تبليغاتX
همیشه
شب نوشته های فرهاد اکبرزاده

                           

 

 

نگاهي به مجموعه شعر : از شب قديسان چوبي

سروده جواد جميل اهري

نشر داستان سرا

   

ساختن همواره يكي از دغدغه هاي انسان بوده و هست. شكل دادن ، صورت بخشيدن ، تجسد و در نهايت بر جايگاه خدايان تكيه زدن. شاعري قدم زدن بر اين خواست بي انتهاست. مخصوصا جايي كه با  ورد و آئين در هم مي آميزد، همواره به چيزي فراتر مي انديشد. چيزي فراتر از آنچه گفته شده، خواسته شده وشايد فراتر ازآنچه امكان  مي يابد. انديشيدن به اين امكان در قالب شكل دادن به مجموعه اي از كلمات كه در بر گيرنده جهان بيني ، موسيقي فرم و در نهايت عناصر و مصالح كار شاعرند بدون اتصالي مستقيم به سنت كاربرد اين عناصر، انديشيدن به موضوعي در آنسوي تحقق هر متن است . جايي كه  مولف در آن خود، خواننده امكانات كار خويش است. پس با اين تعاريف، شعر همواره امري فرارونده را تجسد مي بخشد كه از گفته فارغ شده است و اين فراغت را به سكويي براي انديشيدن در مورد خويش بدل خواهد كرد. آيا اين فراغت عرصه تكثر است ؟ يا همواره در خلال هزاران نظر، چشم داشتي برعبور يك نگاه مخصوص هم هست ؟

وقي  سخن از نياز شاعر به انتقال چيزي كاملا نام ناپذير به ميان مي آيد پاي تاويل نيز به دامنه اي به وسعت آگاهي گشوده مي شود. اين نقطه همان جايي است كه شاعر با نشانه گذاري وسعتي بي انتها در آن ، تلاش براي ساختن قلمرو و محيطي آشنا در زبان خويش را به نمايش مي گذارد. پس دايره واژگاني او سازنده همان سرزمين آشنا و يا به عبارتي وطن اوست. جنس تركيب ها و استفاده ازعناصر ذهني ، عيني و نوع كاربست اين تركيبات در شعر او اهميت مي يابد و در نهايت چيزي كه توليد شده محصولي است كه از طرفي  محدود به امكانات خاص زبان شاعر و از طرف ديگر بسته به هنر او در خلق و در نهايت خوانش خواننده اثر است. 

" از شب قديسان چوبي " در يك نگاهي كلي نام مجموعه  اشعاري است كه  نه سوداي پيشنهاد خوانش تازه اي از ابژه شعر را در سر دارند و نه  در پي گسترش خوانش ها و كشف بي پايان  معناهايند. آنها فقط شعرند. بدون هيچ غوغا و طرح پيش داورانه.

حركت كلي مجموعه  درست بر خلاف جهت عدم تعين است. اين اصل (عدم تعيين) كه اولين بار توسط رومن اينگاردن شاگرد هوسرل در جريان تحليل روند شناخت ادبي مورد توجه قرار گرفته  و مطرح شده بود، بر اين فرض كلي استوار است كه بر خلاف جهان واقعي كه اشياء همواره در آن متعين هستند. اشياء و يا باز نمود هاي اثر ادبي نماياننده نقاط يا فضا هاي نامتعين ميان وجوه يا ساحت هاي مختلفند. اين عدم تعين عناصر به اثر ادبي  سيالت داده و به تاويل هاي مختلف امكان بروز و ظهور مي دهند اما  چيزي كه "در شب قديسان چوبي "با آن مواجهيم  نوعي اخلاق غير انتزاعيست نوعي دلالت محوري كه منطقي ثابت را دنبال كرده و مي خواهد سياليت دال ها را به سمت نوعي  هدفمندي كه بيشتر از هر چيز با حسي انساني و نوستالوژيك در هم آميخته پيوند زند. اين پيوند تاويل ها و گمانه ها را از يك وضعيت كور به محيطي شفاف و در دسترس انتقال مي دهد  و بر آيند تمام نيروها  را روي يك نقطه خاص متمركز مي كند. اين محيط نوشتاري را مي توان به خاستگاه اسطوره نيز پيوند داد جايي كه يك دال با شدت بخشي و الصاق روايت متعدد از بسترمتن فاصله گرفته و به گونه اي  بر همان منطق «1» از الگوي «0» و«1» پيشنهاد شده توسط  كريستوا منطبق مي شود. منطق «1» منطق حماسه است. جايي كه اخلاق در كارايده ال سازي دست به آفريدن فاعل هايي مثل عاشق ، شهيد، اهريمن و... با دال هاي خاصي كه در هر زبان تعريف شده اند مي زند. مصدر آفرينش اين نقاط بر جسته را مي توان به عنوان بن واژه هاي زباني مورد برسي قرار داد. براي مثال گروهي از صفات خاص مي تواند در يك دال مثل عشق،‌انسان ،‌شهيد و ... گرد هم آيند . حذف اين دال ها به سمت تعريف دوباره آنها،  همواره به روايت و توصيف خواهد انجاميد كه به گونه اي در سخت و قابل لمس كردن محتواي اين دال ها  موثر افتاده و آنها را همچون تابلويي از صفات و جزييات در پيش چشم خواهد گذاشت. بديهي است كه هر نوع اشاره دوباره به يك تصوير، ناگزير از نوعي بر جسته سازي و به زبان ديگر شدت بخشي است كه آن بخش را به عنوان عنصري قابل مشاهده بر مي گزيند . پس نوعي گزينش ناخود اگاه در كار  شكل دادن به روايت هاي گسسته پيرامون يك هسته و يا بهتر است بگويم يك ايدال اخلاقي - حسي - حماسي است.

ترجمه اين  روند به كار كرد ها و ساختار هاي سنتي شعر فارسي نيز مي تواند چيزي نزديك به مقايسه دو سبك عراقي و هندي را در بر گيرد. در سبك هندي نيز ما با همين ساختار در تك تك ابيات مواجهيم كه  در كار سخت ، قابل لمس و شفاف سازي در محدود كردن دامنه تفسير هاي مفاهيم بسيار انتزاعي ،عرفانيد.

ساخت بيشتر گزاره ها در پيوند عناصر عيني ذهني به شكلي در كل اثر يك دست است و مي توان به صورت كلي با تحليل يك گزاره، به نتايج مشابهي در كل اثر رسيد . براي مثال در بندي مثل «با شما در زخمم راه مي رم» توامان با چند موضوع به هم پيوسته مواجيهم. براي مثالي از همان روند انجماد و سخت شدگي كه در بالا اشاره شد مي توان به  رابطه  وضعيتي مثل "درد" رابطه آن با "زخم"  اشاره كرد . مي بينيم كه زخم تجسد و به شكلي شكل يافتگي يك درد است كه ما و شاعر به طي طريق در آن دعوت شده ايم . گويي شاعر خود نيز از گفته خويش فارغ شده و با ما در مسيري كاملا حسي در مكاشفه است . يا براي نمونه ديگر  در جايي مي خوانيم :

« در خواب تنديس ها  زيسته شديم

بادلي باراني

كه سوگوار  از مرگ آسمان مي گريست »

تعبيري مثل خواب تنديس ها، درست همان نقطه انجماد مورد اشاره را به نمايش مي گذارد. همان جايي كه صرفا با الصاق  دلي باراني رنگ مي گيرد ودر ضرب سوگوارانه، وارد جهاني  ذهني ما مي شود.

گذشته از اينها " از شب قديسان چوبي" با 66 شعر تقريبا يك قد كه در خود جاي داده،  صراحتا به  شيفتگي شاعر اين اشعار به برش هاي تصويري و استفاده از عناصر كاملا شخصي به عنوان دايره اي از واژه گان اهلي شهادت مي دهد. اين نكته بر اين  برامر دلالت دارد كه او از جريان هاي شعري امروز و ديروز، به كنج شخصي عناصر تقريبا ثابت و دست آموز خويش دل خوش ساخته است. عينيت در اين اشعار چيزي بيشتر از دلالت يك به يك اند كه بيشتر بر يك نوستالو‍ژي و امري كاملا حسي دلالت دارند و تمايل به شدت بخشي،  شاعر را وادار به كشف ظرفيت هاي  خاصي  كرده كه اغلب در بستر خواب آلود كلمات، همچون " كشيدن يك ماشه"، قلب يك تصوير تكان دهنده را هدف گرفته اند. 

اين جا

جايي است

كه مي توانم

اندوهت را در كنارم بنشانم

 نگاهم را

از آن شاخه غريب بياويزم

در سپيده دمي كه نمي رسد

حلقه را

          بيا ويزم

 اين جا

 جايي است

كه سنگي خرد را

بر سنگي خواهي كوفت.(ص57)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:1  توسط فرهاد اکبرزاده  | 

                           

ياداشتي در حاشيه نمايش : اخراجي ها

به كارگرداني مسعود ده نمكي

 

   شنيده بودم  وقتي يك مار با جوجه تيغي ازداواج كند ثمره ازدواجشان حتما سيم خاردار خواهد بود اين لطيفه در مورد "اخراجي ها " نه تنها از جهت مولفين(موضوع همكاري پيمان قاسم خاني و مسعود ده نمكي) بلكه بيشتر از اين بابت مورد توجه قرار خواهد گرفت كه شايد بخيه زدن عناصر درد آور جبهه وجنگ با خنده و طنز به خلق محصولي  قابل توجه ( اخراجي ها ) منجر شده است. ماجراي تماشاي اخراجي ها براي من به شخصه چيزي شبيه خوردن پرزحمت ماهي بود، جمع پر تناقضي از لذت و زخم .

در هر حال اخراجي ها فيلمي در باره نخاله هاست. پسمانده هايي كه نه جذب وضعيت فرهنگي جامعه شده اند و نه هيچ جاي ديگري جز نهاد هاي مراقبتي مثل زندان پذيراي آنها ست. آنها  همواره همچون پسمانده هاي جذب ناپذير، باقي مي ماند كه با ادبيات خاص خود درون يك مونولوگ بسته و شايد پايبند كننده گير افتاده اند. (آنها تا پايان كار پايبند به اين ادبيات و لباس باقي مي مانند) اما در هر حال جنگ امكان ديگري جز اين ها ست. آنها در جنگ با تنها سرمايه خود يعني جانشان به سوداي ديگري دل خوش كرده اند. انجا جايي براي نشان دادن عنصري تعريف ناپذيراز هويت انسانيشان بود همان عنصري كه در يك مشت جا مي شد و در ادبيات خاص آنها معنايي اساسي در حفظ  جايگاه همواره تهديد شوند شان داشت.  

آنچه مسلم است اخراجي ها به نقطه اي اشاره داشت كه گره خوردن گروه هاي نا متناجنس مثل يك لمپن ويك بسيجي تحت لواي آرماني مشترك مثل دفاع،  ممكن اش مي ساخت وادبيات و باورهاي اين هر دو را در يك تانگوي پر ماجرا به هم مي اويخت. دوستي مجيد سوزوكي با موتور 250 سي سي اش و احمد با موتور 1000 اش(برادر بزرگ) ازجمله همين گره هاست .

طرح كلي قصه به دليل  شتاب در وصول نتيجه وروايتگري بي پروايانه اش از ضعفي اساسي رنج مي برد  كه  عطف ها و موقعيت هاي نسبتا موفق كمدي اش نيز نتوانسته است كه به اين حفره هاي بيشترمنطقي، سر و شكل مناسبي ببخشد و امر معلوم؛ از چيرگي  دغدغه بيانگري بر ديگر مولفه ها حكايت دارد. 

شخصيت ها در اخراجي ها همواره در حد نماينده گروه يا همان تيپ باقي مي مانند و گويي درست سر جاي خود نشسته اند . اين امكان به ساختار اثر اجازه مي دهد كه آنها را كاريكاتوريزه كند و با اغراق هاي بيش از اندازه در هر زمينه اي به خدمت اين خواست  ساختاري تن دهد و كثرت اين افراد و نمايندگان به گونه اي در  بازتاب جامعه و وضعيت انتقادي- ‌سياسي  اثر نيز موثر واقع شود. براي نمونه كاراكتري كه محمد رضا شريفي نيا با تجربه دوباره اي يك نقش قديمي (حاجي در فيلم "دنيا") سعي در ارائه آن داشت با تاكيد برصحنه هاي خوردن وتكرار نماهاي آفتابه به دستش و زوم كردن روي آرم نقش بسته روي درب خوردو مصادره به نفع شده اش « استفاده خصوصي ممنوع »  روبه سمت نمايش نوعي رانت خوار عافيت انديش ونان به نرخ روز خور را داشت كه از قضا در زير نقابي از سخت گيري و وسواس هاي ديني به يك خودي تند رو تبديل شده است. يا نقش ميرزا كه با تكلمه هاي عرفاني سعي در تزريق نوع  تسامح پدرانه به زير پوست اجتماعي از فرط بي گفتگويي تاول زده داشت نيز از ان جمله است . در هر حال صحنه هاي جنگ همواره تكان دهنده اند و خشونت  پر رنگ اين تصاوير تنها در قالب چنين اثري مي توانست  بدون اينكه كسي را از فرط تكرار و بد گفتن فراري دهد، به گفتن از بدن هاي تكه تكه ومردان بي باك و بي ادا بپردازد.

