت. شايد بايد كمي از اين نوع دسته بندي ها دور شد و دقيقاً به جايي اشاره كرد كه كمترين توجه را معطوف خود ساخته است.
گزارش يك مسابقه فوتبال، آن هم به سبك عادل فردوسي پور، شباهت هاي زيادي به پرده خواني دارد . اگر پس زمينه پرده را از محتواي مذهبي اش خالي كنيم و روند نقالي را به عنوان نوعي از گزارش و يا روايت گري مورد بررسي قرار دهيم به نكات جالبي در اين تشابه خواهيم رسيد. اول اين كه توپ، در بازي فوتبال همان كاري را مي كند كه چوب و يا عصاي نقال براي نشان دادن بخشي از صحنه به مثابه زمين بازي انجام مي دهد و از آن مهمتر نقش و ابعاد پرده براي چهار چوب بندي روايت است. مثلاً گاهي در جريان گزارش بازي، توپ به بازيكني مي رسد و گزارشگر به سرعت مقادير قابل توجهي از اطلاعات را به سمت هدف نشانه گيري كرده و بعد از گفتن چند رقم دستمزد و چند جابه جايي تيمي به زندگي شخصي بازيكن وارد شده و كار را تا دستپخت مادرش پيش مي برد. اين روند از دو سويه قابل توجه است. اول نمايش سريع مختصاتي از سوژه و دوم نمايش خواست راوي در هدف قرار دادن و بروز اطلاعات . اين وضعيت چقدر به صحنه اي شبيه است كه ما در داستان" صف دراز مورچه گان" با آن مواجهيم . رزمنده تك تير انداز دوربين اسلحه اش را روي شخصي در آنسوي خاكريز هدف قرار داده و با انديشيدن به خود، او را تحليل و توصيف مي كند. نبرد دائمي خير و شر كه در بازي فوتبال تا حد طرفداري صرف خالي شده، درست همان صحنه جنگي ست كه راوي را از كشتن دشمن بي توجه خويش باز مي دارد.
داستان "مردها كي از گورستان مي آيند " يك شوت بلند از اين سو به آنسو و غل خوردن نرم و خارج شدن توپ از بازيست . داستان حول محور زني معلوم الحال در يك شهر كوچك مي گذرد، او در اين ميان هم خود توپ است، يعني مراكز توجه را تعريف مي كند و هم سوژه روايت. او در آن شهر پير شده و روايت هاي متعددي را با توجه به زيست متفاوتش با اهالي با درك تفاوتش نسبت به زنان خانه دار پشت سر گذاشته است .نويسنده او را از ميان مغازه ها و مناظر مختلف عبور داده و با برخورد هاي متفاوت، با ظرافتي مثال زدني لايه هاي زيرين ماجرا را به سطح مي كشاند.
و اما در اين بين "مردي كه گورش گم شد" با اين ادبيات يك آفسايد واقعي است. چند نفر بدون آنكه خواننده و حتي خود راوي از انگيزهاي پنهان آنها خبر داشته باشند. راوي را به محلي دور افتاده برده و مي كشند و راوي با توصيف كل ماجرا به شرح رويداد هاي بعد از مرگش ادامه مي دهد و مراسم مرگ خود را با يك مرگ معمولي در مقام مقايسه قرار داده و به فانتزي بنياديني مثل "حضور در مراسم خاكسپاري " تحقق مي بخشد و خواننده را در توجيه منطق پنهان كار تنها رها مي كند. اصطلاح آفسايد در اينجا از اين جهت كاركرد مي يابد كه به اين نكته توجه كنيم كه آفسايد فضاي خلاء گون در دورن مناسبات و قوانين تعريف شده بازيست كه به نوعي بيرون زمين را در درون بازي به بار مي آورد. اين سياه چاله در بازي كه به نوعي بيرون را در درون زمين ممكن مي گرداند حضور در فضاي بيرون كادر را بدون خروج از زمين ممكن مي گرداند، كه بحث هاي زيادي مي شود در موردش كرد. چيزي كه موريس بلانشو در قالب " امكان عدم امكان" جمع و جورش مي كند و به شكل ساده تري نيز مي توان آن را به" مردن بدون مردن" ترجمه كرد.
نقش پس زمينه در داستان دوم مجموعه (آن ها چه جوري مي گريند؟) دقيقاً با همان پرده خواني سنتي منطبق است با اين تفاوت كه نويسنده باجابه جا كردن پرده با صحنه و تعويض تصاوير آن با تعزيه خوان ها و حذف داستان اصلي (روايت عاشورا) تعزيه خوان ها را با توجه به نقشي كه بر عهده دارند با زندگي روزمره شان پيوند مي زند كه اين دو گانگي طنز پنهاني را به لايه زيرين اثر تزريق مي كند . شايد بايد پاي تحصيلات سينمايي نويسنده در ارتباط با علاقه شديد به تصوير پردازي در داستان هاش را هم به ميان كشيد و به گروهي از سينماگران انديشيد كه فكر كردن به لوكيشن ،نقش عمده اي را در ساخت آثارشان ايفا مي كند .
خشونت به عنوان چاشني در مقابل گزارش بي طرفانه، درست همان نقطه ايست كه گزارشگري را از قصه هاي خياوي دور كرده و نوشتار او را به رنگ هاي تند و خشن يك پرده مذهبي نزديك مي كند و درست در همين منطقه است كه مي شود نقش مديوم روايت گر را به عنوان كانوني ترين مسئله در ارتباط با زبان به چالش كشيد . چيزي كه مي شود با گزاره هاي انتقادي به آن پرداخت نقش عمده مرگ و ملحقات آن از قبيل: سوگ،عزاداري،گور و گريه و اين قبيل مفاهيم در ارتباط با هم است. چيزي كه مي شود به گونه اي در سايه زيبايي شناسي مرگ و يا بهتر است بگويم زيبايي شناسي فاشيستي جمع و جورش كرد.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 8:40  توسط فرهاد اکبرزاده
|
مروری بر : میرامار
نوشته نجیب محفوظ
ترجمه رضا عامری
نشر نی
میرامار یک پانسیون قدیمی و از رونق افتاده سواحل مدیترانه در شهر اسکندریه است. گریز گاهی برای اقامت های کوتاه و مجالی برای پرسه در اندوه گذشته ها،دوستی ها و بر خوردها. میرامار صحنه ای برای نمایش تناقض ها و تضاد هاست. جایی برای شب نشینی ها و خوشی های زود گذر و به یاد ماندنی. نجیب محفوظ (1912-2006) نوبلیست مصری،و یکی از اصلی ترین بنیان گذاران ادبیات مدرن عرب برای خوانندگان ایرانی چهره ای آشناست تعداد ترجمه هایي که از آثار او به فارسی برگردانده شده به تعداد انگشتان دست می رسد، و این موضوع حرف زدن از او درقالب دادن اطلاعات آماری و ارقام مربوط به زندگی نامه اش را تقریباً بی مورد می کند."میرامار" ساختار روایی جالبی دارد . چند مسافر در یک پانسيون هر کدام تقریباً به اندازه یک پنجم کل رمان فرصت دارند تا از خود و گذشته و رویدادهایی را که طی اقامت در میرامار شاهدند بگویند . ترکیب جمع مهمان های پانسیون شباهت زیادی به یک جامعه مینياتوریزه شده دارد. یک ژورنالیست پیر، یک ملاک معذب ،یک مجری جوان برنامه رادیویی ،مسئول مالی یک شرکت نساجی و یک مال باخته بدبین، این جامعه نمادین را تشکیل داده اند. به علاوه ماریا صاحب پانسیون و زهره دختر خدمت کار جوانی که از روستا گریخته و به آنجا پناه آورده است، او در تمام روایت ها حضوری پررنگ دارد و اغلب مورد تعرض واقع می شود. نویسنده رمان، را به صورت یک بازه زمانی خاص از حضورمهمانها در پانسيون به اجرا می گذارد .صحنه نمایش اغلب همان پانسیون است و روایت های فردی معمولاً با برخورد به یک شب نشینی به شباهت هایی در توصیف می رسند . شکل روایی کار به گونه ایست که هر کس با روایت خود بیشتر از درونیات و گذشته خود گفته و احساسات و نظرات درونی اش را در قبال شخصیت و یا بحث های مطرح شده در گفتگو ها بروز می دهد و در روایت، دیگر ما با طرف دیگر گفتگو از طریق یک روایت درونی آشنا می شویم و با گذر از همان لحظه به ماهیت پیچیده یک مکالمه کوتاه پی می بریم . نویسنده با چند جانبه نگاه کردن به سوژه های واحد، ذات گفتگو را به عنوان فرایندی در ارتباط با عقاید و خواست های متفاوت انسان ها به مثابه امری پیچیده به نمایش می گذارد. هر روایت با اپیزودهای فراوان به صحنه های متفاوت تقسیم می شود و خواست و وضعیت ذهنی راویان نیز در شکل روایت آنها تاثیر می گذارد برای مثال وقتی ما با روایت عامر وجدی که یک نویسنده قدیمی است و نسبت به مفاهیمی مثل بلاغت، نوستالوژی خاصی دارد مواجهیم. طبیعیست که باید با توصیف های شاعرانه برخورد کنیم« کل عمارت بر قطعه زمینی زبان مانند مشرف است که در دریای مدیترانه غرس شده ، و اطرافش را نخل ها و درختان سندیان جلوه داده اند، و سپس تا آنجا که در فصل شکار طنین تیررس تفنگ ها به گوش می رسد امتداد یافته است.5» او گاهی برای شرح یک اختلاف سنی به ابداعات جالبی دست می زند« چشم های عسلی ، و گونه های گل انداخته زیبا ، و خالی روی چانه که فریبنده است . نوه کوچکم . اما مادر بزرگ احتمالی اش تنها می توانست در چشم به هم زدنی عبور کرده باشند ، مادر بزرگی که نه عشق و نه ازدواج درکش نکردند . و یاد آوری خطوط چهره اش غیر ممکن است .32»