 به طور قطع جبهه و جنگ هنوز از ظرفيت هاي بصري وروايي خالي نشده وهر نوع بر داشت تازه از آن مي تواند به مفاهيم بكرتري منجر شود . صحنه اي كه در آن يك تانك دشمن وارد بيمارستان صحرايي شده و به نا گذير رو به جلوهمه چيز را له مي كند خود مفهومي تازه در عر صه سياسي امروزايران دارد و از افتادن ماشين جنگي به ميان غير نظاميان خبر مي دهد. با مرور ساده فيلم هاي ساخته شده اين سالها تحت لواي  نام دفاع مقدس شاهد اين واقعيت خواهيم بود كه در اكثر موارد ما با دشمني ضعيف و پيش پا افتاده روبه رو بوده ايم كه در يك شبي خون چند نفره با زير پيراهن از سنگر خود مي گريزد  شايد  اما حالا در اخراجي ها چيزي به واقعيت هاي تصوير شده از جنگ افزوده مي شود و آن دست كم نگرفتن دشمن و نشان دادن اين مفهوم كه در نهايت كسي كه به باز كردن يك معبر مين مبادرت كرده در نهايت انساني  با تمام ضعف و ترس هايش بوده است و چگونه گي اين عمل شجاعانه است كه بايد مورد توجه واقع شود و نه صرف اسطوره سازي از اقدامي قهرمانانه.

و در همين جاست كه مي توان از ديگر اثار ساخته شده در اين زمينه به اين جهت كه در بازتاب واقعيت هاي جنگ به سمت نوعي مصلحت انديشي (عدم تضعيف روحيه مخصوصا در زمان جنگ ) و ديدگاه تقابلي در تقسيم همه چيز به دشمن و خودي شكوا كرد و پرسيد آيا اين يكپارچگي يك رنگ در آرايش چهره ، لباس ، عقايد و ميزان رشادت از فيلترهاي ايده اليستي ذهنشان  كه دچار نوعي آلوده انگاري ست عبور داده شده و يا چيزي از اجتماع  پدران و برادران همين آب و خاك در آن قابل رويت است . ضربه اي كه اين ديدگاه با جدا ساختن  بسيج به عنوان عنصري  بر آمده از بطن مردم از زمينه اصلي اش مي زند كم از تعابير خام دستانه در جدا سازي و تقدس بخشيدن به هر چيز بي گفتگو نيست . از طرف ديگر منطق حماسه اي و يا انچه در فيلم به عنوان نمودي از ايثار و از خود گذشتگي تجسم مي يابد براي مثال شيرجه جوان بروي نارنجك در حال انفجار و اقدام متحورانه سرهنگ سابق ارتش كه در لباس يك بسيجي بي نام ونشان ديده مي شود چيزي به دور از فرهنگ كارگرداني ست كه به خاطر كم توجهي و يا هر شكل از بي توجهي  لب به شكوه گلايه مي پردازد . شايد بايد او را فقط متوجه ارزشهاي مطرح دراثرش خويش كرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:37  توسط فرهاد اکبرزاده  | 

                                                   

                                            

ياداشتي بر: ياد آوري Memento                              

به كار گرداني: كريستوفر نولان

 

  آيا مشخصاتي كه در شناسنامه دارم تمام اطلاعات مربوط به من را در خود دارند يا مي توان با دستكاري اين اطلاعات حقيقت من را تغيير داد. رمزگان DNI يا كد ملي؟ كارت عضويت در يك كتاب خانه يا نام كوچك وصميمي شده ؟ كدام يك به حقيقت من نزديكترند ؟

" Memento" بيشتر از آنكه به بحراني در حافظه يك مرد انتقام جو محدود شود روي يك مفهوم آلتوسري (1918-1990) انگشت مي گذارد. مفهوم استيضاح *(Interpellation) يا به بيان ساده تر " مورد خطاب قرار گرفته  شدن".

انسان با ناميده شدن به شبكه اي از دلالت ها يا به عبارت لاكاني آن نظم نمادين تبعيد مي شود كه رهايي  از آن تا ابد امكان ناپذير است. در اين ميان " من كيستم؟ " سئوالي ست كه همواره بايد توسط ديگري جواب داده شود. خطاب تيغ دو لبي است كه هم مسبب هويت يابي ست وهم هويت زدايي.

قهرمان ياد آوري در يك سراشيبي قرار گرفته است . هر چه مدارك مبتني بر وجود و حضور او بيشتر مي شوند او بيشتر گم شده و بيشتر خود را در محاصره فاكت ها و نشانه ها مي يابد.

كاركرد حافظه و به قولي باز خواني زندگي از آخر به اول موجب فروپاشي زمان مي شود ولي فيلم قصد دارد با زمان مواجه شود وتوالي روي دادها و پيوسته گي ها را به توهم درك تدريجي ديدن زمان بيا فزايد.  چيزي كه هست ما با نشانه هاي پراكنده به مثابه فضا هاي متفاوت حسي مواجهيم كه پرده به پرده به اجراي  نقش خود مشغولند. نماهايي كه به تست هاي روانشناسي شباهت دارند مخصوصا در آن قسمت كه درد بايد به كمك  به خاطر سپاري يك تصوير يا شكل هندسي بيايد بر اين واقعيت علمي استوار بود كه فرايند به خاطر سپردن به ميزان ترشح آدرنالين در لحظه ي خاص دلالت دارد تا استنادي زماني بر اساس توالي.( تاريخ بيشتر به واسطه بر جسته شدن قهرمانان وخون ريزانش علامت گذاري شده تا هر چيز ديگري) و همين تفاوت اصلي حافظه ماشيني و حافظه انساني ست. ما مي توانيم تصويري گنگ در كودكي را بدون به خاطر آوردن زنجيره پيوستاري آن مانند سكانس خاص كه بر حسي خاص (ترس ، اضطراب ، شادي و الي آخر) استوار بوده به ياد آوريم و همين توانايي در به خاطر آوردن لحظات به صورت فضا ي حسي ، قهرمان قصه را در وضعيتي قرار مي دهد كه با فرافكني داستان سامي و ارتباط او با همسرش، مرگ همسر خود را همپوشاني كرده و به گونه اي آب بر وجدان معذب خويش بريزد. البته اطلاعات كاذب در مورد سامي و اين كه او تنها بوده و اصلا همسري نداشته توسط تدي درست در لحظه اي كه با شيطنت دو لنگه كفش را با هم جفت مي كند گفته مي شود و تعادل لئونارد را بيشتر و بيشتر بر هم مي زند. ما با دو گونه تفسير در اين مورد مواجهيم. خيانت نشانه ها به واقعيت يا كنار زدن واقعيت و رونويسي اش در دست نشانه ها،( ايدئولوژي يا نظام وانمودها )

بياييد وقت خود را با پروراند ن يك اصطلاح هدر دهيم و به روشي خاص كه به شكل استادانه اي در فيلم به اجرا در آمده سرو شكل منطقي و قابل پيگري بدهيم اصطلاح- سوزن كاري- را به ياد داشته باشيد. و با اين توضيحات ازان دور شويد . در باور هگل كلمه قاتل چيز است ؛ اين حكم كلي بر اين اساس استوار است كه ما با ناميدن چيز را به يك غايب تبديل مي كنيم و اين چيز غايب همواره هماني نيست كه درواقعيت بوده است .بلكه آن چيز ، همچون نشانه اي در سيستمي كلي وفراگير از نشانه ها  حل شده و رابطه خاص خود با ما را با يك رابطه كلي وعام  تعويض كرده است . براي مثال فرض كنيد كه ما براي به ياد اوردن خطا يا هر چيز ديگر به سرعت توبيخ يا نيشگوني را به ياد بياوريم كه از بابت اين اقدام به كرات نسيبمان شده است در اين شرايط نيشگون يا همان سوزن كاري مورد اشاره چيزي بيشتر از نام آن خطا يا حتي خود آن خطاست. اين نشانه كه با درد همراه شده و درد حس مازادي است كه در رابطه ما با آن موضوع حافظه مان را مورد خطاب قرار مي دهد. در ياد آوري هم با همين رويه مواجهيم.  

اوبراي يادآوري  و زنده نگه داشتن دوست داشتني وهدف سازترين تصوير به همسر خود و مرگ او فكر ميكند او با اين كار هدف و احساس آرامش را به دست مي آورد و با تلقين  مداوم وتكرار بيش از حد آن سعي در نوعي علامت گذاري شرطي شده دارد.هدف براي او از اين جهت حياتي ست كه از سرگرداني اش مي كاهد  در اين شرايط بيننده هم وضعي بهتر از خود كاراكتر ندارد او هم با داستاني تكه تكه شده درست در خلاف جهت مواجه است و تنها راه ارتباط بين تصاوير را در نوعي روش سوزن كاري مي يابد .براي توضيح بيشتر اين روش بايد بگويم كه در هر صحنه عناصر برجسته اي وجود دارند كه در سكانس هاي قبل يا بعد تكرار مي شوند و نوعي حس خاطره داشتن با آن بخش را تداعي مي كنند اين عناصر معمولا جزيي مثل يك تبخال درشت به سرعت حافظه را سوزن كاري كرده و ناخوداگاه  جستجوي دوباره خود را طلب مي كنند.

او رفته رفته از كلمات به سمت تصاوير مي گريزد و امكان تاويل و گسترده گي معنا را با قطعيت خطر ناكي جايگزين مي كند. او به شدت از آلترناتيو ها alternative ( فرامين قاطع ولازم الاجرا) به سمت alter ego (منِِِ ديگر)، alter (دگرگون شدن) و در نهايت alterity (دگربودگي) رانده مي شود

دريكي از قابل توجه ترين بخش ها در" ياد آوري " به شكل نمادين وچالش برانگيزي به همين روند استحاله اي و پيوند سوژه و ابژه پرداخته مي شود؛ او با خالكوبي عقايد و خواست هايش (ذهنيت ياsubjectivity) را به شي اي قابل مشاهده و خوانش (عينيتobjective) بدل مي كند و با همين فرايند تمام سازو كارهاي روانكاوي كه بر اساس آن اميال و ايده ها از تاريكي ناخود آگاه خارج شده و مورد خوانش روانكاو قرار مي گيرند را به چالش وا مي دارد. فكر مي كنم براي اولين بار حدود سي سال پيش بود كه ژيل دلوز فيلسوف فرانسوي با طرح همين مسئاله يعني هويت زدايي انسان معاصر توسط  روانكاوي ،‌ روانكاوي رسمي را مورد پرسش (استيضاح) قرار داده بود. ايده او براين حقيقت استوار بود  كه ماركسيسم وروانكاوي  را به گونه اي واقعي تشكيل دهندگان بروكراسي هاي بنيادين مي دانست و بر اين باور بود كه اين دو گونه آگاهي انسان مدرن از در دو حوزه خصوصي و اجتماعي مورد محاصره ، خوانش و رمز گذاري خود  قرار داده اند و او را از هويت وفرديت خويش خالي كرده اند.

قهرمان "ياد آوري" در معرض سوء استفاده و بهره كشي هاي مادي و احساسي است. او مدام از خود مي پرسد (where am I?) و اين سئوالي به شدت اضطراب آور است. ولادمير نابوكوف در تحليل داستان مسخ فرانتس كافكا كه در آن يك بازارياب دائما" مجبور به سفر، تبديل به يك سوسك بزرگ مي شود به لحظه اي اشاره مي كند كه در آن گرگور سامسا از خواب بيدار شده و از خود مي پرسد كه كجاست؟ و اين سئوال يكي از وجودي ترين سئوالاتي ست كه مي توان در باره خود و هستي به آن انديشيد و با اين انديشيدن به فلسفه هايديگر در مورد مفهوم dasein(وجود حاضر؛هستي آن جايي) نزديك شد. شايد بايد پرسيد لزوم اشاره به نام چند فيلسوف ونظريه پرداز در اين متن براي چيست؟ و در جواب به يك اصطلاح انديشيد « سوزن كاري »  

 

 

 

 

پي نوشت ها

*. در برخي از نظريه هاي اجتماعي ، اين مفهوم معرف فرايندي است كه طي آن افراد دركي از هويت خود را پيدا مي كنند. در نظريه آلتوسر"خطاب" مكانيسمي است كه سوژه ها را به شيوه اي توليد مي كند كه آنها وجود خود را بر اساس ايدولوژي مسلط جامعه اي كه در آن به سر مي برند تصديق مي كنند. به عقيده آلتوسر ايده "خطاب" مبين اين نكته است كه سوژه ها از قبل  محصول ايدئولوژي هايند، و به اين ترتيب اين نظريه ايده آليستي كه ذهنيت يا سوبژكتيويته امري اولي و خود بنياد است را باطل مي شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 12:6  توسط فرهاد اکبرزاده  | 

                         

نگاهي به : زمستان است

اثر رفيع پيتز

 

   نيازي به چشم مسلح نيست تا هدف قرار گرفتن وحدت ريشه اي مفاهيمي  چون اجتماعcommunity))، كمونيسم(communism)،ارتباط(communication)و اشتراك(communion) را در"زمستان است" سومين ساخته رفيع پيتز رصد  كنيم. يك خانه دور افتاده،مردماني كه در بر قراري ارتباط مشكل دارند وبرجسته شدن تنها اجتماع مورد اشاره در فيلم يعني اجتماع كارگران به خوبي از عهده برقراري اين رابطه با زير متن خود بر مي آيد .كارگردان"زمستان است" با دست مايه قراردادن داستان "سفر" محمود دولت آبادي و درك عميق از نگاه ناتوراليسمي نويسنده  توانسته به راحتي و بدون تكلف در به زبان آوردن و چالش كشيدن اين مفاهيم كليدي موفق عمل كند .

"زمستان است" جهان سرد و يخ زده اي را به تصوير مي كشد و سعي دارد اين وضعيت آخرزماني (apocalypse) را در كالبد جدالي از سنت و مدرنيسم بگنجاند . اهداف كارگردان از بازخواني مفاهيم مطرح بيشتر از آنكه به تقديم نامه اي صرف به شعري آشنا فروكاسته  يا در چهار چوب هاي رام تطبيق ادبيات داستاني و سينما آرام گيرد به صف آرايي خاصي از(جنس تراژيكش) نزديك شده كه سوگ نامه انسان تنها ، بي گفتگو  و محصور را جان مي بخشيده اند.

چند نكته قابل تامل در فيلم مطرح است كه مي شود سر فصل وار به آن اشاره كرد. نكاتي كه يا از واقعيت اجتماعي آب مي خورند يا  نگاه سوسياليستي عصر نويسنده را شدت بخشيده اند شايد پرداختن به يك گره زباني براي شروع راهگشا باشد.

هيچ چيز بيشتر از اين كه در زبان فارسي "مرد" به سرعت تبديل به "مردم" مي شود گوياي  اجتماعي پدر سالارانه نيست اجتماعي كه فقط مردان در آن مي توانند سوژه هاي اجتماع (مردمان) فرض شوند و همين موضوع  در"زمستان است"  به شكل تكان دهنده اي مورد توجه قرار گرفته است. خاتون(در قصه سفر) يا همان زن مورد اشاره در فيلم كه فكر مي كنم يا اسم نداشت يا از فرط بي توجهي و مورد خطاب قرار نگرفتن به صورت بخشي از يك لوكيشن در آمده بود كه وظيفه بر قراري تعادل را برعهده داشت كسي ست كه يا كار مي كند يا مي گريد يا مي گريزد و يا در انتظاري كشنده دندان به هم مي سايد و تنها كاري كه نمي كند يا حداقل  به ندرت، حرف زدن و گفتگوست. شوهر اولش تنها به اقتضاء و مصلحتي كه خود تشخيص داده به خارج از كشور رفته و نوار نا كامي ها را به شعاع دايره بزرگتري پيوند مي دهد و در نهايت نا اميد از باز گشت به خانه، خود را بدون آنكه بخواهد بداند كه آيا پذيرفته خواهد شد يا نه ؟ به زير قطار مي اندازد. او خود تشخيص مي دهد تصميم مي گيرد،‌اشتباه مي كند و كيفر مي دهد و اين فرجام نيز با دور گرفتن همان مونولوگ خودكامه پاياني جز اين نمي بايست مي يافت.

از طرف ديگرمرد جوان كه معلوم نيست از كجا آمده و به كجا خواهد رفت بي دليل و شايد به همين دليل يعني بلاتكليفي اش با اتوبوس وارد قصه شده به خاتون نزديك مي شود و زماني را با پر كردن وشايد بهتر است بگوييم  بخيه زدن خلاء زندگيش مي گذراند او نيز با آشفته شدن شرايط كاري كه انگار تمام گره هاي داستان با همين دست بسته شده بر مي آشوبد و در نهايت درست مثل مختار مرد اول قصه تصميم به سفر مي گيرد. خطوط موازي دو مرد كه هرگز يكديگر را قطع نمي كنند از همين نقطه شكل مي بندد و با خود كشي مختار با خلل ، تاخير و ترديد مواجه مي شود. لحظه كاملا تراژيك بر خورد اين دو مرد در  قهوه خانه هم مثل اغلب بر خورد ها و تلاقي ها بي گفتگو سپري مي شود.

نماهاي زيادي صرف نشان دادن كار كردن زن در يكي از شركت هاي معروف پوشاك مي شود  تا به ما تماشاگر ناباور بفهماند كه هميشه در نظام بازار (سرمايه) در نسبتي نابرابر كار كارگر همواره پايين تر از كالا قرار مي گيرد اين نماها به صحنه اي كه زن ناتوان از خريد يك دست لباس دست دوم براي كودك خود است سنجاق مي شوند وما را با اين سئوال كه آيا اين  فاكت انتقادي به يكي از اصلي ترين مولفه انتقادي ماركسيم اشاره ندارد رها ميكند؟  تلاقي ها خيلي پر رنگ وچشمگير و در جاهايي چشم نوازند  مثلا تقلاقي سفيدي برف در برابر سياهي عميق قير كه بر پشت بامي  از پيش فرو ريخته  وصله مي شود. ارتباط بين عناصر فيلم نيز ارتباط هاي جالبي ست ما با چند دسته رابطه روبروييم .كار فرما و كارگر. كارگرو كارگر(رفيق)، زن وشوهر و مزاحم و زن كه بعد ها بعد از تبديل شدن به زن و شوهر از جاذبه اوليه خالي شده رو به بي رنگي مي گذارد. تنها در رابطه كار گر و كارگر ما با گفتگويي شكسته بسته (البته از سر دردي مشترك) مواجهيم و در بقيه موارد چنين به نظر نمي رسد.

 رفيع پيتز با داشتن دو فيلم بلند ديگر در كارنامه خود نشان داده كه به معيار هاي گيشه و مخاطب گسترده توجه چنداني ندارد و از طرف ديگر تا دلتان بخواهد عاشق  لوكيشن ها و طراحي هاي دشواراست(شايد به دليل داشتن يك طراح خبره در نزديكي) كه اين  نيز به خود ي خود بر انتخاب قصه هايش تاثير گذاشته است. استفاده تزييني از صداي شجريان و تاكيد زياد بر همخواني تصاوير و مفاهيم نيز از آن دست شيرين كاري هاي آزار دهنده است كه به عدم اعتماد به نفس در الصاق پيرايه ها مشرعيت بخش اشاره دارد.

در هر حال نگاه توريستي به ظرفيت ها بصري ،‌اجتماعي و خاص ايراني همواره براي چشمهاي عادت زده تماشاگران  خودي  غريب تر از آن است كه  شك شدن آنها ممانعت كند از طرفي اين سئوال كه آيا مي توان" زمستان است" را با مواجهه عميق به لايه هاي زيرين اجتماع يك مستند اجتماعي به شمار آورد براي من حداقل پاسخ نيافته باقي مانده است. چيزي كه هست رفيع پيتز با داستان سفر همان كاري را كرده كه دولت آبادي با واقعيت اجتماعي ، و درست در همين نقطه است كه مي توان به نتايجي مشابه(ايدئولو‍ژيك) از خلال يك قصه واحد دست يافت . از طرف ديگر نبايد از نظر دور داشت كه گفتن هميشه به امكانات رسانه يا مديوم محدود است. به اين كه در چه عصري از هنرمند چه خواسته مي شود و الي آخر...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 23:22  توسط فرهاد اکبرزاده  | 

 

                                 

 

 

 

حاشیه ای بر: یک تکه نان

به کارگردانی کمال تبریزی

 

  دسته بندی گروهی از آثار ذیل عنوان سینمای معناگرا بیشتراز آن جهت آزار دهنده است که هر چند  تلمیحا" رگه هایی از مشروعیت بخشی را در کالبد آن تشخیص می دهیم، این رسمیت بخشی که با در نظر گرفتن بخش ویژه ای در جشنواره فجربه اوج خود می رسد ما را در برابر این سئوال رها می کند که بپرسیم این معنا کجاست که این گونه سینما بدان جهت گرایش دارد؟ آیا منظور ازاین معنا نوعی افتادگی در سلوک متکلمان است یا دادن پس زمینه ای به رنگ سبز؛ یا شنیده شدن صدای دارکوب در اعماق جنگل؟ چیزی  که روشن است نمی توان  " پرتغال کوکی" استنلی کوبریک را در این دسته بندی واجد معنا دانست و احیانا به آن جایزه ای هم داد. معنا گرایی در این حدود همان قدربه یک مارک تجاری نزدیک شده که تقدس تل انبار دررنگ وکُتل و تقویم.

بگذارید کمی از سینما و عینیت قابل توضیح فاصله بگیریم و به سمت مفاهیمی که بود و نمود را به دو جهت کاملا متفاوت سوق می دهند اشاره کنیم . بحث تجسد که با نمود اصلی خود یعنی همان حلول روح قدسی در کالبد تن (تجسد مسیح ) به اوج خود می رسد از« متنهاهی» شدن امر نامتناهی خبر می دهد. امر نامتناهی که به هیچ روی قابل تصور و اشاره نیست(جای گیری در زبان) در قالب یک تن تجسم می یابد و همین سکوی پرتاب گشودن مباحثی است که می توان در حاشیه نمایش "یک تکه نان" به آن توجه کرد. این بحث که می تواند با همان موضوع حاشیه ای که اسلاوی ژیژک آن را در قالب " محدودیت دلبخواهی " سامان می دهد به حل مباحثی در این فیلم منجر می شود. که به شکل متمرکزی سوژه فیلم حول آن تنیده شده است. حکم اصلی این است :

]تحقق[ خیال همیشه منوط به یک شرط است»؛« اگر سیندرلا بگوید : چرا باید ساعت 12 مهمانی را ترک کنم ؟ مادر بزرگ می تواند چنین جواب دهد : خََُب چرا باید بتوانی تا ساعت 12 در مهمانی بمانی؟» این کارکرد محدود ساز تخیل می تواند با نگاه به جایی که کالای مقدس(از ضریح و پرچم گرفته تا طبل و سنج و غیره) در فرهنگ و اقتصاد ما باز کرده مصداقی ملموس تر بیابد. پیرایه ها همه جا هستند و تیتراژ یک تکه نان بهترین نمونه از گم شدن مرکزی توضیح پذیرزیر بار این پیرایه ها را به نمایش می گذارد.

 چرا امر نامتناهی  این چنین در قالب این اقلام تجسد یافته؟ آیا مادیت یافتن امر انتزاعی می تواند موضعی جز بهره کشی اقتصادی  بیابد؟ از این جا می شود از مدخلی دیگر به" یک تکه نان" نگریست . مدخلی که شاید از انگیزه های مولف و نیت های محدود ساز آن نیز فراتر رفته به وجهی کاملا انتقادی در حوزه ای  به وسعت رابطه میان اقتصاد و الهیات میدان دهد.

رضا کیانیان که در فیلم با جلوه ای تازه و نقش مرشد گونه به ایفای نقش خود پرداخته در گفتگو های پراکنده ای که با سربازباکره ( بگذارید برای او از این واژه استفاده کنیم و یک پل هم به تنها سوره"مریم" از میان تمام سوره های قرآن بزنیم که در فیلم مطرح است)  می پردازد هر کلام خود را با مثلا شروع می کند . مثلا همین زنبور ...مثلا رودخونه...و الی آخر. این منطق زبانی که همواره در پی توضیح مفاهیم انتزاعی در جامه آیات و نمود های عینی و قابل درک است در پی ایجاد نوعی دلالت بین زمین و آسمان است که خود به گونه ای افلاطونی در به بند کشید عدالت در قالب اعمال فرد عادل گرفتار است و به همان فاصله و امکانی که در بطن شباهت جعل می شود امکان حیات می دهد. این درست همان رابطه ایست که ما را وا می دارد که «او» (ضمیر غایب) را از روایات ،الصاقیات ودر نهایت نقل قول هایی که غالبا دچار نوعی تشدید و اغراقند بازیابیم و از این موضوع پر اهمیت نیزهمواره غافل بمانیم که درک ما به امکانات و محدویت های شناختی و تجربه زیست شده مان محدود است.   

 و اما در" یک تکه نان" چه خبر است؟ همه در حال دویدنند. رسیدن ، به دست آوردن و اینگونه گی . این روند  سر بالا را هم بگذارید به حساب  روابط یک به یکی که در فیلم معادل سازی شده اند. همان اجباری که ما را وادار می کند که از تقابل زمین و آسمان استفاده کنیم   درست تحت همان سنتی که آدم بدها همه در آن تیره بودند و خوب ها سفید.