در میرامار نه تنها ما با تنوع دیدگاه و سبک توصیف بلکه با نظرگاه های مختلف در مورد انقلاب ، سرمایه داری و وضعیت اجتماعی نیز مواجهیم که در سایه دموکراسی متن امکان طرح می یابند . در این شرایط نویسنده به راحتی موضوعات مختلف را در شرایط متضاد و متخالف رها کرده و خود را از داوری صریح در مورد موضوعی خاص می رهاند. شخصیت ها هر یک بسته به موقعیت اجتماعی و شرایط خاص خود به موضوعات خاصی توجه نشان داده و مفاهیم دیگر را زیر سئوال می برند و از همین منظر است که می توان "میرامار" را به زمینه ای بسیار گسترده تر از یکپانسیون روبه زوال و متروک نیز تعمیم داد. ساختار دراماتیک اثر نیاز های خود را از رویدادها اخذ کرده و در جایی ما با قتل یکی از مهمان های پانسيون، به عنوان موضوعی تعلیقی برخورد می کنیم . این امکان و کشمکش های پیرامون زهره، دختر خدمت کار تعلیق و رقابت را نیز به این جامعه کوچک می کشاند و باعث رشد گمانه زنی های متفاوت می شود که در انتهاي رمان گره گشایی می شوند.گذشته از اینها نوشتار نجیب محفوظ نوشتاری غنی است چرا که می توان او را وارث شهرزاد دانست کسی که به شدت از تقلید چشم بسته در هنر متنفر است و سنت قصه گویي عرب را به عنوان ذخیره ای بی پایان دراختیار دارد و همواره با متونی مثل قرآن و کتب مقدس و فلسفه یونان رابطه ای دوستانه در قصه هایش برقرار کرده است.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 8:39  توسط فرهاد اکبرزاده
|
مروری بر : رقص مردگان
مجموعه داستان کوتاه : راینر ماریا ریلکه
ترجمه فرخ شهریاری
نشر افراز
ماریا ریلکه(1875-1926) تا پایان عمر بی وطن باقی ماند. او همواره تنهایی را جستجو کرد تا از آن شعر بسراید. شاید زندگی او را بتوان در دل همان سنتی توضیح داد که با نگاهی بنیادین به حکمت ازلی ناپایداری و دگرگونی جهان، به عنوان یک منش زیستی شکل گرفته است . چه این حکمت را برخواسته از آموزه های یک فیلسوف دوران باستان بدانیم و چه دریافتی تجربی در مواجهه با زمان؛ چه آن را عرفان بنامیم چه رواقی گری . در هر حالت چیزی که این نوع زیست در پی خواهد داشت نوعی جدایی از مکان به مثابه عنصری محدودکننده و دست و پا گیر است و جستجوی بی پایان برای حضور پر رنگ در جهان، بهترین پیشنهاد برای مواجهه ای تمام عیار با محدودیت ها به شمار خواهد رفت. ریلکه را معمولاً به عنوان شاعر می شناسند اما او یک رمان و چند مجموعه داستان کوتاه و ترجمه های متعدد را نیز در کارنامه خود دارد . چیزی که در اینجا و در ارتباط با این مجموعه داستان می تواند مورد توجه قرار گیرد شاید به این موضوع باز می گردد که یک شاعر به عنوان کسی که موضوع زیبایی شناسی را همواره به عنوان نوعی کیفیت بلاغی در نوشتارش حذف خواهد کرد، در پرداختن به عناصر توصیفی و روایی همواره به شکلی عمل خواهد كرد که پیوند میان عناصر در درون متن داستان هایش نیز تابع همان الگوی بلاغی- کیفی واقع شوند و این مسئله کار مترجم را به شدت دشوار خواهد کرد.
«شاید همیشه این طور بوده، شاید همیشه بیگانگی مفرط میان زمانه و آثار هنری بزرگ بوده است.بیگانگی که همیشه در درون آن وجود دارد. شاید نه. آثار هنری همیشه این گونه تنها بوده اند،درست مثل امروز و شاید شهرت هیچ گاه چیز دیگری جز تجسم سوءتفاهماتی نبوده است،که بر گرد نام جدیدی جمع می شوند . ..چون آنچه آثار هنری را از باقی چیزها متمایز می کند،موقعیت آنهاست زیرا آنها آثار آینده هستند، آثاری که زمان آمدنشان هنوز فرا نرسیده .71ص»
او در "یاداشتی درباره ی آثار هنری" که در دل مجموعه قرار گرفته است، بیشتر از هر چیز یک وضعیت نظری آخر زمانی را ترسیم می کند تا یک داستان ؛ وضعیتی که در عبارتی چون "زمان حال تحقق نیافته " تجلی می یابد.
چیزی که در مقدمه قابل توجه مترجم، نظر را جلب می کند این نکته شاید طنز آمیز است که اگر این مقدمه به دست فروید، یا یکی از پیروان او می افتاد حتماً در جهت توضیح برخی رفتار های بروز یافته در منش نویسنده و رابطه آن با مادر، به تفصیل سخن می گفت. در هر حال باید درباره مجموعه حاوی 11 داستان کوتاه که با یک مقدمه تقریباً قابل قبول از شرح حال و آثار نویسنده، مجموعه کاملی را تشکیل داده حرف زد. مفهوم رهایی یکی از محوری ترین مفاهیم مورد توجه در کار ریکله است . خواه این رهایی در قالب مرگ و مفاهیم مجاوری مثل قربانی بروز کند یا به شکل تبعید های خود خواسته و نا خواسته و هر شکل از جدایی ،کندن و فراق . چیزی که در داستان اول مجموعه " قربانی مرد" به آن بر می خوریم یک بحران در روند خواست است . زن خود را به فضایی انتحاری پرتاب می کند زیرا می داند که توجه و احساس مرد تنها در این منطقه تحریک خواهد شد« درک و احساس هرمان مرده بود ، عشق او فقط همین بود ، روز نیایش برای مردگان . حال خوب او فقط این جور وقتها بود .آری ، سپس اگنس باید او را رها کند . او را از خود رها کند .ص17». این داستان که به شدت به صورتی زیر متنی با اسطوره « مدآ » در گیر و در ارتباط است شکلی از قربانی غیرآیینی را در دوران مدرن باز آفرینی می کند و با نقشه برداری از همان الگوی اسطوره ای به تصویر هنرمندانه ای از این مساله امکان حیات می بخشد. در داستان "زن خیاط " ما در سطح روایت با داستان ساده ای مواجه می شویم . مردی به دلیل شرایط بد مالی اتاقی را در مجاورت یک زن خیاط اجاره می کند که در بدو امر نسبت به شرایط خود احساس رضایت دارد. او با یکی از دختران متمول شهر نامزد است و روزی به صورت تصادفی و کاملاً غیر ارادی به اتاق زن خیاط رانده می شود و بعد از آن به گونه ای دچار ماجراهای رسوا کننده ای می شود . زن خیاط که در داستان به شکل کاملاً عجوزه مانندی ترسیم شده او را از مسیر زندگی و موفقیت هایش جدا می کند و با مرگ خود این روند نمادین را به یک دور تباهی پیوند می زند . شکل داستان و توصیفات موجود در آن به گونه ای ست که دقیقاً بعد از پایان قصه، خواننده را به این سئوال می رساند که چرا راوی داستان با تمام انزجاری که نسبت به آن زن در خود حس می کند، همواره نسبت به او در موضعي کاملاً مسخ شده و منفعل قرار می گیرد و از همین جاست که می شود داستان را به گونه ای دیگر در ذهن ادامه داد و این کیفیت قابل تعمیم را در تمام داستان های مجموعه جست.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 8:38  توسط فرهاد اکبرزاده
|
یاداشتی بر: ماه،حلقه ی بی انگشت
سروده: میثم ریاحی
نشر داستان سرا
ماهِ، حلقه ی بی انگشت. مجوعه ای از میثم ریاحی، متشکل از سه دفتر شعر با نام ها ی "انگشت روی سنگ"،"حلقه های اشاره" و" اوراد" است که در بر گیرنده روندی از تجربه گرایی در کار سرایش این اشعار را حتی در نام گذاری این سه دفتر به نمایش می گذارند . شعر های دفتر اول این مجموعه را می توان با شعر های تقریبا” کوتاه و طرح گونه اش به برهه ای از روند شعر فارسی ارجاعداد که با شعر شاعرانی مثل رضا چایچی و بهزاد زرین پور در اوایل دهه هفتاد به اوج خود رسید این نوع شعر که می شد وام گیری برخی پیشنهادات از اشعار شاملو و ترجمه هایکو ها و کاربرد زبان گفتار را در آنها به نظاره نشست دارای چهار چوب های کاملاً مشخص و قابل شناسایی بودند.خصلت کلی این اشعار عینت گرایی و ایجاز آنها در توصیف بود. گاهی شاعر با چند توصیف کوتاه و شوکی که در پایان به شعر می داد ضربه ای به جهان ذهنی مخاطب وارد می کرد و ارتباطی می آفرید میان اجزای توصیف شده و معنایی معمولاً اومانیستی/ رمانتیک. "من" به عنوان توصیفگر جهان یا همان سوژه شناسای دکارتی همواره قهرمان و قربانی نادیده انگاشته شده و مظلوم این اشعار به شمار می رود. شهود رکن اصلی این آثار بوده و دایره واژگانی در این قبیل اشعار معمولاً ازاجزای قابل توصیف جهان پیرامونی رصد می شوند این اشعار معمولاً به "چیز" (معمولاً مهیب و فاجعه گون)نزدیکترند تا به مفهومی انتزاعی. به نام دفتر اول دقت کنید.