چیزی که هست فیلم نه در پی ایجاد و بر قراری رابطه ای مشکوک و تردید آمیز با مفاهیم طرح شده، است ، نه سودای  طرح تعریف نو از آن را در سر دارد؛ بلکه به شکل بی سرو صدایی فرزند رام همان اندیشه هاست که به دعوایی کلاسیک بین طریقت وشریعت بدل شده اند آیا« تمام راهها به رم می سند»؟ یا باید در صداقت جاده ها تردید کرد؟ بگذارید بر گردیم به همان موضوع معنویت که به گمان من این روزها به اتوبانی کم خطر تبدیل شده که نویسنده گان و فیلم سازان را به سرعت تمام و در چتر از حمایت به سر منزل مقصود می رساند این راه نه برای رهروان و پیشنهاد دهندگان اولیه بلکه برای آنان که با دستمایه قرار دادن فطرت و مفاهیم کم خطر درصدد حرکت در بین خطوط و فاصله مجازند راهیست مناسب وقابل پیشنهاد. اما در مورد کمال تبریزی نمی توانم به این شدت حکم کنم شاید به این دلیل که شخصا رابطه عاطفی خوبی با فیلم هایش بر قرار کرده ام و یک تکه نان را اثر متفاوت و قابل تاملی در کارنامه او می دانم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 13:37  توسط فرهاد اکبرزاده  | 

حاشیه ای بر مجموعه شعر عقب مانده 
علی سطوتی قلعه

 
                        
 
                                    «به راستی ادبیات موضوع نقد می ماند،
                                     اما نقد ادبیات را آشكار نمی كند.»
                                                               موریس بلانشو
 
در ورا و بطن هر گزاره زبان حكمی مستقر است كه از رابطه ای مقید با جهان در قالب احكام كلی خبر می دهد. راه یافتن به بطن این احكام و به نوعی ساده سازی آن در كلیتی قابل درك از سویی نیازی به داوری دوباره و احكام دیگر دارد و از سوی دیگر موضوعاتی مثل فردیت، عدم ترجمه به شبكه معنایی صدق و كذب و... را به چالش می كشد.گریز از این داوری و حكم اندازی ها تنها می تواند در آنچه هوسرل «اپوخه» می نامید تجلی یابد. اپوخه با گریز از تقابل سوژه و ابژه دكارتی با درون پرانتز قرار دادن مفاهیم تعلیق حكم و داوری از مدار خارج كردن، امتناع، كنار گذاشتن، ملغی كردن، بین الهلالین قرار دادن، از بازی خارج كردن، خودداری از موافقت، نفی و حذف را كه همگی ترجمه های این اصطلاح اند پیشنهاد می كند.
اپوخه فلش های روایی را عقیم كرده و تقویم و انجام را در حالتی معلق و مختل وا می گذارد. ولی نكته اساسی در این باره این است كه «اپوخه آنچه را كه طرد می كند حفظ می كند». تعمیم این وضعیت به سازوكارهای زبانی «شخصیتی نگه دارنده» را به بار می آورد. روایت ساختار تازه ای در بطن گزاره ها می یابد و به گونه ای در خود ضد روایت را تولید می كند و جریان را در حالت تعلیق و ماندگاری قرار می دهد. شاید بتوان به بهترین شكل برای نمونه در این مورد از استعاره «باتلاق» استفاده كرد. اپوخه كردن تصویر را مشوش می سازد. فضایی در خود ماندگار، عقب مانده و در عین حال معاصر هم زمان.تعلیق و خلسه های زبانی كه شطحیات را یادآور می شوند در این گریز از منطق و خاستگاه ایدئولوژیك زبان شباهت های ذاتی می یابند. این فرآیند را هم در بطن هر گزاره و در شكل افراطی تر می توان در مجموعه شعر علی سطوتی قلعه به كرات دید آنجا كه با ساختن مصدری جعلی از یك اسم به تركیبی چون «چناریده» مواجه می شویم. این فرآیند سركوب گرا را در حد اعلای خود خواهیم یافت. چناریده از مصدر چناریدن كه از اسم چنار یدن حاصل شده روح كلی یك وضعیت اخته یا سركوب شده را به نمایش می گذارد كه محصول مستقیم سركوب دستور به وسیله دستور است. این وضعیت آنارشیستی نسبت به زبان كه خوانش را به سمتی سوق می دهد تا از محمول، مضمون و مفهوم به سمت حامل یا زبان چرخش كند چیز تازه ای در زبان فارسی نیست و می توان برایش آبشخوری حداقل چند ده ساله متصور شد و نشت آگاهی هوسرلی یدالله رویایی به این مجموعه شعر را به شكلی زیر چشم داشت و چرا چنار باید به این تركیب دچار شود، سئوالی است كه ما را به سمت گزینش دقیق در تركیب سازی سوق می دهد. دلیل ساده است ظرفیت تصویری و كاركرد «خنثی» چنار در فرهنگ عامه. و همین لحظه جایگزین شده اشاره به گزینش و تركیب در پیشنهادات فرمالیستی لحظه ای است كه شاعر را قادر می سازد تا از تقابل بیرون به درون به درون پرانتز گریز زده و خود من و جهان پیرامون را جهان من درون فضایی محصور بكشاند و چنان از دیدرس بگریزد كه هر اشاره قطعی را با واسطه ای به گمانه ای نسبی و با واسطه تبدیل كند.بیماری من كلمه ای است كه تنها می ماند/ و از قول من هر چقدر كه می خواهد می میرد/ شاید اتاقی است كه جا می ماند/ در را به روی خودش می اندازد/ و در سایه های نزدیك صبح رنگ می بازد./ شاید از افتادن چیز دیگری باشد/ ریختن در شكاف تن/ و با نسیمی كه از شمال می زند رقصیدن/ در این میانه طوری گره می خورم كه با دهان هم وا نمی شود از سویی دقت در جزییات و بردن گزاره های یك مجموعه شعر زیر ذره بین یك فرادستور هر چند ابهام های مربوط به بعضی عملكردها را تعدیل می كند از سوی دیگر با جنبه های زیباشناسانه اثر در تخالف قرار می گیرد. ولی بررسی خوانش بعضی گزاره ها با برخی احكام می تواند به فاصله لازم برای خوانش های دیگر مجال دهد. گزار ه هایی مثل در خلال دندان هام برنامه داشت، كرم ها از پرتاب خستگی ام بیرون می افتادند، با مادرش خستگی می كند، و...می دانیم كه در تقسیم بندی هگل میان انواع حكم در علم منطق، عباراتی چون «روح قرمز نیست»، «گل سرخ فیل نیست» یا «فهم میز نیست» احكام نامتناهی سلبی نامیده می شوند. عباراتی چون «روح یك استخوان است» یا «خوردن دهان است» نیز از زمره همین احكام اند كه هگل آنها را «احكام محمل» می نامد. به گفته هگل حكم نامتناهی حكمی است كه در آن حتی شكل حكم كنار گذاشته می شود و نكته جالب ماجرا به این بر می گردد قرار بر آن است كه این یك حكم باشد و در نتیجه حاوی یك رابطه موضوع و محمول، لیكن در عین حال بنا است كه چنین رابطه ای در آن موجود نباشد. باتوجه به این نكته كه كاركرد هر حكم چیزی نیست مگر قرار دادن موضوع یا امر خاص تحت شمول محمول یا امر كلی و عنایت به این نكته كه تصدیق اولی به منزله عضو یا عنصری از دومی در مقام یك مجموعه. در این شرایط احكام تحت لوای وضعیت قرار گرفته اند كه به گونه ای تن من و جهان را به واكنش تشدید شده در حالتی ایستا و یا به عبارت دقیق تر «خنثی» می خوانند.در این حالت جهان به صورتی متضایف و همبسته با آگاهی من به مثابه جهانی كه برای من وجود دارد و یگانه معنای جهان نیز همین است، نمود می یابد.فاكتورهای شعر علی سطوتی قلعه را نمی توان دقیقا با مولفه های شعر حجم یكسان انگاشت ولی می توان نمودی از آگاهی و پسایی را در آن یافت كه آن عادت شكنی های بیانی ایجاد تصاویر نامتعارف، ایجاز و فوریت ها را به مرحله دیگری از عملكرد ارتقا داده اند. هرچند كه این ارتقا نیز بیشتر از هر چیز بر موقعیت در زمانی استوار است. چیزی كه در «عقب مانده» بیشتر از هر چیز با مخاطب خود برخورد می كند نوعی وحدت موسیقایی به سمت سركوب كلمه در یك آوای مقتدر است و همین امر موجب می شود تا حشوها به عنوان پاگردهای موسیقایی در دلیل وجودی خود به خصوص در مورد حروف اضافه و ربط گاهی جابه جایی یك حرف اضافه موسیقی را به لحنی شخصی نزدیك می كند تاكید كنند. عزم شاعر در جهت نشاندار كردن زبان و به گونه ای به رخ كشیدن وضعیت خاص یا بهتر است بگوییم خصوصی، تمركز شدیدی در حوزه ضمایر یافته است و تمام این تمركز را بر كانون یك من، یك تن و یا شاید یك دهان بازتابانده است.و از همین جا می توان به وجهی کلی و در عین حال وجودی مجموعه گریز زد و بر "انباشت" من و تن وتُن (لحن ، آوای مسلط پیشنهادی)  دلیلی موجه یافت.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 14:59  توسط فرهاد اکبرزاده  | 

 

        

نگاهی به زندگی و آثار" موریس بلانشو"

   

  « من همیشه گفته ام که عدالت خشونت نخستین است»

 « امانوئل لویناس»

 

   الصاق دسته ای ازویژه گی ها و روایات  زیر لوای هر نام خاص، مثل نوشتن تاریخ تولد و مرگ یا توضیح جغرافیای زیست و شمارش استادان و تمام آنچه در تذکره ها می توان سراغ گرفت چیزی مغایر با آن اصل فردیت است  که همواره می گوید: چیزی در ابژه هست که تا ابد در بر ابر ترجمه و انتقال یافتن به شبکه مفهومی ما مقاومت می ورزد.

 نوشتن درباره نویسنده و اندیشمندی که بی چهره گی وغیاب را تا آنجا که او را افسانه ای بیش نپندارند پیش رانده کار سخت ومهمتر از آن سوء تفاهم بر انگیزیست. وقتی به خاطر داشته باشیم که او در تمام دوران زندگی نسبتا طولانی اش(1907-2003) از انداختن یک عکس یا مصاحبه ای هر چند کوتاه ممانعت کرده است و جز تعداد انگشت شماری از دوستان کسی به خلوت او راه نیافته اند  این دشواری را بهتر درک خواهیم کرد.

فراموش نکنیم درباره کسی حرف می زنیم که خود را همچون شبهی گسترده برآراء واندیشه های نسلی از جدی ترین متفکران قرن عرضه داشته است. کسی که بیشترین تاثیر را بر رادیکال ترین جنبش های نظری قرن گذاشته و متفکری مثل میشل فوکو همواره آروزی موریس بلانشو بودن را داشته ست. در هر حال نوشتن از بلانشو با ترجمه های ناچیزی که از وی در زبان فارسی موجود است و معرفی و شرح پیچیدگی های افکار این متفکر مرموز شاید از توان سطرهایی که در این فرصت کوتاه به هم پیوسته اند بر نیاید و همه چیز بیشتر از آنچه هست عبث بنماید.

شاید باید بابک احمدی را جزو اولین کسانی آورد که در معرفی این چهره فلسفی، ادبی  نوشته بود بشمار آورد او با کتاب " ساختار و تاویل متن" که در زمان خود تاثیر قوی در اندیشه فارسی زبانان گذاشت با این جملات به معرفی بلانشو پرداخت : جمله های بلانشو، همچون جمله های " دریدا" در نگاه نخست آسان به نظر می آیند، اما با کمی دقت ابهام گیج کننده، کشش بی پایان و گریز از نتیجه قطعی در آنها آشکار می شود. پل دومان نوشته است:« خواندن نوشته های بلانشوازهر تجربه خواندن دیگری متمایز است... هنگامی که نوشته های او را درباره شاعر یا نویسنده ای می خوانیم هر چه را که تا کنون در باره آن نویسنده یا شاعر می دانستیم از یاد می بریم...» فکر می کنم تنها متن تالیفی بلانشو که به زبان فارسی ترجمه شده را اولین بار در سرگشتگی نشانه ها با گزینش و ویرایش مانی حقیقی وترجمه مهدی سحابی دیده بودم؛ قطعه ای با نام "غیاب کتاب " نام داشت و چند جمع خوانی مثل یکی از شماره های ماهنامه کارنامه که با چند ترجمه و مقاله به بلانشو اختصاص یافته بود. تا همین اواخر یعنی سال 84 که نشر مرکز اقدادم به چاپ ترجمه کتابی مختص و با نام وی کرد.