راز
گلها آب می نوشند
اما
کاسه را
از چشمان ما قرض می گیرند !ص40
در ادمه این روند ما با دفتر دوم و سوم روبرو می شویم که از نظر تعداد، اشعار کمتری را در خود جای داده اند و به شکلی نا محسوس، گویی رفته رفته از آن عینت به سمت ترکیبات ذهنی تر فاصله می گیریم . فرم عمودی و لاغر به سمت خطوط افقی تغییر شکل می دهد و در پایان مجموعه ما با شعریمواجهیم که کاملاً افقی تقطیع شده است. با تمام این حرفها با مرور کوتاهی در این مجموعه با لحظه های نابی مواجه می شویم که از سلوک شاعر با جهان ذهنی و زیستی اش ناشی شده و به نوعی صدای گام های شاعر را در روندی آهسته اما کاملاً تجربی در هر شعر با تمام وجود حس می کنیم.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 8:37  توسط فرهاد اکبرزاده
|

مروری به : اگه تو بميري
محمد رضا گودرزي
نشر افق
«چگونه مي شود از حد سخن گفت، بدون اين كه معناي آن را نامحدود ساخت؟»
موريس بلانشو
اگر هنوز مي توان از مرگ گفت و شنيد
شاید به این دليل عمده است كه مرگ همچنان بزرگترين سئوال بشري ست. موضوعی
كه هنوز ميتواند عشوه گری کرده و بگريزد.
نوشتن درباره
داستانهاي محمدرضا گودرزي بدون نزديكي بيش از حد و ورود به تك تك
داستانها، مستلزم در نظر گرفتن مختصات نوعي از روايتگري است كه در اشكال
گوناگون و با اجراي جلوه هاي متفاوت، آشكار كننده نوعي دلبستگي كلي و قابل
پيگيري است كه مي توان آن را در آثاري كه تاكنون از اين نويسنده منتشر شده
بررسيد.
گودرزي خوب
نگاه مي كند و به همين منوال خوب هم توصيف مي كند و مسئله درست از همين جا
آغاز ميشود. وقتي خوب توصيف ميكنيد فقط يك راه براي خروج از وسوسه زل زدن
به مسئله انضمامي را خواهيد يافت و آن مرگ است.
شما به
صورتي ناگزير البته به واسطه جبر ساختاري توصيف گري، همواره با مفهوم
استعلا (فراروي) مواجه شده و در "چيز" متوقف خواهيد شد. در اين شرايط طنز،
موضوعيت هستي شناختي خود را از دست داده و نهايتا در كار طعم بخشي به وضعيت
باقي خواهد ماند. چرا كه وقتي زبان، چنين هراسان خود را به مصداق
مي
رساند؛ ابهام، در بطن جمله سركوب شده و ساختار نوشتار، بازيهاي زباني را
به واسطه سلطه بيش از اندازه نيت مندي و اقتدار پيام، سركوب مي كند. تا
اينجا مسئله نيت مندي و توصيف گري از اين رو مجاورت خود را حفظ مي كنند كه
ما زبان را صرفا و عملا به عنوان ابزاري براي بيان و توصيف به كار مي بريم
كه در اين صورت آدرس دهي به عنوان سريع ترين حد اتصال به "چيز "يا موضوع
مورد بحث، بسامدي بالا به خود مي گيرد. ابهام كه يكي از اركان زيبايي شناسي
اثر هنريست، در اين شرايط صرفا محصول حذف و كمبود اطلاعات و در شكل هاي
تكنيكي با ورود قصه به نقاط تاريك و يا رها شدن ماجرا شكل گرفته و به
لغزنده بودن موضع روايتگر، ابهام نشانه شناختي و يا سوء تفاهمات معنايي
كمتر توجه ميشود؛ كه اين بي توجهي خود به يكبار مصرف بودن قصه منجر شده و
در نهايت همين ترفند هاي رها كردن روايت يا به تعبيري "پايان باز" هم به
نوعي كليشه آزار دهنده بدل شده و حالت نوعي دست به سر كردن و رفع تكليف را
به خود خواهد گرفت.
شمول بيش از
اندازه موضوعات و يا وضعيت هايي كه نمي توانند از تيرس ريشخند" دور از ذهن
بودن" به معناي سركوبگر هژموني اكثريت (آنچه همگان مي پذيرند) بگريزند؛
موجب از بين رفتن نگاه يونيك و زير سئوال بردن زواياي منفردي در كار نوشتار
است؛ كه سلطه نوعي مشي كارگاهي را عيان مي كنند كه بيشتر براي توجيه و
ساده سازي برخي مقدمات اوليه روايتگري مفيدند.
و اما "اگر
تو بمیری " کتاب تقریبا متفاوتی در سیر مجموعه داستانهایي ست که تا به
حال از محمدرضا گودرزی خواندهام. و اين تفاوت نشانگر برخورد او با محدوديت
هاي ساختاري روايتگري خويش و انديشيدن بدان است. فرويد مرگ را همواره چيزي
در ارتباط با ديگري توصيف كرده و با جمله " او مي ميرد" به وضعيت آرامش
بخشي اشاره مي كند كه از سوق دادن آن به سمت ديگري حاصل ميشود و توضيح مي
دهد كه" مرگ همواره، مرگ ديگريست".
«قرارمان اين بود كه هر كداممان زودتر مرديم، ديگري اين كار را بكند، وقتِ حرف زدن درباره مرگ، او را
نمي
دانم اما من كوچكترين تصوري از مرگ نداشتم و انگار درباره ي پيك نيك حرف
ميزدم . هميشه مرگ در نظرم، اتفاقي بود براي ديگران .9»
مرگ امكان
ديدن خود در ديگري را مهيا كرده و فاصله خودانديشانه لازم را به وجود مي
آورد تا ديگري را به درون كشيده و فاصله سوژه و ابژه را در خود طي كنيم. در
اين شرايط، آدرس دهي با طي "چيز" به مثابه جهان، "من" به عنوان روايت گر،
بيننده ، ناظر و يا فاعل، موضوع انديشه را در زير ذره بين تماشا قرار داده
و جهان كاملي از انعكاس را مي آفريند. با اين تفاسير آنچه در داستان اول
مجموعه يعني " اگه تو بميري " خوانده مي شود، نه صرفا داستان مرگ يكي از دو
دوست،كه قراري عجيب و كنجكاوانه را براي بعد از مرگ خود گذاشته اند بلكه
روندي دايره وار از انديشيدن به موقعيت خود در شرايط مختلف و سه وجهي ناظر ،
موضوع و مديوم است كه به شكل گرداب گوني بين جنازه دفن شده، دوست مشاهده
گر و ما؛ به عنوان خواننده، جا عوض كرده و در هم حل ميشوند. و درست در
همين جاست كه ما "كوري" را به عنوان موضوع هستي شناختي در ادبيات در مقابل
ابژه غير قابل ديد تجربه كرده و از آن نگاه كنجكاو و توصيف گر فاصله مي
گيريم.
* عنوان مطلب نام داستاني به همين نام در مجموعه است.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 8:44  توسط فرهاد اکبرزاده
|

مروری بر : ماه مهمان چشمان تو بود
شعرهاي كوتاه : فرياد شيري (تصوير سازي و گرافيك: ايليا
تهمتني )
نشر مرواريد
رويكرد
به چاپ مجموعه هاي تلفيقي در اين سالها، پديده اي نوظهور است. براي مثال همكاري
بين شاعر/
نويسنده با عكاس يا گرافيست و يا ژانرهايي مثل رمان گزارش پديده هاي تازه اي هستند
كه به گونهاي سعي درغلبه برمحدوديتهاي قراردادي برخي حوزه ها داشته و در سوداي
ارائه محصولي متفاوتند. در اين ميان نوشتن درمورد مجموعههاي تلفيقي كه به گونهاي
در برگيرنده دو عرصه متفاوت هنري هستند، ضرورتا آگاهي در دو عرصه را طلب خواهد كرد؛
با اين وجود محصول نهايي و معيارهاي موجود در خصوص كتاب مورد نظر، اين امكان را تا
حدي مهيا مي كند كه اين بحث به گونه اي حداقلي شكل بگيرد.
59
هميشه سياه كسي را مي پوشد
كه هرگز نديده است
مرگي طولاني
كه كم زندگي مي كند
با پس زمينهاي كه از طرحهاي شاملو در ذهن داريم كه خود بازتابي دروني و
بومي شده از هايكوهاي ژاپني به شمار ميرفت؛
شعرهاي فرياد شيري چيزي آشناتر به نظر مي رسند. شايد از آن جهت كه تاروپود قوميت و زيست منطقهاي به شدت در آن تنيده
شده و كمتر بوي ترجمه مي دهند. اين نكته شايد به كلان روايت هاي موجود در بافت اين
آثار نيز باز گردد. تا جاييكه مي بينيم مفاهيم اگزيستانساليستي شعرهاي شاملو جاي
خود را به اين مقدمه مي دهند:« تنها خداست كه ذهن ما را ارجاع مي دهد به يك واقعيت
ناپيدا و دروني ، يك فرم ذهني سيال و مقدس كه در ناخوداگاه ما جاي دارد». در اينجا
بحث بر سر تفاوت و كيفيت هاي هنري نيست؛ بحث بر سر موضوع استعلاست. انسان، انساني به
شدت مسئول و بيش از حد انساني كه شايد يكي از محوري ترن موضوعات استيلائي شعر
شاملو به شمار مي رفت؛ ولي در اينجا مسئله، فراروي به سمت موضوعي غيرقابل توضيح و
كاملا انتزاعي است. باز هم سري به مقدمه كتاب ميزنيم:«كلمه "هو" كه در
اين متن، آن بالا نشسته است،ارجاع به يك واقعيت فرضي براي ما آدمهاست. تصوير واژه
" هو " ناممكن است و بستگي به قدرت تخيل ما دارد. يك حس، يك لحظه درنگ و
يك ناخوداگاهي كوتاه وسرانجام : تصويري كه آگاه مان مي كند.»
از اين تفاوت آشكار،
كه گستره اي به وسعت ديدگاه اومانيستي در برابر ديدگاه سامي را عيان مي كند، كه
بگذريم شعر فرياد شيري از همان دفتر هاي اوليه يعني از همان سالهاي مياني دهه
هفتاد با " كلاغ ها زبان گنجشك را نمي فهمند" نيز ميل به اين سوي داشت. به طوري كه شعر هاي نسبتا كوتاه ؛ با فاكتورهاي ايجاز و
تصوير هايي كه بيشتر ريشه در طبيعت بومي دارند را به عنوان سرمايه در خود ذخيره
داشت.
شاعران سايه پرندگانند
سرگردان بر زمين
پرندگان روياي شاعرانند
رها در آسمان
وتو هواي حايل زمين و آسماني
از تو نفس مي كشند
شاعران وپرندگان
(ص 4)
كتاب "ماه مهمان چشمان تو بود" كه به دو چهره تاثيرگذار معاصر يعني احمد شاملو و
پرويز شاپور تقديم شده از سويي اين دو نام را در اولين برگ هاي خود دوباره در
خاطره ها زنده مي كند و از سوي ديگر نوعي وفاداري
به ريشهها را موكد ميسازد. نام پرويز شاپور كه ياد آور كاريكلماتورهاست اشاره به كشف امكانات و ظرايف طنزپردازانهاي در زبان
فارسي دارد، كه كاركرد بازيهاي زباني در سالهاي اخير را نيز به نوعي تحت الشعاع
خود قرار دادهاست. .با اين وجود "كلما طرح " نامي كه فرياد شيري و
ايليا تهمتني براي محصول همكاري خود
پيشنهاد كردهاند نيز مي تواند با اين جملات مانيفست گونه مورد توجه قرار گيرد.
« و اما " كلما طرح " مجموعه اي است از كلمه ها
و طرح ها : الف- كلمه هايي كه به تنهايي و در خوانش اول ، ارجاع به واقعيت يك شيء
دارند؛ اما وقتي كنار هم قرار مي گيرند ، تصويري خلق مي كنند كه ارجاع به يك فضاي
شاعرانه و دست نيافتني دارند . ب- طرح هايي كه مثل يك لباس مناسب ، تن كلمه ها را
مي پوشانند . تبصره : تن كلمه عريان نيست
. حتي شكل ظاهري يك كلمه و رسم الخط نوشتاري آن ، تداعي كننده يك تصوير متناسب با
مفهوم آن كلمه است. ج- تصوير در كلما طرح هميشه حامل پيام نيست : 1. تصوير در
كلماطرح هم به مخاطب لذت مي بخشد و هم به درك او از متن كمك مي كند ...»
(14)
حالا در پيراهن سياهت سياهت
بيوه آسمان و زميني
عروس رنگين كمان
دروغي بزرگ
كه خودم را با آن گول مي زنم .
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 8:42  توسط فرهاد اکبرزاده
|

حاشیه ای بر : میلیونر زاغه نشین
ساخته: دنی بویل
قهرمان نشانه گذاری ارگاسم جمعیت است. لحظه ای که توده خود
را برای فراموشی خود مورد تجاوز آرزو قرار
می دهد و این حفره حمل شده همواره خود را به
دست لحظه ای می سپارد که زمان در آن بعدی ایستا یافته؛در کالبدی که میل شدیدی به
مادیت دارد "ژست" را می آفريند. به طور کلی
منطق فانتزی منطق ارگاسم است . ارگاسم، همان لحظه جنسی که همه چیز در اوج به
مرگ چشم میدوزد. به تعبیر دیگر لحظه ای ارگاسم بهترین چشم انداز مرگ و فرود
است. قهرمان نشانه سکوت تودهاي قابل فراموشیست. قهرمان لحظه ای قربانی کردن همه برای همين است. اصلان مگر منطق
سرمایه داری (تجمع سرمایه در یک نقطه و تو لید ارزش افزوده) چیزی جز امتداد همین خواست است.
تجلی
اراده مجموعهها در ایده توحیدی خدا / شاه/ حاکم و
هبوط ناگهانی آن به سمت قهرمان، چهره ، و سر ریزشدنش به سمت مفاهیم
پاستوریزه شدهای چون"موفقیت" همواره در ساختی خیالی ایده " آن لحظه فراموش
نشدنی "(اگه بشه چی میشه ) را بازسازی می کنند. جایی که آخرین ضربه زده می
شود . اصلان همین لحظه
است که فوتبال را همواره با بازی دادن این هیجان جنسی پنهان می آمیزد
”GOOL” یا همان هدف چیزی جز امکان فراموشی بازی در کالبد نتیجه نیست. امکان
فراموشی زمان به دست هدف. در نهایت این مهم نیست که در زاغه های هند و
کشورهای
همسایهاش چه می گذرد مهم این است که فیلم "دنی بویل " انگلیسی اسکارها
را درو می کند.
هند
،با آن سینمای فانتزیکاش، جایی که تصویرش از دور برای
ما ایرانیها تصویر رقصهای دستهجمعی و تصادفهای باور نکردنی، پیدا کردن
برادرها
و همزاد های گمشده و خیانت و مفاهیمی از این دست است دیگر نمی توانست
مخاطب پیشرفته را مورد توجه قرار دهد و به همین دلیل باید کمی
خود را به واقعیت خود می مالید و نیاز به آرایش داشت باید از آن دیسکو های
پر زرق و برق و کارکتر های اتو کشیده و تجمل خیره کننده اش پایین می آمد و
خود را در
مدفوع خود غرق می کرد و لباسی از واقعیت
تشدید شده به تن می کرد تا بتواند دوباره
از ببینده امضاء بگیرد. "میلیونر زاغه نشین"
یک چشم چرانی تمام عیار را برای خود و ببینده ای که از منطق اوج و فرود
ماجراهای آن دلزده است می گشاید.
یک مسابقه یک ميلیون دلاری در کانون ماجراست و پسر زاغه نشین
درست در راستای همان منطق داستان های شهسواری برای رسیدن به این جایزه باید
مراتب را طی کند. جمال تمام جوابها را می
داند و فیلم هم با این سئوال که او چطور می تواند برنده شود و با پیش کشیدن گزینه
هایی مثل: او نابغه است ، او خوش شانس است و
او تقلب می کند سعی دارد این لحظه را باز خوانی کند. پس ماجرا بر این قرار
است که ما از اوج به سطح برسیم .
هر
پاسخ جمال ما را به سمت دالان روایی می کشاند
که در نهایت به یک زخم عمیق ختم می شود ؛ این چه معنی می دهد. آیا ما با
این
نمایش با این جمله که زخم های بشر نوعی سرمایه برای او به حساب می آیند
برخورد نمی کنیم ؟ چه منطق جالبی که زخم ها را مقدس و با ارزش می کند، چرا ؟
در جایی از فیلم جمال از دختر مورد علاقه و دربند
"دیو سفید" خود می پرسد که چرا مردم
به این برنامه توجه می کنند و جواب دختر ساده و قابل بررسی است : «این یک
شانس
برای فرار است» منطق کلی ماجرا ساده است منطق فانتزی (میل – مشکلات قابل حل
= تلاش
+ جایزه) این نهایت تمام داستان های عاقبت
به خیر و تماشاگر پسند است (سیندرلامن را به دلایل شخصیتری دوست داشتم) که
باید کمی شکل غیرروایی به خود بگیرد گویی قصه
ها دیگر از نفس افتاده اند وتوان مبارزه با ارقام را ندارند و ما شاهد
حضور ارقام و جایزه و موانع بدون ماجراییم. همه چیز به شدت در حال
پاستوریزه شدن و استقرار منظم درون کادر و قواعده بازیست و بازی کاملان
در چهار چوب صحنه بر
گزار میشود بدون اینکه توان استعلایی روایت بتواند راوی و خدایگان قصه را
در گرداب
خود بیالاید بدون هیچ لطمعه ای به پس زمینه. خنده دار است در این مملکت بی
صاحب که هر
کسی تا حد توان هر چه می خواهد می کند کار با کمترین انتقاد سیاسی برای
تولید جنگلی این
چنین به جلو رانده شده و همه چیز با لحظه برنده شدن جمال روکش می شود. این
لحظه خیلی هنرمندانه با تصویر نوعی كانال در یک زاغه که مردم به درون آن می
ریزند (ترجمه ای دقیق
و تصویری از انزال) به نمایش گذاشته می شود .
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 8:41  توسط فرهاد اکبرزاده
|

ياداشتی بر مجموعه داستان: کافه ی پری دریایی
میترا الیاتی
"خاطره
سه شنبه برفی " نام یکی از داستان های مجموعه داستان "پری دریایی" میترا
الیاتی که اخیراً توسط نشر چشمه راهی بازار شده می باشد که در آن به آخرین شب حیات
"نازنین نظام شهیدی " پرداخته شده است. آخرین شب، درست بعد از داوری جایزه
شعر کارنامه در ضیافتی به همین مناسبت در خانه ی مدیر موسسه در شمیران .