شاید پیگیری این مسئله در مورد بلانشو برای من که تقریبا تمام نمایه های مربوط به نظریات ادبی و کتاب های فلسفی را برای یافتن قطعات هر چند پراکنده از این نویسنده گشته ام عجیب وجالب به نظر می رسید. برای نمونه در کتابی با  نام " دانش نامه نظریه ادبی معاصر" که توسط ایرنا ریما مکاریک و به همت نشر آگه  با ترجمه مهران مهاجر و محمد نبوی در سال 83 به چا پ رسید هیچ اثری از نام بلانشو در نمایه 28 صفحه ای این کتاب دیده نمی شد وهیچ ردپایی از نظریات اصلی  وی " ضد نظریه ادبی" او یا " امر خنثی" به چشم نمی خورد و این در حالی ست  که افرادی مثل بارت و دریدا جای مخصوصی در این اسامی و تعداد صفحات آن به خود اختصاص داده بودند. این امر نشانه چیست ؟ آیا مخالفت بلانشو با چیزی که خود را به عنوان یک موضوع اکادمیک مجزا و بسته همچون یک ابداع جدید ادبیات معرفی می کند باعث این حذف ها از طرف جوامع اکادمیک و دانش نامه ها شده است؟ یا اینکه جمع کردن نظریات وی در غالب های جمع وجور دانشنامه ای اساسا" ناممکن است؟ در هر حالت آیا ما با نوعی بحران در حوزه مشروعیت مواجه نیستیم؟ شاید کلید این ماجرا به دست بخش دوم "ازکار به متن" که توسط بارت نوشته شده گشوده شود آنجا که می نویسد: « متن منحصر به ادبیات نیست و نمی شود آن را در قالب سلسله مراتب یا حتی تقسیم بندی سادهء سبک ها محدود کرد . مشخصهء آن بر عکس یا دقیقا در قدرت انهدام طبقه بندی های قبلی است. مثلا نویسنده ای چون باتای (نزدیک ترین دوست بلانشو) را در چه گروهی
می توان قرار داد ؟ آیا این نویسنده رمان نویس است ؛ شاعر است ، مقاله نویس است، اقتصاددان است ، فیلسوف است ، عارف است ؟ پاسخ به این سئوا ل آنقدر مشکل است که ترجیح می دهند ا و را از کتاب های درسی ادبیات حذف کنند.» خود بلانشو رابطه ادبیات و مشروعیت می نویسد:

« ادبیات زمانی که جزء جدا ناشدنی آثار مشروع شود، دیگر امکان بر قرار ی ارتباط را از دست می دهد.ادبیات بیشتر و بیشتر به عنوان شئی دیده می شود که انسان می تواند ساختار و ترکیب آن را مطالعه کند و آنرا مثل جسدی که ادبیات تبدیل به آن شده است ، تشریح کند.152»

حقیقت این است که ادبیات مورد بحث بلانشو بیشتر یک نا ادبیات است به این معنی که اگر بپذیریم ادبیات بر مبنای شکست دادن هر نوع هویت ، و فریب دادن فهم به مثابه قدرت هویت سازی شکل گرفته ، خود هویت ناپذیر است و جوهره آن در بی جوهری آن است او در این باره می نویسد : اما ماهیت ادبیات در این است که دقیقا از هرگونه توصیف ماهوی ، هر تاییدی که آن را تثبیت کند می گریزد :« ادبیات به هیچ وجه  چیزی از پیش تعیین شده نیست بلکه باید همیشه آن را دوباره تعریف کرد یا باز آفرید . حتی هر گز اطمینانی نیست که واژه هایی نظیر "ادبیات " یا "هنر" معادل با یک چیز واقعی ، یک چیز ممکن ، یا حتی یک چیز مهم باشند.17»

می بینیم که مرز اندیشه های بلانشو در مورد ادبیات و روش زیستش آنگونه که نمی توان توصیفی دقیق(کالبد شکافانه ) یا حد اقل قانع کننده از آن به دست داد کاملا به هم ریخته است و این یکی از مباحث کلیدی در اندیشه وی به شمار می رود مخدوش کردن مرز ادبیات ،نظریه ادبی و فلسفه دقیقا همان نکته اصلی نظریه بلانشو را شامل می شود. شاید بتوان گفت مقوله عمده و فرا گیر در اندیشه ی بلانشو معنا و پرسش از امکان ادبیات است. ادبیات که در اندیشه های او با شمول گسترده تری به نوشتار تغییر نام داده  و تفسیر تا پیش ازخوانش متن ادبی عقب نشینی کرده است. چرا که هر متنی که آن را ادبی می خوانیم به شیوه خاص  در برابر هر گونه تقلیل یافتن به یک تفسیر یا معنای واحد مقاومت می کند.از اینجا می توان به نمای کلی تری دست یافت ؛ نمایی که هر نوع هنجار یا نهاد را به عنوان ارکان قوام بخش تهدید شده می بیند. از این جا می توان به رابطه ای که بلانشو ما بین ادبیات و مرگ ایجاد می کند وارد شد چرا که آنچه توجه وی را جلب می کند این است که شرط وجودی ادبیات تباهی یا اضمحلال جوهر انسان است ، و نوشتن قرار گرفتن در معرض بی هنجاری زبان .

وهمه چیز از همین جا آغاز می شود از همان قانون هگلی که کلمه را نابودی و شئی می داند و این قدرت نفی کننده زبان از طریق سرشت غیر مادی کلمات با نگرش منفی و به کار گیری مفهوم «غیاب » در بطن کلام ادبی گره می خورد. البته همین غیاب نیز در ادبیات به شکلی ویرانگرومضاعف تجلی می یابد بلانشو در "کار آتش" در توضیح همین امرمی نویسد :« من می گویم : "این زن ". هولدرلین ، مالرمه ، و همه شاعرانی که سخنان شان جوهر شاعرانه دارد به خوبی حس کرده اند که نامیدن کاری اضطراب آور و عجاب برانگیز است. یک کلمه ممکن است معنای چیزی را در ذهنمان تداعی کند ، اما نخست آن چیز را پنهان و پایمال می کند . برای آن که بتوانیم بگوییم"این زن" با ید به طریقی واقعیت مجسمش را از او سلب کنیم ، باید باعث شویم که غایب شود ، باید او را نابود کنیم.43» و ادا مه می دهد : « کارکرد گفتار تنها بازنمایی نیست ، بلکه تخریب گری نیز هست . گفتار باعث می شود چیزها محو گردند ، غایب شوند ، گفتار چیز را زایل می سازد. کار آتش 30»

با این تفاسیر حتی ایده " درخت" هم بیان شاعرانه ای ست که روند آفرینشی خود را فراموش کرده است .می بینیم که تبادل اطلاعات غیاب چیز ها را مخفی می کند ، در حالی که ادبیات خواستار آن است که ما این غیاب را واقعا به صورت غیاب تجربه کنیم .ادبیات این کار را  نه فقط با نفی واقعیت چیزها و جایگزین کردن کلام انجام می دهد ، بلکه مفهومی را که کلمه بدان اشاره می کند را نیز نفی می کند و از این جا غیاب مضاعف ادبیات آغاز
می شود. و امکانی به دست می دهد تا ضد نظریه ادبی بلانشورا بهتر درک کنیم. ما حق داریم بپرسیم اگر کلمه در ادبیات دیگر به چیزی اشاره نمی کند ، پس به چه چیز مرتبط می شود ؟ پاسخ بلانشو منجربه آغاز گاه نظریه تفاوت دریدا در مورد تعلیق و معنا ست یعنی زنجیره ای از کلمات که هیچ گاه به معنایی غایی وقابل اشاره منتهی نمی شود او در فضای ادبیات می نویسد :

« می دانیم کلمات قدرت نا پدید کردن چیز ها را دارند ... اما کلمات با دارا بودن توانایی "رستاخیز " چیز ها در عین غیابشان - کلماتی که منشاء این غیاب هستند - در عین حال این توانایی را دارند که در خود نا پدید شوند ، این توانایی را دارند که به گونه ای شگرف در میان کلیتی که تحقق می بخشند ، غایب شوند ، کلیتی که با نابود ساختن خود آن را به منصه ی ظهور می رسانند ، کلیتی که آن را همواره با تخریب بی پایا ن خود می سازند.47»    

بد نیست همین نظریات بلانشو را که با مقایسه ای نویسنده کتاب ، بین او وسارتر بر قرار می کند مورد سنجش قرار دهیم و ببینیم چگونه فردی در روح نظریات خود به بی نامی و محو شدگی دست می یابد« در حالی که سارتر بین دانشگاهیان فرانسه و عوام حد اقل 25 برجسته ترین چهره محسوب می شد ، یعنی در حالی که سارتر بر روز فرانسه حکم فرما بود و هر اتفاقی در عرصه ی سیاست یا هنر می افتاد سارتر در آن حضور داشت، بلانشو متعلق به شبی بود که خود تعریف کرده بود. سارتر را تقریبا در هر عکسی از روشنفکرانی که طی آن سالها گرفته شده خواهید دید،اما حتی برای اکثر ما روشن نیست که بلانشو چه شکلی بوده است. سارتر نوشته هایش را برای تقویت فعالیت اش به کار می گرفت و بدین وسیله از آنها توان می گرفت ، اما مردی که « موریس بلانشو» نام داشت در پس نوشته های اش به بوته فراموشی سپرده شد .170»

مرگ یکی از کلیدی ترین مفاهیم اندیشه بلانشو است و کلیدی شدن مفهوم مرگ که از زمان هگل به این سو در فلسفه غرب مطرح  شده در اندیشه بلانشو به وضعیت خاص و بنیادی تری  برای طرح رابطه ای با پرسش از امکان ادبیات دامن می زند. شاید این استدالال سقراط که« مطالعه فلسفه به معنای مطالعه ی مردن ومرده بودن است » اولین قدم ها را در جهت خارج کردن دید از دیدرس بر می دارد و به واسطه همین ارتباط است که ما را قادر می سازد تا به قول افلاطون خود را "خارج " از زندگی فعلی تصور کنیم و بتوانیم موضوعی "عینی" و نظری نسبت به جهان اتخاذ کنیم .همین توان استعلایی ما در فراتر رفتن از دنیای پیرامون و قدم گذاشتن از یک گستره به گستره دیگراز طریق قدرت نفی آن یاری می دهد. نفی همان امری که در کلام حضور داشت و به صورت امری ذاتی در زبان توضیح داده شده بود:« وقتی می گوییم "این زن "، مرگ واقعی را اعلام کرده ام و این پیشاپیش در زبانم حاضر است ؛ زبان ام به این معنا است که این شخص که همین حالا این جا است ، می تواند از خودش منفک شود و می تواند در آن نیستی فرو رود که هیچ وجود یا حضوری در آن نیست . زبان من ذاتا" دلالت بر امکان نا بودی دارد ، زبان من تلمیحی جسورانه و پایدار به چنین وقایعی است. " گفتگوی بی پایان"64»

در ادبیات نگرش منفی زبان تحت تا ثیر نیروی "من"ی است که کلمه را به زبان می آورد و معنای آن را بیان می کند . در ادبیات کلمه فراتر از معنای خودش می رود . پس کلمه در ادبیات هم ناپدیدن چیزی است که زبان به آن اشاره می کند و هم تائیدی شخصی است که کلمه را به زبان می آورد.پس نوشتار یا ادبیات رها کردن سو ژه را در پی دارد و به معنی ساده تر در ادبیات هم با غیاب شیئ به شکلی مضاعف مواجهیم و هم با غیاب متکلم.(آغاز گاه نظریه مرگ مولف رولان بارت) و این نکته همان طور که بابک احمدی نیز به آن اشاره می کند  پرسشی ازامکان ادبیات است « چه کسی سخن می گوید؟» مرگ که در زبان هایدگر« امکان عدم امکان» به معنی امکانی که همه امکانات را به پایان می ساند توصیف شده بود در نوشتار بلانشو با یک دگر گونی به« عدم امکان ِ امکان» تغییر وضعیت می دهد ، تا بدان حد که من متوجه توهمی می شوم که جزء ضروری همه امکان هاست. ما در ارتباط با مرگ است که وحشت و نگرانی را تجربه می کنیم ومرگ ما را به آن نیستی که در بطن هستی مان است مربوط می سازد و به استدلال بلانشو همین تجربه منجر به خواست نوشتار می شود. خواست چیرگی به مرگ و تمایل به چیره شدن بر دلهره و حشت از آن در رویای نوشتن آن کتابِ واپسین، آن بر جسته ترین رمان ، تجلی می یابد  که ممکن است جاودانگی را به نویسنده اعطا کند:اما بر مرگ نمی توان چیره شد و کتاب همین که نوشته شد،همواره در برابر نیاز درونی نویسنده که او را وادر به نوشتن کرده رنگ می بازد، یعنی کتاب همیشه و

ضرورتا  در رسیدن به آنچه تلاش می کند بدان دست یابد نا کام می ماند و تنها به عنوان نشانه ای به سوی « اثر= کار» ی که هر گز تحقق نخواهد یافت باقی می ماند و سیزیف نویسنده از همین کلاغ به لانه نرسیده و تجربه نا تمام شکل می بندد بلانشو در این باره می نویسد:اگر فلاسفه نمی توانند به درستی مرگ را درک کنند به این دلیل است که مرگ خودش را تنها در تجربه ادبیات نشان می دهد و استدلال می کند که: ادبیات و مرگ در آنچه تجربه اصیل زندگی است با هم یکی شده اند. و این تجربه تنها به اتکاء بر آن چه او دو سویه ی مرگ می نامد، قابل فهم است.(عدم امکان ِامکان).