داستان فرم جالبی دارد و قطعات شعر که به شکل سوگنامه در لابلای کار می
آیند فضای آن را به یک شب شعر خودمانی تبدیل کرده اند . رویدادها به قطعات
سروده شده در زمان حیات شاعر و یا
بعد از فوت او باز می گردند. می آییم /با کلاه گیس های سفید و فرفری / و
چکشی که به میز ضربه می زند / حالا نوبت داوری ماست / در جهانی که/ هیچ کس داور چیزی نیست /
این
داستان جای بحث در مورد تامل مرزهای این دو محصول ادبی یعنی شعر و داستان
را در یک جا باز می کند و آن هم نوع کاربست زبان در مقوله روایت است .جدا
از وضعیت سوگنامه وار کار، می توان رویکرد به روایت را در اشعار و خطوط
داستان، در رابطه مستقیم و در ارتباط با هم دید. نازنین نظام شهیدی به
عنوان کانون و محور تمام گزاره ها می تواند به عنوان یک بهانه ما را با یک
تانگو صمیمی میان گزاره های شعری و موتیو های روایی و جمله های توصیفی
داستان مواجه کند که به شکل نامحسوسی به هم رسیده و در جایی با محو ساختن
مرز تمایزات به شکل قابل مشاهده ا ی در هم فرو رفته و یکی می شوند.«ساعت
چند بار پیاپی می نوازد / نمی نوازد . می نوازد / نمی نوا ...مرگ از در
بسته ، عبور می کند . سرش را می اندازد پایین و وارد اتاق می شود . آنقدر
بی صدا ، موذی و آب زیر کاه که کسی حضورش را تا وقتی که نازنین روی شانه چپ
در بغلش می افتد، حس نمی کند.ص73»
در
داستان "زیر باران" هم با این عنصر واسط به شکل رسانای غیر قابل اعتماد
مواجهیم .یک پسر به عنوان حامل پیام های رمزی که بیشتر می تواند توسط دو
طرف بازی کشف رمز شود میان پدر و مادر جدا از هم، دست به دست و پاس کاری می شود .هر دو طرف با به حرف کشیدن او قصد گرفتن اطلاعات از سمت مقابل را دارند.
نقش پسر در این فرایند درست مثل شاعره مرحوم در داستان مورد اشاره قبلی
نقش یک "میانجی محو شونده" در حد همان شیشه پنجره ای ست که در داستان "
کافه ی پری دریایی" توسط معترضین شکسته می شود. مرکزیت به عنوان کانون توجه
همواره در این سه داستان از یک نقطه به سمت کل بازی و بیشتر ارتباطات در
سایه قرار گرفته تغییر مسیر داده و محو می شود. در "نامه به یک دوست قدیمی "
نیز ما با همان عنصر پیوند دهنده مواجهیم. دو دوست قدیمی از طریق نامه ای
از سر دلتنگی به هم متصل می شوند و در خلال نامه در میابیم که این نامه از
سوی زن اول مردیست که با جلب توجه، دوست دیگر زن را نیز به همسری گزیده است
.پس همسر در این ماجرا همان نقطه سوم تثلیث رابطه است اما جالب است که او
به همان سنت مورد اشاره در دل رابطه عاطفی دو زن حل
شده و از میان برداشته می شود .« ته دلم یک جورهایی خوشحال بودم که این
بار با تو روی هم ریخته. این جوری اقلا می توانستم مطمئن باشم که مرض به
خانه ام نمی آورد . با این همه ، از تو به هزار بهانه فاصله گرفتم . آخر
زنم و تو به هر حال مردم را از من گرفته بودی ! .58ص»
چیزی
که می شود از برایند این مثال ها در داستان های مختلف کتاب گفت یک نتیجه
کلی در جنس ارتباطی است که میان کار و مخاطب بر قرار می شود . گویی قصه ها
همواره می خواهند از دام سوژه ،دلالت گریخته و نوعی رفاقت و شکل همدلانه ای
از ارتباط را پیشنهاد کنند.
میترا
الیاتی که " مادمازل کتی و چند داستان دیگر " را نیز در کارنامه خود دارد
در این مجموعه با هشت داستان نیز نشان داده که روایت گر خسته کننده ای نیست
و می تواند مخاطب را در پستوهای قصه اش به گردش و تماشا وا دارد.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 16:34  توسط فرهاد اکبرزاده
|

یاداشتی بر : چه کسی موتسارت را کشت؟
ارنست ـ ویلهلم هانیه
علی اسدیان
نشر لوح فکر
بار ها پیش آمده که دوستی که زیاد هم اهل ادبیات نیست خواسته تا کتابی را به او معرفی کنم . باور کنید کار سختی ست این معرفی کتاب. با وجود کتاب های زیادی که می خوانی و می دانی که این کتاب ها یا به دلیل تخصصی بودن ،نداشتن فراز و فرود یا قصه ای جذاب و هزار دلیل و ممیز دیگر برای او جالب نخواهد بود و بعد از خواندن کتاب به شما با نگاه نه چندان دلچسبی خواهد نگریست . "چه کسی موتسارت را کشت؟ " آخرین کتابی است که می توان با خیال راحت به این دست از مخاطبان پیشنهاد کرد. شاخصه هایی که کتابی را برای خواندن برای همه، البته به شکل آبرو مندی می توان در نظر گرفت، همگی در این کتاب جمع شده اند. پرداختن به نام داران موسیقی جهان به عنوان قهرمانان داستان که با چاشنی جستجو و حدس و گمان های کارآگاهی و لحن کنایی و طنز آلود ارنست هانیه طبخ و تزیین شده اند. به علاوه اندازه هر داستان ( بهترین اندازه را برای خواندن قبل از خواب آن هم با یک خستگی متعارف دارا می باشند ). در کنار اینها می توان به ترجمه روان و بی دست انداز علی اسدیان نیز اشاره کرد. این پیشنهاد جدا از جنبه سر گرم کننده کتاب متوجه بخش آموزشی هم می شود و آن هم آشنا شدن خواننده با زندگی و تقریباً آثار چند تن از موسیقی دانان بزرگ است. روش کار هانیه در این کتاب که بیشتر با مرگ قهرمان قصه اش در ارتباط است و با جستجوی پیرامونی در حاشیه همان نقطه، از راز های گاهاً اخلاقی
زندگی هنرمند نیز پرده بر می دارد با یک بیوگرافی ساده از این جهت متفاوت
است که ،او توجه چندانی به روایت خطی زندگی از یک نقطه به سمت مرگ یا نقطه
پایانی ندارد و بیشتر می خواهد فضای کلی را در قالب اطلاعات توزیع شده در کلیت داستان به مخاطب انتقال دهد و همه اینها وقتی جذاب تر می شوند که لحن کنایی او نیز به کمک ماجرا بیاید .او که ده ها هزار کیلومتر جهانگردی در گوشه کنار دنیا را در خاطر دارد خوب می داند که گاهی راه، مهمتر از مقصد است و با توجه به ایده کلی این کتاب که به نوعی پرده برداری از مرگ چند هنرمند است خواننده را همواره در راه رسیدن به یقین، حداقل تا پایان قصه ناکام می گذارد.گاهی مرگ قهرمانش را به اواسط قصه می برد (چه کسی سر از بدن هایدن جدا کرد؟) و به توضیح ماجرا های بعد از آن می پردازد . او به همه جا سرک می کشد و کار را به جایی می رساند که برود و ظرف های نشسته شامی در 2 قرن پیش را نیز وارسی کند. راز کوچکی در کار اوست و این راز را خود این گونه بیان می کند: من از شیفتگان افسانه های هزار و یک شب هستم . شهرزاد قصه گو از چنگ مرگ رهایی یافت ، چرا که بدون کسل کردن ، قصه می گفت .او در مقدمه کتاب می نویسد که این کتاب ساخته و پرداخته یک نویسنده کتاب های جنایی نیست و بحث بر سر وقایع حقیقی جهان موسیقی است در این کتاب خواننده هم بازپرس است و هم بازرس. او گاهی طی یک پاراگراف به پروراندن فرضیه ای در مورد قتل مثلاً موتسارت می پردازد و در ابتدای پارگراف بعدی با چند دلیل قانع کننده تمام فرضيات مطرح خود را به سرعت رد می کند. روش استخراج حقیقت نزد هانیه چیزی شبیه حل یک مسئله ریاضی ست.« در ریاضیات اگر معادله ي چند مجهولی ، تنها از یک راه حل شود ، آن راه را درست می نامیم .30ص » و اغلب قصه هاش را با پرداختن به یک حکمت بومی به پایان می رساند.«اهالی آفریقا معتقدند که می توان انسانی را با نفرین کشت . شاید حق با آنهاست»ص100
+ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 16:29  توسط فرهاد اکبرزاده
|
یاداشتی بر : فردوسی اسطوره و رئالیسم
نوشته :منصور یاقوتی
پرداختن به گنجینه های معنوی و ذخایر فرهنگی
با عیار و تفسیر تازه و باز کاوی گره ها و گذر گاه های تاریک متونی چون
شاهنامه فردوسی، اگر نگوئیم بر هر پژوهشگر دست به قلمی از واجبات است، حداقل لطف بازیابی هویت جمعی از دل این چنین متونی را در پی دارد . اما از این تعارف و تاکید ها
که بگذریم نگاه انتقادی هم می تواند این متون را از هاله تنیده شده
برگرداگردشان رهانیده و صداقت را در مواجه با این اصل که می گوید "هیچ چیز
کامل نیست" همراه کند . تا آنجا که دیده ایم ما همواره با دو گونه از برخورد در مواجه با این آثار رو در رو بوده ایم. گروهی با نگاهی انتقادی و گروهی با نگاه ستایش انگیز. و هر دو در یک وضعیت نا متعادل به یک کفه ترازو محدود مانده اند. منصور یاقوتی نویسنده کتاب «فردوسی اسطوره و رئالیسم» اگر چه در مقدمه کتاب با ته لهجه کانتی صراحتاً بر این باور است که آیین پژوهش بر بی طرفی محض استوار است، اما گویی نمی توانیم بر خورد تند و عصبی را در اولین سطرهای همان مقدمه از او نادیده بگیریم که با اشاره به گروهی که "عمودی نویس" می خواندشان در بحر رجز به دیالوگ می پردازد. او در شرح ماهیت این گروه می نویسد :«عمودی نویس ها کسانی هستند که منحصرا " فردیت خود را در قطعاتی گاه ادبی که به شکل پلکانی نوشته می شود بیان می دارند . عمودی نویس ها معتقدند که " همه چیز زبان است " و گاه از تئوری وضع شده هم خارج می شوند و قطعات عمودی را به شیوه گرافیست ها با نقاشی و یا "آوا" ها و یا زنجیره اي از "آوا"ها ی نامرتبط می آرایند. ص7». اشاره نویسنده کتاب اگر چه با لحن کنایه آمیز سعی در مواجه با این مدلول تقریباً گنگ را از خود به نمایش می گذارد اما می تواند ما را به انتقاداتی که از طرف برخی از منتقدین فردوسی صورت گرفته نیز هدایت کند. با این همه دقت و وسواس مولف در بازگشایی متن مورد بحث آنقدر جامع و خواناست که می شود از این عصبیت بروز یافته در مقدمه نیز به سادگی گذشت و به عنوان یک اثر پژوهشی قابل تامل بدان نگریست.