«این تجربه ترس و دلهره ناشی از فقدان جهان است و دلهره ناشی از فقدان معنا در این که همه توانایی های من تصنعی می شوند، تا این که من خودم در انفعالِ مردن محوُ نا بود می شوم. فرد محتضر درمعرض وجودی تهی شده از دنیای عمل قرار می گیرد. در چنین وجودی تصور مرگ اصیل، به عنوان خاستگاه شناخت من، به انفعال بی پایان مردن بدل می شود که در آن شخصی که می میرد با عدم امکان مردن روبرو می شود، یعنی عدم امکان در تبدیل دنیا به چیزی معنا دار.(کار آتش. 334) »

 مرگ من، مرا در معرض خودم قرار می دهد در معرض تجربه طاقت فرسای بی نامی و در مقابل ِتفسیر  هایدگری ، این گونه استدال می کند که« "من" هرگز  نمی میرم بلکه "یکی می میرد"» به بیان دیگر من «همه »

 می شوم ، یعنی من خودم را از دست می دهم و تجربه می کنم که چگونه «یکی می میرد»

پس مردن من به من نیرویی غیر شخصی و بی نام می بخشد، نیرویی که مرا از خودم جدا می سازد. به بیان دیگر مردن مرا از توانایی «من گفتن» محروم می کند در حالی که رویه نخست مرگ یعنی همان آگاهی خودش را آشکار می سازد و حتی حد و مرز خود را نشان می دهد رویه دیگر مرگ ، امکان عدم مردن را ، عدم امکان درک دنیایی را که از طریق عملکرد مرگ خود من به عنوان دنیای من شناخته می شود، آشکار می سازد. به معنایی تصویر مردن مرگ را به عنوان فعالیتی مشخص از بین می برد(فضای ادبیات103) وبه قول امانوئل لویناس(انفعالی منفعل ترازانفعال) رخ می نماید. به عقیده نویسندگان کتاب "بلانشو" در مورد مفهوم مرگ به این شکل می توان گفت که « هایدگراز زندگی امتداد یافته تا مرگ می گوید و بلانشو از تجربه مردنی رخنه کرده در زندگی 79».

بلانشو بر این نکته اصرار دارد که مرگ هرگز در تملک خود من نیست و من تنها با مرگ دیگری مرتبط هستم و تجربه حقیقی همین امر نیز مستلزم این است که مرگ یک اتفاق منحصر به فرد نباشد. خواست نوشتار را
نمی توان همانند مرگ به عنوان یکی از توانایی های من درک کرد چرا که به عقیده بلانشو : گفتن این که« من یک نویسنده هستم » اندکی نامعقول جلوه می کند چرا که نوشتن همان محو قدرت «من» گفتن است واین که
می توانیم بگوییم « من یک نویسنده هستم» تنها به این دلیل ممکن شده که همواره خود را از خواسته های اثر رها کرده ام و به آسایش رسیده ام ، این آسایش که نوشتن نیز فعالیتی همانند کارهای دیگر است. 92»

زبان شعر برای خود سخن می گوید. این "من" گوینده هم از درون و هم از برون مورد تهاجم زبانی غیر وابسته به شخص قرار گرفته است و بنا براین آن چه از درون من سخن می گوید، همواره چیزی بیشتر از من در خود دارد. بلانشو با بکار بستن اسطوره ارفه برای توضیح همین مسئله در فضای ادبیات می نویسد:« افسانه ارفه به ما یادآور می شود که سخن گفتن شاعرانه و نا پدید شدن به عمق یک حرکت منحصر به فرد راه می برد ، یعنی کسی که آواز می خواند باید خویشتن را به خطر افکند و در نهایت نابود گردد، چون او تنها هنگامی سخن می گوید که این حرکت ِ پیش بینی شده به سوی مرگ، این جدایی زود هنگام ، این وداعی که از پیش یقین کاذب هستی را از ذهن او می زداید، سپرهای حمایتی را نابود می کند ، و او را به عدم امنیت بی پایانی دچار می سازد ». و در ادامه تاکید می کند «ادبیات زبانی است که دیگر بر لبان موجود زنده جاری نمی شود»

مخدوش شدن فزاینده مرزهای آثار داستان وانتقادی بلانشوکه بعد از کتاب گفتگوی بی پایا ن به نقطه عطف خود می رسد در هستی شناسی و تاویل آثار او نفوذی ذاتی می یابد او درغیاب کتا ب می نویسد:« دو نوشته هست،یکی سفید و دیگری سیاه ، یکی نامریی بودنِ یک شعله بیرنگ را نا مریی می کند، دیگری که قدرت آتش سیاه آن را به شکل حروف و خطوط و گویش ها در دسترس می گذارد. میان این دو شفاهیت وجود دارد که با این همه مستقل نیست، چه همواره با گونهء دومِ نوشتن آمیخته است، چون خودش آتش ِسیاه است ، تاریکی سنجیده ای که هر نوع روشنی را محدود، معین و مرئی می کند. بدین گونه آنچه شفاهی می نامیم نام نهادنی  در یک حاضر زمانی و حضورِ فضاا ست.171»  

 چیزی که درغیاب کتاب مورد توجه  قرار می گیرد درست در راستای همان " نا ادبیات" ضد نظریه" وبه تعبیری " نا کتاب" است که با تردید در اصل خواندن به خلعی در مناسبات دید و دیدنی اشاره دارد اشاراتی که با ایجاد وضعیت های استعاری فاصله بین ادبیات و نظریه را به باریکترین حد می رسانند. برای مثال در قطعه دوم از غیاب کتاب می خوانیم :« این که ما می خوانیم ظاهرا فقط به این دلیل است که نوشته از پیش وجود دارد، پیش روی ماست .ظاهرا". اما نخستین کسی که ، زیر آسمان دورانهای باستان ، با حک سنگ وچوب اول بار به نوشتن پرداخت ، بی آن که هیچ به فکر بر آوردن نیاز نگرشی باشد که نقطهء اتکایی را طلب می کرد ، وبا دادن مفهومی به آن ، کل روابط میان دیدن و دید نی را دگرگون کرد. آنچه او از خود به جا گذاشت چیزی بیشتر نبود که بر چیزهای پیشین افزوده شود ؛ چیزی کم تر هم - به عنوان بخشی که از ماده ای جدا شده باشد ، یا شیاری در برابر یک بر جستگی - نبود. پس چه بود ؟ خلائی در عالم: نه چیزی دیدنی ، نه چیزی نادیدنی . حدس من این است که نخستین خواننده به درون این غیاب نا غایب افتاد و گم شد ، بی آن که البته چیزی دستگیرش بشود ، و خواننده دومی در کار نبود ، زیرا خواندن ، که از همان هنگام به عنوان دیدن حضوری آنا"  قابل رویت ، یعنی قابل درک تلقی شد، دقیقا به این منظور قطعیت یافت که فرو افتادن و محو شدن کتاب را ممکن کند158.»

 همانطور که مشخص است  نوشتار بلانشو به نوعی با قطعه نویسی و گزین گویه ها غرابت دارد واین شکل بی شکل (گزین گویه) نوشتارش نابهنگامی وامکان لازم برای به دورن کشیدن و محو نویسنده وغلبه برهرنوع تدام زمانی را ببار می آورد.

موضع اصلی درانیشه سیاسی بلانشو مقاومت و بیگانه ماندن در برابر همگون سازی جامعه است او عقیده دارد که سیاست در قرن بیستم خودش را لزوما انقلابی نشان می دهد تا کارکرد بی سروصدای جامعه را مختل کند. او در لیبرالیسم شکل پنهانی از تمامیت خواهی را می دید ومخالف نا پدید شدن سیاست به نفع اقتصاد وپایین آمدن آن به حد مقولات اقتصادی بود وهمچون نیچه که تاثیر عمیقی بر وی گذاشته بود پوزتویسم را گونه ای از نهلیسم مدرن به این دلیل می دانست که به هیچ گونه ارزشی اعتقاد ندارد ، چون که ارزشها به صورت واقعیات یا تجربیات حسی« واقعا وجود ندارن».

پرداختن به این که بلانشو ساسیت و ادبیات را در جوهر یکسان که آنرا نوشتار می خواند مشترک می داند احتیاج به کلماتی زیادی دارد که در این مجال نمی گنجند فکر می کنم بهترین نمونه  بخشی از انتقادات بلانشو را می توان در این قطعه از "گفتگوی بی پایان " به داوری نشست و مباحث دیگر از جمله سیاست و اخلاق و ارتباط آنها با ادبیات را به فرصت دیگری موکول کرد.

تلویزیون هر قدر زندگی را حول خانه و خانواده متمرکز می کند ، منجر به سیاست زدایی از جامعه می شود . هر رژیمی همواره از خیابان بیمناک است . انسانهای در حال جرو بحث در خیابانها ، بیش از آن که حتی از آن آگاه شوند ، جمعیتی منتقد را تشکیل می دهند که هر لحظه ممکن است دست به کارهای سیاسی بزنند .153 

 

 

پی نوشت

* ارجاع به صفحه بندی تماما مربوط به کتاب / بلانشو. نوشته اولریش هاسه– ویلیام لارج. با ترجمه رضا نوحی / نشر مرکز می باشد

* از کار به متن .رولان بار ت صفیه روحی . سرگشتگی نشانه ها گزینش و ویرایش مانی حقیقی . نشر مرکز

* غیاب کتاب. موریس بلانشو . مهدی سحابی. سرگشتگی نشانه ها .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 22:6  توسط فرهاد اکبرزاده  | 

حاشیه ای بر: کارگران مشغول کارند

به کارگردانی مانی حقیقی                       

                                                             

 

 گاهی شاهد سر بر آوردن آثاری هستیم که به شکلی خارج از مسیر دید ما ن واقع شده و نوعی بیگانگی را نسبت به بستری که در آن قرار گرفته اند تحمل و تحمیل می کنند. این آثار همواره پشت به جریان (بدنه) و رو به فضا های ناشناخته داشته و گویی به شکلی ازلی از نگاه کردن به پشت سرمنع شده اند.تلاش ما در راه شناسایی این آثار که از بافت خود فاصله لازم را گرفته اند تلاشی مبنی بر شناخت ریشه هایی ست که از دیدرس ما خارجند و این خارج از دید را با توهمی ازایستایی  خود در خود به وجود آورنده اند. توجه به این آثار و درگیری با آن در افتادن با چند حکم قطعی را به بار خواهد آورد که اساسی ترین آن در انداخت آگاهی به میدان ناشناخته ها و حس وسوسه گون شناخت با تهدید همیشه گی این گوشزد است که گویی می پرسد:" به تو چه ، سرتو بنداز پایین وبه راهت ادامه بده" و این نقطه همان زادگاه ازلی روایت ست. که اینرسی را با خلل رو برو می کند. بازی ساده «همیشه» و« اما».

آنطور که از تیتراژ"کارگران مشغول کارند" پیداست هیچ مراتب واولیتی وجود ندارد و همه چیز در نوارهم عرضی در حرکت است. جز نام فیلم که کمی از قافله جدا می افتد و همین جدا افتادگی را مبنای قصه می کند.

سهم واهمیت نقش ها که اشاره ای هم به سایه نشینان سینما دارد( محمودکلاری ، احمد علی حامد، امید روحانی) با بازیگران حرفه ای و به قولی پرده نشینان(رضاکیانیان ،فاطمه معتمد آریا ،آتیلا پسیانی و یا مهناز افشار) و حتی آن الاغ مفلوک که سوژه و ابژه ای نمی داند در یک  اقتصاد دمکراتیک متعادل به مساوات در نظر گرفته شده وهر کس حرفی دارد می زند.

سنگی در کنار جاده خود را برای دیدن آماده کرده و می خواهد به طرح سئوالات زیادی منجر شود. آیا ریشه ای در کاراست؟(دندان پزشک می پرسد)آیا به تازه گی در اینجا قرار گرفته یا جدا افتادگی سنگ از کوه گواهی بر یک انتزاع زمین شناختی ست؟(سئوال کننده را در فیلم جستجو می کنند)می شود هلش داد؟ چرا قبلا دیده نشده بود؟ و وسوسه همه چیز را به کار وا می دارد.سنگ جنس مردانه ای دارد و در مقابل تنه ها و سقلمه هابه شکل مبارزه جویانه ای ایستاده است.کلنجار رفتن با سنگ وسوسه مان می کند بپرسیم چیزی از همان بحث فرسوده جدال سنت ومدرنیته را می توان در این بین گیر آورد؟ یا ما هم نباید اینقدر جدی با  تفریحات یک مشت الاف که دچار نوعی بحران مبارزه جویی اند برخورد کنیم بگذاریم هر کس آسیاب بادی خودش را فوت کند؟ اگر کمی دقت کنیم می بینم کارگران مشغول کارند به ذات روایتگری شبیخون زده است. به آن روندی که نشانه را در معرض تاویل قرار می دهد ومانند تمام روایت ها باجزییاتی شکل می بندد که از روندی معمول به سمت یک "اما" گریخته اند. یکی بود یکی نبود یه روز فلانی وقتی داشت مثل همیشه ... و این مثل همیشه که ازاینرسی و جاذبه ی قانون  حادث شده ناگهان با سرایت (دیدن) وقفه ای به روایت می انجامد. کار با ظرافت های زیادی به طرح خود سامان می دهد و هر چیز درست سر جای خودش است چیزی از شعار زدگی و فشار در گفتن هر چیز قلمبه سلمبه که به تکلف منجر شود دیده نمی شود . برای باز کردن موضوع دراین قسمت بهتر است به صحنه ای از فیلم  اشاره کرد که دوستان یا همان کارگران بی مزد و مواجب سرکوب سنگ  بعد از تلاش زیاد برای به دست آوردن اره برقی درختی را انداخته اند و با تقلا در حال آوردن واهرم کردن آنند و درست وقتی به نزدیکی سنگ می رسند به گروهی که مثل آنها سعی در انداختن سنگ دارند بر می خورند و معتمد آریا با اشاره به دیگران  انها را متوجه کرده می گوید ببینید " آنها با سنگ ما" و به شکل ساده ای با بحران مالکیت که در این لحظه ایجاد شده ما را به این اندیشه وا می دارد که به راستی زمین برای کسی است که روی آن کار کرده؟ یا در صحنه چانه زدن های سوفیسط وار احمدعلی حامد بر سر تقدیری کردن چیزی مشخص با پیرمرد روستایی درباره افتادن ونیافتادن خرش همراه سنگ به دره که خود به منطق سخنورانه ای اشاره دارد که به گونه ای در ریشه های فرهنگی مان نفوذی بی تردید دارد. به همین شکل سرتا سر فیلم پر از این پیشنهادات برای اندیشیدن است پیشنهاد به دوباره دیدن.