نبرد ازلی خیر و شر که همواره الگوی تمام متون اسطوره ای را پی ریزی می کند آنگاه پا به صحنه کارزار گسترده ای مثل شاهنامه می گذارد که تمامیت، به مثابه سرزمینی یگانه یا حقیقت تام قرار است تکه تکه شده و بین ، سلم ، تور و ایرج سه پسر فریدون تقسیم شود . با این اقدام سویه ای از منفيت یا اهریمن به کالبد متن دمیده شده و درست مثل اسطوره آفرینش برادر کشی به بار می نشیند. ایرج توسط دوبرادر خود کشته شده و کلان مفهومی مثل«آز» یا همان امر منفی زاده می شود«قبل از این که اژدهای هفت سر«آز» چهره بنماید ، جنگی بین ایرانی و تورانی نیست، «آز» یکپارچگی جهانیان را به هم می ریزد.18» و با همین نوستالوژی به تمامیت متن به جلو رانده می شود. و در ادمه می بینيم که این منفیت در جامه سرپیچی و نافرمانی طوس بروز کرده و با تمرد از فرمان شاه به مثابه پدر یا قانون امتداد می یابد. پرداختن به تمام بخش های کتاب مقدور این نوشته نیست و چیزی که می توان به عنوان اصلی ترین بخش بدان اشاره کرد تلاش نویسنده در جهت توضیح و تشریح و از جهتی هم فشرده سازی متن مادر در قالب کتابی با 132 صفحه است که به خودی خود کاری قابل ستایش و تحسین است.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 16:27  توسط فرهاد اکبرزاده
|

نگاهی به : به نام اسم
سروده : علی مومنی
ورود به یک مجموعه شعر به مثابه حضور در قلمرو شاعر؛
آداب و مراتب خاصی دارد که همواره از شناختی پیشین حاصل می شوند . این
شناخت که در برگیرنده زمینه ای از مناسبات و اتصالات و قراردادهای پیدا و
پنهان در مورد نوع کاربست و برخورد با زبان است، می تواند از شناختی که ما
از بر خورد با جریان های متفاوت کسب کرده ایم ناشی شده و یا در پی پیشنهاد
برخوردی متفاوت و تجربی به دست آید .
اگر
فرایند رسیدن به حقیقت در نوشتار را منوط به پیگیری روندی آدرس گونه و طی
دالانی از دلالت ها بدانیم و اگر هنوز به ایده حقیقت به عنوان عنصر غایی و
چیزی قابل حصول بیاندیشیم این روند آرمانگرایانه ما را وادار
به حذف حواشی و پیرایه ها خواهد کرد .حسی از نیالودن کلام به عنیت و حواشی
زود گذر و بی اهمیت در دل نوشتار ما سر بر خواهد آورد و با همین طرز
برخورد
و تلقی بنیاد گرایانه شعر ما همواره شعری روزه دار و غنوده به پستوی راز
ورزانه ضمایر خواهد بود. این سلوک کلامی ما را به ورطه هاي شطح گونه و
کاملاً ذهنی خواهد کشاند و آن شتاب و گریز و پرتاب
ها ما را به مثابه مخاطب همواره به خلسه ای در شب نشینی با لایه های زیرین
خواهد کشاند. جای خالی" چیز" به عنوان جهان به شدت در این مجموعه به چشم می
خورد و این استراتژی کلامی همواره از این "غیاب" یک مکان برای نمایش عدم خواهد ساخت تا هستی و هستن در جهان را به گونه ای هنرمندانه غریب گردانده ماکد کند.
بگو به اسم خسته ی من
چگونه مرا بر دوش می کِشی
کنار هم و
در مسیر این همه راه ...
من هستم و تو
او ترین تصور ما . ص9
"به نام اسم" نام
مجموعه ای از علی مومنی در همین سطح نام خود مواجه ای عمیق و قابل بحث را
درباره برخورد با زبان به عنوان عنصری غایی و متعالی پیشنهاد می کند . این
نام که بیشتر شبیه دالانی از دلالت به سمت امری غیر قابل نمایش پيش مي رود
در پی خود مجموعه اي از کلمات را به بار می آورد که در مقابل "اسم " و شکل
گیری هر شکل از مدلول استیلایی(چیز) مقاومت کرده اند و برخورد بی واسطه را
به واسطه تن دادن به خیسی زبان و تر شدن در درکی
بی واسطه پیشنهاد می کند . آیا در این جا ما با همان موضوع مطرح شده در
پدیدار شناسی هوسرل مواجه نیستیم؟ همان ایده "بازگشت به خود چیز ها " ؟
شاعر در مقدمه چند خطی در اولین صفحات مجموعه می نویسد: «گزین گویه می
گوید: آنگاه رطوبتی ست که پیراهنش به تن چسبید. خیس اگر شوی این شعر ها را
بهتر می بینی . باران ! باران ! باران ! مقدمه ای پا به پای خیس . که
همواره این نوشته از کلاه و کفش یا دستکش و شالگردنی که همراه عابر است کم
کم به مغز استخوان می رسد »
پیشنهاد
کلی این کلمات تجلی یافته در مقدمه، برخوردی با حس و مواجه ای عمیق با
درونیات را در بردارند تا چیزی مثل معنای تحت اللفظی و معنای متداول .
مواجه ای با جان کلام و مغز استخوان. شاعر که " بیرون تر از نگاه " را به
عنوان مجموعه ای شعر در کارنامه خود دارد در این مجموعه نیز با وفاداری به
همان قوائد و اصول مطرح شده در حدود چیزی که ما به عنوان شعر حجم می شناسیم به
روندی گام به گام و به سمت درونه ای از همان پیشنهاد گام بر می دارد .
بسامد بالای کلماتي مثل : عمق ، چاه / ارتفاع / فضا و ترکیباتی مثل / شیار
شخم هوا /سینه بر دهانی خیالی / همواره سعی در بُعد بخشی به نوشتار به
عنوانی عنصری نه در سطح روابط بلکه در عمق رویداد ها و کشمکش هاست . این
پرهیز از به سطح کشیدن بازی موضعی سلبی را در
پرداختن به روایت به عنوان عنصری در طول به بار می آورد و در جایی هم اگر
با عناصر روایی روبرو می شویم به دلیل همان روند سلبی در سطح یک یا چند
گزاره پراکنده عمیق می ماند و توصیفات همواره جهان
ملموس را به سمت جهان/ زبان شاعر و ترکیباتی کاملاً ذهنی پرتاب می کنند.
کاری که شاعر با عینیت کلام می کند چیزی شبیه روکش کردن و در حجاب قرار
دادن است تا ما به عنوان خواننده درست مثل همان چیزی که در مقدمه بدان
اشاره کرده خیسی را نه به واسطه پوست بلکه با استخوان درک کنیم و این کار
را با شوکی که به ناگهان در بر خی ترکیبات به مثابه عناصر پرتابی به جهان مخاطب وارد می کند (یکی از پیشنهادات اصلی شعر حجم) تولید و به اجرا می گذارد .
یک دست دور و
یک دور دستِ دیگرم
با هر دو دست
معنای واژه دور دست می شوم.
دستی اگر
بر روی جای خالی شانه ای
تنهایی ام
مجسّمه ای از خویش می سازد. ص 38
+ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 16:25  توسط فرهاد اکبرزاده
|

نگاهی به : آسمان کویر سرزمین ستارگان
سودابه محافظ
ترجمه مهشید میر معزی
معمولاً ادبیات مهاجرت به دلایل قابل فهمی احساساتی تر از ادبیات بدنه هر کشوری ست.البته این موضوع در مورد ستارگان ادبیات جهان با استثناء مواجه می شود اما به هیچ وجه دامنه شمول خود را از دست نمی دهد .مکان برای یک مهاجر همواره چیزی نزدیک به ذهنیت باقی می ماند به همان شکل که دوبلین برای جویس همواره پر رنگ و اضطراب آور باقی ماند. در اولین داستان مجموعه با نام "رسوب " ما با حلول امر شبه گون در قالب کوه دماوند مواجهیم که در جای جای برلین در رویاهای روزانه (توهمات بصری)یک پیرزن مهاجر بروز یافته است . نام داستان به ته نشین شدن چیزی به دست زمان اشاره دارد اما دماوند شکل برجسته و مهیب خود را داراست
« دوباره آنجاست .با تمام شکوهش ،تابان ، درخشان، ومقاومت ناپذیر. دوباره آن جاست و مثل همیشه مرا غافلگیر کرد .هرگز ورود خود را اعلام نمی کند .هر وقت دوست داشته باشد می آید و می رود 11.»
تقابل های این قصه، جنس توصیف کوه و نوع حضور نشانه در متن، در لایه های ناخودآگاه خود نیز بر جدال تاریخی جنسیت اشاره دارد که در یک فرایند تصعید شده رنگ و لعابی از عنصر خنثی به خود گرفته است و بر جنبه کلی مجموعه، یعنی نوعی نوستالوژی مکان تاکید دارد. گویی، هویت انسانی ( روح اینجایی)به کوه بخشیده شده است. یاد آوری این مسئله هم در اینجا بد نیست که برای یک مهاجر، همواره بحث ارزش افزوده به عنوان ثروتی درونی مطرح است .چیزی باید با صفات عالی به درون کشیده شده و همچون مروارید به عنوان امر متعالی پرورده شود. او مالکیت را در وجه بیرونی بی ثبات دیده و هر تکه از مکان و زمان را با به کار گیری اسم خاص به این چیز ارزش مند و کاملا" شخصی تبدیل می کند تا با این تمرکز درونی بتواند بر خلاء جدایی از مکان به مثابه جدایی از ارزش های قوام یافته اجتماعی و بحران مالکیت فائق آید.استعاره یهودی سرگردان برای این موضوع بهترین نمونه است . او مکان را به نفع امر درونی ارزشمند قربانی کرده و همواره به آن چیز درونی و در دسترس رجوع می کند. تجلی این خصلت در قالب مادی آن را می توان به رویکرد به جواهرات و اشیاء با ارزش قابل حمل، به خوبی مشاهده کرد. پس با این تفاسیر هر چیز برجسته ای که بتواند از زمینه خود به سمت تحریک حافظه جدا شود و قابلیت کندن از زمینه را به خود گیرد چیزی مثل تصویر قربانی کردن یک شتر یا کوه دماوند یا نمایي از ستارگان کویر همه و همه به این عنصر متعالی بدل می شوند که در هاله ای از روایت و توصیف قاب گرفته شده اند. مفهوم هاله در اینجا از آن روی اهمیت می یابد که بتواند کارکرد اسطوره ای را در باز آفرینی شخصی و یگانه آن با مساعدت صفات عالی، مؤکد و امروزی سازد. این بخش از کار «سودابه محافظ» با به کار گیری موصوف وصفت های پی در پی، به شکلي از صحنه آرایی و ویترینیسم اشاره دارد که همواره در جهت شیک و براق نشان دادن تصاویر عمل کرده اند. « ابرهای پنبه ای سرخ – سیاهی مخملین افق – مانند مروارید روی مخمل خاکستری تیره می درخشید.» برای پی گیری دقیقتر این موضع می توان به کلماتی که بعد از ادات تشبیه -مثل ،گویی ،مانند و امثالهم می آیند دقت کرد.
در داستان "تنها دیدگاه معتبر " ما با "تنها" به مثابه "فقط محدود کننده "به سمت نوعی یگانه گی (ایده سامی ) سوق داده می شویم و با "معتبر "به همان مقوله ارزش و در نهایت بحث مشروعیت راه می یابیم . این داستان نیاز مبرمی به یک حاکم یا پدر مقتدر دارد تا بتواند با جهت دهی به یک تثلیث،قربانی شدن راوی را به یک نمایش غم انگیز بدل کند. پدر که با حلول ناگهاني خود در قالب ضمیر سوم شخص، به مثابه حاکم بر تقدیر راوی (در داستان در مقابل اریکه خداوند نیز با این حاکم بی رحم و عنصر شر مواجه می شویم) این داستان را با فرایند پیچیده ای از احکام و آیین های شخصی اش به شکل پر رنگی نمادین کرده است.(کافیست به کارکرد اعداد و سابقه آنها توجهی بیشتر کرد و با لایه های زیرین روایت درگیر تر شد) البته که "او " (پدر)همواره و در همه حال سادیست و بی رحم و زور گو ست. چرا که نه ؟! در این مجموعه که به شدت با توجه به همان ساختار مونولوگ با اشیاء و امر دورنی،و سلوک خود شیفته وارش، اگر تقدیری به هنجار تر برای جنس مقابل رقم می خورد عجیب می نمود . وقتی به این آگاهی توجه داشته باشیم که به کار گیری صفات براق و جلا یافته بیرونی و جایگزینی و ترکیب آن ها در جهت القاء حس درونی وجهی سلبی به جهان داده و در نهایت دیگری را در بطن کار پی ریزی می کند و درونیات کوچک را به مثابه نوستالوژی یا هر شکل از کلکسیون و فتوشیسم انتزاعی (بت درونی) به عنوان چیزی با ارزش مضاعف باز می نمایاند، به راحتی می توان این جریان هدف مند را نوعی جایگزینی از جنس واکنشی و عصبی آن به حساب آورد. حتی با برخورد با این سطور به ظاهر نرم و مخملین :
«بنا براین قایقی پَر وزن ، ساختم . کفش هایی از صدای ناقوس و برف قله ها درست کردم. در کیسه ام شکوفه گیلاس و آواز توکا داشتم و درخت توت، چوب دستی من بود. آرام آرام در کوچه ها راه می رفتم ، مقابل جریانات می ایستادم و از هر راه باریکی که خوشم می آمد،سر در می آوردم ، گاهی خط کشی جاده را گم می کردم و باز می گشتم ،گرچه خسته، اما باز به راه باز می گشتم .72»
اگر صادق هدایت با نفی و جابجایی مونث به مثابه دیگری به سراغ عروسکی کوکی میرود و یا در بوف کور و علویه خانم آنگونه نگاه می کند.اگر ساعدی بهترین همدم قهرمان قصه اش را گاو –اش می بیند (دقت کنید به مقوله ضمیر مالکیت و پیوند آن به همان موضوع مالکیت دورنی در هالهای از رنگ و توصیف و چیدمان ) یا در آنسوی دنیا ناباکوف همواره قلم را یک سویه به دست مرد روایتگرش (لولیتا)می دهد چرا نباید به این نویسنده دور افتاده،مجال کمی تسویه حساب با مرد قصههایش را بدهیم ؟
+ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 16:22  توسط فرهاد اکبرزاده
|

نگاهی به : حکم مرگ
اثر موریس بلانشو
ترجمه احمد پرهیزی
نشر مروارید
گاهی برای باز کردن مدخلی به یک کتاب به ناگزیر باید از معابر و گذرگاههای تو در تو و پیچیده ای عبور کرد و خود را به دست پیچ و خم جاده ای طولانی و پرماجرا سپرد .حرف زدن از "حکم
مر گ " یا نوشتن از "موریس بلانشو" همواره به امکانی که سخن در راه باز
گشایی خود مهیا میسازد محدود میماند و از این روست که این نام خاص مانند
هستهای مقاوم بر سر راه شناخت ما چهره ای انقلابی و عاصی به خود می گیرد.
جدا از ترتیب و چینش
اعداد که در سال شمارها و تذکره ها کاربرد می یابند، چیزی که می تواند
ما را به عنوان خواننده در ورود به متنی مثل "حکم مرگ "یاری رساند یک آگاهی
کلی و فرا گیر یا شاید ترفندی فلسفی است .اپوخه *به معنای بین الهلالین
قرار دادن و هم به معنای توقیف و تعلیق است. اپوخه ایده را در خود ماندگار
و معلق می گرداند با اپوخه تمام نظریات رسمی فلسفه، الهیات و کلام و تمام
تصوراتی که در مورد جهان قبول عام یافته و خلاصه هر آنچه بر اثر رجوع ما
به خود اشیاء به شهود به آگاهی داده نشده است همه و همه باید به حالت
تعلیق در آیند و نه انکار و نه پذیرفته شوند.با این ترفند پدیدارشناسانه
جهان و محتوای آگاهی به حالتی از تعلیق و انتظار تن در ميدهد درست همان
تعلیق و انتظاری که ما در" حکم مرگ" شاهد آنیم. همان تعیلق اضطرابآور ارفه
در هادس (جهان زیرین) .حکم مرگ با امکان ترجمه دوگانه خود « Larret »به دو معنای متفاوت حکم (دادگاه) و
ایست، وقفه و توقفگاه، ما را به ناگاه به یاد فارماکان در فایدروس افلاطون
می اندازد. واژه فارماکان از نظر افلاطون دارای ماهیتی جانشینی و انضمامی
است و معنای آن به هیچ رو سر راست نیست در زبان یونانی این واژه دارای
معانی متعدد و متناقض است از جمله: داروی شفابخش،نوش دارو ،زهر ،طلسم و
... دریدا به خوبی نشان میدهد که دامنه تقابلها در کاربرد این واژه به
تناقضی آشکار منجر خواهد شد و از همین رو نظریه ساختشکنانه خود را با توجه به نفی و امحای پیش انگاره مرجعیت پدید آورنده اثر
مطرح می سازد. وی معتقد است که در متن نوعی دوگانگی وجود دارد. دو متن ،دو
دست ،دو نگاه، دو نوع شنیدن همدوش هم اند. اما درعین حال تنهایند.کاری که
دریدا و پیش از آن بلانشو قصد به انجام رساندن آن را دارند عبور از تقابلهای فلسفه به وسیله ادبیات است. به کارگیری صنایع بدیعی در فلسفه که از سوی
ایشان و قبلتر از سوی نیچه مطرح شد گامی ّبه فراسوی تقابل های متافیزیكي
گذاشتن را به فسلفه الصاق میكند گذر از تک معنایی به سمت گسترش معناها.