نزدیک کردن مرز ها داستان ومستند در شرایطی که به گفته اغلب بازی گران فیلم تفاوت چندانی بین پشت دوربین ومقابل دوربین در بازی آنها چندان نبوده است و آنها نقشی را بازی کرده اند که به زندگی روزمره شان نزدیکی قابل ملاحظه ای داشته است. با این همه  با کمی جستجو در چند سایت ونشریه سینمایی و یافتن نام فیلم با تفسیر و تاویل های ناامید کننده ای مواجه می شویم که از تطبیقی نا خوانا با الگوهای مکتب خانه ای خبر می دهند. در هر حال شاید درست همان بود که کیارستمی در مصاحبه ای در جواب به عدم برخورد صحیح با آثارش گفته بود ما در شرق زندگی می کنيم و متاسفانه بايد يک نوع قوانينی را بپذيريم. بودا می گويد خردمند هرگز نمی درخشد و من با تعديل می توانم بگويم هنرمند بهتر است در کشور خودش ندرخشد. شاید حرف آخر هم همان جمله آغازین   "کارگران مشغول کارند باشد". نه اینجا جاش نیست.

 

* این نقل قول از عباس کیارستمی طی مصاحبه ای با پوریا ماهرویان به مناسبت بررسی آثار وی در لندن استخراج شده است.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 1:31  توسط فرهاد اکبرزاده  | 

نگاهی به :آفساید                                        

به کارگردانی جعفر پناهی

فرهاد اکبرزاده

    نقش داور, و داوری در بازی فوتبال نقش با اهمیت و جالبی در سیاستگذاری لحظه هاست. نقشی که اهمیت خود را نه از تطبیقی بی انعطاف با خط ها و خطاها، بلکه بیشتر از بستگی موثرش با شرایط برخورد و به گونه ای فی البداهه گی می گیرد. از این رو داوری در یک بازی فوتبال کنشی فعال و تاثیر گذار در مدیریت برخوردها زیر نظرحدود از پیش تعیین شده است.

آفساید به فضائی خلاء گونه که از فاصله بین دروازه بان و مدافعان تشکیل شده گفته می شود. خلاء ی که به گونه ای قانونی خارج زمین را در درون زمین تولید می کند. این خلاء را می توان در جاهای مختلفی جست . قرنطینه های  گمرک بین دومرز و یا درون ساختمان سفارت های مختلف که با قوانین داخلی  کشور خویش مطابق اند نیز، از این شراط خارج در داخل تبعیت می کنند. 

درمورد پناهی و شرایط خاص آثار او بهتر است به یک موضوع کلیدی اشاره کرد.همانطور که او خود را در دیالوگی از گفته های سرباز نیشابوری " بادکنک سفید" باز می یابد: «من غریبم اما غریبه نیستم» و این وضعیت بیرون در درون را به چالش می کشد.

حرفهای زیادی می توان درباره آفساید و حواشی آن زد.اشاره به وضعیتی که در مقابل نوعی رئالیسم درد، صف آرائی کرده یا جهشی که از وضعیت های انتزاعی و کوران های نشانه شناختی به دنیای ازدحام آدمها و چهره ها گریز زده است. در هر حال بهترین جا برای شروع، اشاره به سرگرمی سازی در جهت ارضاء نیازی اساسی در تخلیه ی احساسات سرکوب شده و هیجانات ناشی از زندگی در شرایط امروزیست که اگر بگوئیم اهمیتی به اندازه برخی دغدغه های جدی دارد زیاد اغراق نکرده ایم. آفساید به فضائی اشاره می کند که فحش دادن و تخلیه احساسات روانی در آن آزاد است و خلاء قوانین و اخلاق در آن به شکل سوپاپ های اطمینان عمل می کنند.

در صحنه ای از آفساید، با دیالوگی که از محوریت خاصی نسبت به مضمون کلی فیلم برخوردار است مواجهیم. یعنی درست همان جائی که یکی از دختران بازداشت شده که در جامه ی مبدل مانند عنصری نفوذی (این موضوع در مورد دختری که از لباس نظامی سوء استفاده کرده به نهایت خود می رسد) به استادیوم وارد و دستگیره شده، به قصد نرم کردن به سمت سرباز آذری، که دغدغه های جدیش( مادر مریض، زمین خشک و گاوهای گرسنه) او را در جایگاهی ستیز جویانه قرارداده می رود و با طرح سوالات متعددی به خلاء ی اشاره می کند که قوانین و نماینده قانون که در این جا به شکل نمادین سرباز آذریست قادر به پاسخگوئی به آنها نیستند. او با طرح این سوالات درست به آفساید قانون گذاری اشاره می کند.جائی که دلایل و توجیهات قانع کننده نیستند و سرباز آذری را در نهایت، ناچار به استفاده از زور در گریز از پاسخ گوئی می کنند. همین وضعیت در طرح جایگاه و محل نگهداری متخلفین نیز کاملا رعایت می شود. جایگاه یا قرنطینه ی دختران دستگیر شده جائی درست در فضای استادیوم است، ولی با وجود همان اندازه وفاصله چند متری از محرومیتی تشدید شده تری نسبت به  تماشاچیان خانه نشین برخوردار است و بازداشت شده گان را در درون آفساید ساختمان استادیوم در شرایطی قرار داده که تنها داوران ( نگهبانها) می توانند آنها را در جریان و روند بازی و افت و خیزها قرار دهند که همین موضوع انتقال اخبار نیز به شکل چشمگیری با کاذب بودن اخباری تحت تاثیر تعصبات و احساسات یکی از سربازها قرار گرفته با بحران مواجه می شود. در نگاهی کلی تر یعنی درست در یک عکس هوائی همین منطقه ( استادیوم) می تواند برای زنان مانند آفساید یا خلاء ی در درون شهر فرض شود و آنها به همان اندازه از بازی دور باشند( تلوزیون) که زنان ژاپنی ویا بحرینی .

 چیزی که در ساختار فیلم اهمیت زیادی پیدا می کند همان خلاء جغرافیایی زنان است که می تواند این نمای گسترده و حضور پررنگ را در یک عکس هوایی برای یک زن به نیست بدل کند. امری که در مورد داوری آفساید در جشنواره بیست و چهارم نیز کاملا صادق است و این بنای دقیق و طراحی بدیع را به راحتی در یک نمای از بالا حذف کرده است. البته شاید برخی با اشاره به دایره و طرح محدودیت زنان در آفساید بخواهند به نتایج مشابهی دراعمال تفسیرهای کاملا فمینیستی برسند اما چیزی که به درک کلی ساختار انتقادی آفساید مرتبط است اشاره ایست صریح به داوری و اختلاطی دلخورانه است با قانون.

احتمالا آفساید در جشنواره های خارجی از اقبال خوبی برخوردار خواهد بود و جالب اینکه این اقبال نیزمی تواند دستمایه طرح برخی مسائل حاشیه ای گردد اعم این موضوعات همان بحث نمایش زخم های جامعه ی ایرانیست که در ایجاد یک وضعیت توریستی منجر به شناخت تیره فرهنگی خواهد شد. ولی چیزی که می تواند در مقابل این تلقی ها بایستد تنها طرح چند سوال ساده ست: در کجای جهان این ایده قابل رخ دادن بوده و کدام کارگردان می توانست این ایده را به حدیث نفس خویش در مواجهه با برخوردهای صورت گرفته با آثارشان بدل کند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 0:4  توسط فرهاد اکبرزاده  | 

یاداشتی بر  "یک بوس کوچولو"              

                                                           

به کارگردانی بهمن فرمان آرا

فرهاد اکبرزاده

  

  روشنگری همواره محصل شرایط تقابلی بوده است. محصول فکر کردن به مرز میان سیاه و سپید، غریبه و خودی، تلخ و شیرین، گذشته و حال و در نهایت مرگ و زندگی.

تمیز دادن، حصار کشیدن، روشن کردن و بی نهایت افعال حدگذار. روشنگری ناگزیر به توضیح و تبیین است، ناگزیر به حد گذاری؛ و این مسئله باعث می شود تا همه چیز به بیرون رانده شود. مرگ بیرون ازمرگ، نقد بیرون، کنش اجتماعی و دست بردن در چشم اندازی که همواره دلخواه نیست ( وضعیت انتقادی)

کلیشه ی فرتوت نویسنده ای که به مرگ خود می اندیشد امکان بازکردن درهای تابوتی را به دنیای متن می دهد که همچون نمونه ای کوچک ( دنیای صغیر) در تزریق شرایط آزمایشگاهی به جهان متن موثر است.

نبش قبر بیش و پیش از آنکه به نفوذ در دنیای مردگان دلالت کند چیزی است در ارتباط با ترس و آگاهی در دنیای زندگان. به همان شکل که وسواسهای انتخاب و خرید ترمه و تابوت به صورتی تمام و کمال به معیارهای فرهنگی و زیبائی شناختی و در یک کلام اینجا و این زمانی دلالت می کنند.

در این شرایط نارضایتی درونی از خویش که به تنفر از دیگران انجامیده زائیده ی ادبیاتی است که افراد در آن به دوست و دشمن، رفته و مانده، معترض و خاموش تبدیل می شوند. نارضایتی تعمیم یافته ی از کلیاتی غیر قابل بحث است که به سبب قرار گرفتن در یک مدار بسته و فرارفتن از حدود بحث گریخته اند.

تاکید بر این که سینما همواره عرصه ی بازخوانی نشانه های فرهنگی است که از پیرامون زیست های منفرد و جمعی رصد شده اند می تواند مروری باشد بر این دانسته ها که این نشانه ها در شکل جمعی قابلیت بازخوانی به صورتی کاملا شخصی را دارند و در مقابل نشانه های شخصی نیز می توانند شمول و گسترشی عام یابند. چیزی که آزاردهنده است مصرف نشانه ها در عرصه ایست که قابلیت بازخوانی، تبدیل، جدل و گفتگو با وضعیت دیگر را ندارند و در مداری از تکرار در ضرب تاریکی ها درجا می زنند.

هوشنگ گلشیری در دیالوگی از "آینه های دردار" با نگاهی ریز بینانه به وضعیت ایرانیان خارج از کشور اشاره دارد به این مضمون که مهم نیست این افراد به کجای دنیا بروند آنها همواره در روستایی که با خود از ایران  برده اند زندگی می کنند. این گفته ی گلشیری بیشتر از آنکه محدود به شرایط زیستی مهاجران ایرانی باشد بر یک عدم تطابق تاکید می کند که به جنس فرهنگ و تفکر این افراد دلالت دارد.

این موضوع که به نگاه فرادستانه روشنفکر ایرانی به تاریخ، طبقات زیرین، جامعه و حتی خود نیز قابل تسریست بیشتر از هر چیز به مونولوگی در یک مدار بسته می ماند. البته نگارنده نوشتن با دوربین را خوانده است و به دیالوگ پنهان فیلم با متن کتاب واقف است

"یک بوس کوچولو" در فقدان نوستالژی روشنفکری می سوزد و اگر بپذیریم که نوستالژی خود مبتنی بر تحمل نوعی فقدان در حال است به این سوال خواهیم رسید که چیزی که اصلا نبوده چطور توانسته  نوستالژی خود را تولید کند؟

وفور اطلاعات دایره المعارفی، گوشزدهای کاتالوگی در برخوردی توریستی با اقلیم و مفاهیم فرهنگی از برج عاج کافه ها و آپارتمانهای متروک ( کمی به ماهیت بسته ی گفتگو در پاتوق ها فکر کنید)چیزی است که این توهم را در قالب نوعی فیگور روشنفکر ایرانی امکان داده است.

شاید گفتن این نکته در آخر هم بد نباشد که این متن نمی تواند از سیستم بلاغی خود فاصله گرفته و به گونه ای مصداقی با متن فیلم برخورد کند و شاید این موضوع برمی گردد به همان اجبار سیستم نوشتاری اختیار شده در متن. به همان شکل که روشنگری تقابلی "یک بوس کوچولو" و کارگردانش را رها نخواهد کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 14:37  توسط فرهاد اکبرزاده  | 

 

در حاشیه ای بر« آمریکا»             

 نوشته: ژان بودریار

« فرهاد اکبرزاده» 

                                                         هشدار: اشیائی که در آینه می بینید ممکن است

                                                         نزدیک ترازآنی باشند که به نظر می رسند!