اگر بخواهیم با همین آگاهی دوباره به حکم مرگ بازگردیم می ینیم که "ژ"
همواره در هاله ای از فاکت و گزارشات احاطه شده است
و هر بار با وخیمتر شدن حال او ما با راوی به انتظار مرگ به سمت او می
شتابیم اما آیا این نقطه (انتظار مرگ) همان نقطهای نیست که هر کس درست بعد
از به دنیا آمدن در انتظار آن است.حکم مرگ با این جملات آغاز می شود:«این اتفاقات به سال1938 برایم پیشآمد.هنگام صحبت کردن از آن ها بی
نهایت احساس تشویش می کنم . تا کنون بارها وسوسه شدهام شکلی نوشتاری به
آنها ببخشم.من اگر کتابی نوشته ام ، امیدم این بوده است که با نوشتن،
نقطه پایانی بر این اتفاقات بگذارم و اگر رمانی نوشتم، آن رمان در لحظه ای
ظاهر شده که واژگان در برابر واقعیت،عقب نشینی آغاز کرده اند. من از واقعیت
هراسی ندارم من از افشای راز نمی ترسم .اما تا کنون واژگان به خلاف
خواستِ من بیش از اندازه دغل کار بوده اند.15» گادامر در آغاز فلسفه * به
درستی نشان می دهد که زمان آغاز ندارد زیرا هر لحظهای که نخستین لحظه قرار
میدهیم ، باز ناگزیر به لحظه ای دیگر و پیشتر فکر می کنیم و بدین ترتیب
گریزی از دیالکتیک آغاز وجود ندارد و با همین روش نیز میتوان به پایان
اندیشید دو نقطه کهدر "حکم مرگ"در یک منطقه نوشتاری به چالش کشیده شدهاند.راوی رمان در همین سطرهای آغازین که در بالا بدان اشاره شد میخواهد
با نوشتن به ریدادها پایان ببخشد (شائبه سایکو
رمان) اما آیا رویدادها بعد از جاي گیری در قالب نوشتار به انجام می رسند؟
مرگ مفهوم دیگری که در کار بلانشو با بسامد بالایی به پرژواک رسیده نیز دورن
همان پرانتز اپوخه شده است و با این کار بلانشو از این مفهوم یک مکان
آفریده است.(کاری که هایدگر با هستی به مثابه دازاین بدان می پردازد) مکانی
به شدت غیر قابل باز نمایی، که دچار خیانت و به قولی دغل بازی کلمات شده
است .او در طرح این پرسش که آیا میتوان فردیتتجربی، چیزی مثل مرگ را به
شبکه کلمات انتقال داد،از مونتی پیرویکرده و این مسئله را صرفا امری در
رابطه با تجربه «امکان عدم امکان» و خواست نوشتار یا به تعبیر دیگر هادس
ممکن میداند .میدانم که این نوشتار در بازگشایی اثر و حتی سرفصل بندی
مباحث پیرامونی نوشتار ناکام خواهد ماند اما باید به این پرسش نیز فکر کرد
که آیا تعدد سطر های این مقاله به هزاران سطر نیز از عهده این کار بر خواهد
آمد؟ فکر نمی کنم .
پی نوشت ها
*برای آشنایی بیشتر نگاه کنید به زمینه و زمانه پدیدار شناسی/سیاوش جمادی /نشر ققنوس
* آغاز فلسفه / هانس گئورگ گادامر / عزت الله فولادوند / نشر هرمس
+ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 16:8  توسط فرهاد اکبرزاده
|
نگاهی به :کج نشسته ای
مجموعه شعر آرزو مختاریان
79/ نقطه
کفش سبز
کفش سبز بند دار
بند کفش سبز
رد قرمز بند کفش سبز روی مچ پا
ص6
شعر
کوتاه ، شعر خیلی کوتاه ِ این شکلی. این شعر کوتاه شاید بیشتر از آن که به
دوبیتی ها و سنت شعری فارسی متصل باشد، می تواند با توجه به وجه تاکیدی
خود بر تصویر و ایجاز، به هایکوها و ترجمه آن در سالهایی به نزدیکی چند دهه
باز گردد. هایکوها اشعار به شدت کوتاهی هستند که کلماتی (بیشتر اسم و
بیشتر از طبیعت) از این جهان را به سمت خواننده پرتاب کرده و با توجه به
فرهنگ به شدت کنایی و ایجاز دوست و کم حرف اهالی شرق دور و
بستر مشترک تاویل این قطعات می توانند وضعیت های زیباشاسانه خاصی را به
خود بگیرند . هایکو ها بیشتر از آن که به گفتن چیزی بپردازند به سکوت در
مورد آن مشغولند. این اشعار خصلتی بریده از جهان را در یک تعامل دیالکتیکی
به بار می آورند (دیالکتیک به مثابه تعامل جز ء به کل) . اما این خصلت
ساختاری هایکو ها وقتی به جریان های شعر فارسی و دامنه امکانات آن ترجمه و
تبدیل می شود با تناسخی خاص مواجه می شود که امکانات هر زبان و وضعیت
فرهنگی خاص مخاطبان را به این ساخت تحمیل می کند. چیزی که در این اشعار به
صورت کلی و غیر قابل انکاری حضور دارد وضعیت نامه گون آنهاست . این وضعیت
که به محدود کردن پیام در حد خوانش یک خواننده مخصوص تن می دهند (این وضعیت
را با استعاره کارت پستال در نظریات دریدا همخوان کنید) از سویی فردیت را
به شکل یک اجبار در الینه شدن خود می پذیرند و از سویی با تبدیل شدن به
همین وضعیت خاص به یک گره در راه به مخاطره انداختن شبکه، در خوانش عام بدل
می شوند. پس این اشعار به شکلی دامنه گفتن را همواره به یک "چیز" خاص
محدود و مقید و به تعلیق می اندازند تا به یک گره و یا به عبارت صحيح تر،
هسته مقاوم بدل شوند. چیزی که قابل ترجمه نیست و خوانش را در هر مرحله با
نا تمامی به تعویق می اندازد. این مسئله خود یک بحران را به نمایش می گذارد و آن بحران بیشتر به یک تربیت باز می گردد جایی که
باید در یک نظام کاملاً پدرسالارانه و محدود کننده، شعر را معنی می کردیم
(کاری که هنوز هم در نظام آموزشی در حال استمرار به سر "می" برد) . زبان
شفاف و استفاده از عناصر روز مره و آشنا این امکان را به یک بحران بدل می
کند، چرا که نمی توان این واژه های راحت و آشنا را در همان قالب تربیت
یافته معنی کرد و در چهار چوب هایی از مطلقیت تبعید کرد و از طرفی هم نمی
توان به خوانش خود از متن اطمینان کامل یافت و این بخش از کار همان ظرافتی
را می طلبد که شاعر با حساسیت به آن مشغول بوده است.
در این اشعار کوتاه،بی وزن و نامه گونه همواره چیزی که به دستور زبان مربوط می شود در تقطیع و شکل هندسی شعر اثر نمود مضاعف می یابد و امکان برجسته سازی این قطعه چند کلمه ای را از هر
شکل از نوشتار (مثلاً یک لیست خرید یا کد های شخصی یاداشت شده گوشه یک
کتابو یا چند تیتر پراکنده ) به سمت ادبیات خاص (شعر) رهنمون می شود. برای
مثال به سختی می توان از شر چند ویرگول و نقطه در
این چند کلمه که به یک شعر بدل شده اند خلاص شد و کلمات را پشت سر هم نوشت.
این اقدام تا حدی شبیه به این است که ما یک تابلو، چیزی شبیه کار جکسون
پولاک را با یک زمینه نا منظم از ریخت و پاش عوضی نگیریم . دو مسئله به این
عدم سوء تفاهم کمک می کند اول اینکه تابلو در یک قاب قرار داده شده و به
دیوار نصب شده است . کاری که هندسه نوشتار به این اشعار بخشیده است و دوم
اینکه این تابلو در جایی مثل موزه هنر های معاصر نصب شده نه کف یک کار گاه
رنگرزی. درست به همان شکل که این کلمات حضور خود را در یک مجموعه شعر به هم
رسانده اند .
اما چیزی که در "کج نشسته ای " می تواند به عنوان عنصری قابل طرح در کلیت اشعار مجموعه مورد توجه قرار گیرد توجه به دو محور
وضعیت و توصیف است. توصیف بدون کنش و چشم داشت قابل توجه به زاویه دید
(دوربین ِ بی طرف و یا در جایی کمی غمگین ،تنها و ...). اگر این وضعیت را
به صورت یک مسئله به زیر ذره بین ببریم و مثلا مقایسه ای کنیم بین این
اشعار و شعری مثل "طرح" (شب با گلوی خونین...) از احمد شاملو می توانیم به
یک موضع کاملا پر رنگ نزدیک شویم و آن پرهیز از فعلیت، عاملیت و کنش مندی
است. شعر شاملو در پایان با یک فریاد به دورن ذهن مخاطب زبانه می کشد اما
در اشعار این مجموعه ما با شکوائیه هایی از حضور کم رنگ و بی اثر در جهان
مواجهیم .به خود مشغولی با بسامد بالای اشاره به پا ، دست و ... بدون کار
کرد های حرکتی (چیزی که عکاسی را از سینما جدا می کند) در معرض دید قرار می
گیرد و این مسئله یعنی اعلام حضور سوژه سخن گو به عنوان شاعر، بیشتر از آن
که به تفاوت های جنسی محدود بماند به تفاوت های کلی دو نسل باز می گردد که
به خودی خود جای بسی حرف و حدیث را خالی می کند.
تابستان 82/-
من
ناچارم
آن قدر فکر کنم
تا غمگین شوم
و آنقدر در تاریکی شب غمگین شوم
تا خوابم ببرد. ص 38
+ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 15:52  توسط فرهاد اکبرزاده
|