    انسان به شکل ساده و موثری از اولین برخوردهایش با جهان ، گشودن چشمها و با تولد چیزی در بیرون خود، به خود اندیشید.این چیز بیرونی که او را به مثابه تصویر بازمی تابند نه تنها به او امکان اندیشیدن داد بلکه به نوعی پیچیده خود به چیزی بدل شد که ازانکسار بی پایان چشم و چشم انداز به سمت امکان دیدن گریخته بود.

بعد از به نظاره نشستن  بر طبیعت ، فن  و خود، نوبت به امکانی می رسید که در تمام مدت همچون روش و یا ابزاری برای خوانش پدیده ها در خلال "من می اندیشم پس هستم " یعنی درست در همان روند و چگونگی اندیشیدن پنهان مانده بود زمان آن رسیده بود که باید آزمایشگاه  به آزمایشگاه برده می شد .

 پست مدرنیته به شکلی روشن ولی نه کاملا محدود، عصر غور کردن وتوجه در زبان فلسفی به مثابه ابزار اندیشه انسان بود. زبانی که بدون ایجاد توجه در توصیف ها و داوری ها نقشی موثر و پنهان داشت. وقت آن رسیده بود که بتوان با جهان به مثابه متن برخورد کرد متنی که قرار داد ها و دستوراتی خاص را برای به نمایش گذاشتن وچگونه دیدن خویش داده بود. تاکید بر زبان به عنوان سوژه و ابژه همزمان اندیشه تاکیدی بود بر خصلتی فرادستانه به مثابه بازتاب آگاهی های انسانی در قابی قابل پی گیری.

شاید باید برای باز کردن این بحث و ایجاد خود آگاهی نسبت به روش برخورد متن، به تعریف روشی پرداخت که خاستگاه زمانی ومکانیش باز می گردد به حومه پاریس سالهای  دهه شصت فرانسه ، به جنبش  لیتریسم* (حرفیه)

( letterism ) و تا حدود زیادی به کتاب"جامعه نمایش" گی دبور(1994-1931). دبور درجامعه نمایش برای اولین بار نشان داد که می توان نظریات فلسفی را به عنوان ابزارهای شناخت به بازی گرفت وهر چیزرا در بازی بی پایانی از بازتاب ها به عرصه نماش هدایت کرد. او با دستکاری در کلیدی ترین نظریات فلسفی از متفکرانی چون هگل،مارکس، کانت و دیگران بر خصلت امانت دارزبان تاخته بود. او تحریف را نه صرفا به عنوان موضوعی قابل طرح بل که به شکلی عملی در نوشتار خود به اجرا گذاشته بود. به شکل ساده و خلاصه دبور با زبان نظریات فلسفی به بازی نمایشی خود معنا داده بود و ضمنا بر این امر که می توان با این متون به صورت متون ادبی بر خورد کرد صحه گذاشته بود.

با این روش اگر به"آمریکا" یا به شکل کلی تراندیشه بودریاربپردازیم باید بر خصلتی تاکید کنیم که به شکلی غالب در به نمایش گذاشت منش زبانی او موثر است. نگاه بودریار به آمریکا به عنوان آرمانی تحقق یافته از چند جهت قابل بررسیست که مهمترین بخش نزدیکی بیشتری باجنس کلی نوشتاراو در متون دیگر نیز دارد.کارکرد استعاره به عنوان عنصری ساختاری در زبان که به نوعی در انتقال ارزش به سطوح مختلف نیز کاراست به دلیل بر خورد با محوری ترین مسئله در نظام فکری بودریار یعنی نظام وانموده ها(simulacrums) که بر اساس پروسه ای از شباهت در عین خود ارجاعی سامان می یابند در متن نوشتاراو از اهمیت زیادی برخورداراست او در "مبادله نمادین ومرگ"*(1976) که شاید محوری ترین کتاب اوست وبا بحث در مورد اصطلاح ارزش در نظام نشانه شناسی سوسوری آغازمی شود به تناقضاتی که درسه مرتبه تشابه و به طور مشخص درالگوهای نظری دوره های تاریخی اشاره کرده، استدلال می کند که فرهنگ ارتباط جمعی الکترونیکی معانی قبلی واقعیت را با یک واقعیت مفرط یا«hypereality» جایگزین می کند: سه مرتبه از تشابه وجود دارد که موازی با دگرگونی های قانون از رنساس به بعد حرکت می کند.

- بدل سازی، الگوی غالب در دوره "کلاسیک" از رنسانس تا انقلاب صنعتی

- تولید، الگوی غالب در دوران صنعتی است.

- شبیه سازی، الگوی غالب در مرحله کنونی است که تحت حاکمیت " کد" قرار دارد.

تشابه مرتبه اول بر پایه ی قانون طبیعی ارزش، تشابه مرتبه دوم بر پایه ی بازاری ارزش و تشابه مرتبه سوم بر قانون ساختاری ارزش عمل می کند.

و نتیجه می گیرد در این سطح ارزش ارجاعی نابود شده و بازی ساختاری ِارزش  دست بالا را داده است بعد ساختاری با طرد بعد ارجاعی خود مختاری پیدا کرده و بر پایه مرگ ارجاع بنیان نهاده است.

این روند استعاری درصحبت ازآمریکا نیز رخ می دهد. روندی که ازیک این همانی به سمت خود ارجاعی دور بر داشته است و« به مثابه» را درعینیت یافتگی مفاهیم بازمی کاود.«آمریکا نسخه اصلی مدرنیته است. ما نسخه دوبله شده یا دارای زیر نویس هستیم. آمریکا از مساله اصل و نسب طفره می رود ، نه اصل و نسبی را پرورش می دهد و نه اصالتی اسطوره ای را ، هیچ گذشته و حقیقت بنیادینی ندارد. انباشت بدوی زمان را تجربه نکرده، بنابراین، در زمان حال دائمی زندگی می کند .102».

بودریار در آمریکا و غالب نوشته هایش به کرات از«به مثابه» استفاده می کند. این به چه معنا ست؟

  واقعیت به مثابه کد – دین به مثابه جلوه های ویژه- کیفیت یا به شکلی کلی تر ارزش به مثابه هولگرام- آمریکا به مثابه اتوپیایی تحقق یافته- موزه به مثابه منجمد کننده زمان در حال دائمی. آیا در اینجا چیزی جز عینیت بخشی و تعریف مفاهیم در قالب موضوعاتی قابل درک در واکنش به نوعی بحران تعریف هدف قرار گرفته شده است.«همیشه همین طور است.وقتی آزاد باشید باید خود را تعریف کنید64» و به طور مشخص تعریف کردن یعنی قاب گرفتن و اشاره به صحنه به عنوان پس زمینه نمایش.« نیویورک با هم دستی حیرت انگیز کل جمعیتش فاجعه مختص به خود را به مثابه تئاتری به نمایش در می آورد و این امر نه معلول انحطاطش بلکه  ناشی از قدرتش است قدرتی که مسلما هیچ چیزآنرا تهدید  نمی کند 34»همه چیزدرآمریکا دچار گریم ، صحنه آرایی،بازی، نمایش نامه و غیره است« وقتی یگانه زیبائی جسمانی به وسیله جراحی پلاستیک به وجود می آید، وقتی یگانه زیبایی شهری به وسیله جراحی نظرسنجی به وجود می آید... و حالا، با مهندسی ژنتیک، جراحخی پلاستیک برای کل نوع انسان در پیش است»

این عینیت بخشی که یادآور نگاهی افلاطونی به واقعیت است با برقراری تقابل میان واقعیت وعالم مثالی در صدد توضیح و نظم بخشی به سازو کارهای واقعیت به عنوان بخش دیگر این تقابل در کلیتی که در تک تک عناصرو اجزایش رسوب کرده می باشد «آمریکا یک تصویر تمام نگارغول پیکر است از این جهت که در تک تک عناصرش اطلاعات مربوط به کل وجود دارد 41»

  البته این تفاوت اساسی همواره وجود دارد که واقعیت قابل بحث نیز چیزی جز کد نیست که در برابر واقعیت تشدید شده یا حاد واقعیت قرارگرفته است.«اگر عقیده داشته باشید که کل دنیای غرب در آمریکا کل آمریکا در کالیفرنیا و کل کالیفرنیا در مترو گلدوین مایر ودیزنی لند عینیت یافته در این صورت اینجا عالم صغیر یا نمونه کوچک غرب است.75»

پایان آنتما، پایان تاریخ ، پایان ... بودریار نوستالوژی خاصی نسبت به واقعیت و کنش های واقعی دارد ودر جایی با طنزی گزنده به این موضوع اشاره می کند که:«مثل اعتصاب واقعی ، دیگر نه وقفه ای در کار ، که رویه ای است دیگر برای علامت گذاری تشریفاتی تقویم اجتماعی*».

غیاب نیز از مفاهیم اصلی اندیشه بودریار است غیابی که دیگر غیاب نیست و از فرط حضور به عدم غیاب تبدیل شده و دیگر از دورتقابلی اش با حضور خارج شده است. این اصل خود ارجاع که در توضیح نظریاتی جنجالی نیز موثر افتاده است به کرات بر این نکته اشاره می کند که ما دیگر با برخی مقولات (مثل جنس) روبرو نیستیم . چون به واسطه افشانش وسرایت در همه جاهست وهیچ جا نیست. این مسئله در آمریکا به جای جالبی می رسد تا جایی که شهرت های آنی و زود گذر را نیز به مصداق گفته بودریار بدل می کند:« برای مثال مردی را در نظر بگیرید که سوارهواپیمای اشتباهی شده و به جای اوکلند، واقع درنزدیکی  سانفرانسیسکو ، از آکلند ،پایتخت نیوزلند یردر آورد .این واقعه او را قهرمان روز بدل کرد . همه با او مصاحبه کردند و در حال حاضر سرگرم ساختن فیلمی درباره او هستند. دراین کشورنه  والاترین فضیلت ها ، ونه عمل قهرمانانه، بلکه ماهیت غیرعادی کم اهمیت ترین سرنوشتهاست که به شهرت می رسد. بنابرین جای کافی برای همه وجود دارد؛چون هرچه کل این نظام همرنگ ترمی شود، تعداد میلونها نفری که وجه تمایز خیلی کوچکی دارند افزایش می یابد. کمترین نوسان درالگوی آماری،کوچک ترین هوس یک کامپیوتر کافی است تا یک فقره رفتار نابهنجار،هرچند پیش پا افتاده، را در درخشش ناپیدار شهرت غرق می کند.80»

بی مرکزی که با طرح استعاره هایی مثل «ریزم» از سوی دلوز وگاتاری و پیش کشیدن فضاهای چند مر کز،  نفی فرا روایت ها توسط لیوتار و به چالش کشیدن نموداردرختی دانش درمتون پست مدرن جزو مباحث اصلی  به شمار می رفت در آمریکا با شکلی ملموس و قابل لمس مطرح می شود.«هیچ رابطه ای بین آنها وجود ندارد.غیر از نوعی الکتریسیته درونی که از واقعیت ساده ازدحام آنها در کنار یکدیگر نشات می گیرد . احساس جادویی نزدیکی و کشش به مرکزیتی مصنوعی . همین امر است که آنرا به جهانی فی نفسه جذاب بدل می کند جهانی که هیچ دلیلی برای ترکش وجود ندارد،حضور در این جا هیچ دلیل انسانی ندارد غیر از جذبه و سرمستی محض ازدحام در کنار یکدیگر.26» یا در شکلی کاملا مشخص تر در آنجا که می نویسد:« در تمام خیابان های شهر رانندگی می کنید بی آنکه قادر به یافتن چیزی باشید که کوچکترین شباهتی به محلی مرکزی داشته باشد.87»

رانندگی به مثابه سیرو سلوکی آنی در اندیشه ای مادیت یافته که منجر به شناخت می شود در اینجا جدا از دلالت برکیفیتی رفتار شناسانه خود نقبی بر بنیانی از واکاوی شمایل فرهنگی استوار است.روشی که بر کلیت نگاه بودریار در انجا که متنش را به سمت سفر نامه سوق داده سایه گسترده است« تمام چیزی هایی که باید درباره جامعه آمریکایی دانست می توان از انسان شناسی رفتار رانند گی اش به دست آورد ده هزار سال از این سو به آنسوی آمریکا رانندگی کنید وآنوقت دانسته های شما درباره این کشور بیشتراز تمام موسسات جامعه شناسی وعلوم انسانی خواهد بود.75».

بودریار درآمریکا به همه جا سرک می کشد و کار را به جایی می رساند که برای تو ضیح وضعیتی تخصصی و جداسازی و مرزبندی های پر وسواس از استعاره ای مثل ماهی تابه استفاده می کند و با این کار به گونه ای از  نارسایی زبانی که در استعمال پر گویانه برخی متون کلیشه ای که از حدوث و قدوم و یا جبراختیارانباشته شد ند انتقام می گیرد.( این فرهنگی است که نهادهای تخصصی ای را به منظور دور هم جمع شدن و با هم تماس پیدا کردن بدن های مردم تاسیس می کند، و، در همین حال، ماهی تابه هایی را اختراع می کند که در آن ها آب با ته ماهی تابه تماس پیدا نمی کند، زیرا از ماده چنان همگون، خشک و مصنوعی ای ساخته شده که یک قطره آب هم به آن نمی چسبد، درست مثل آن بدن هایی که در دلبستگی و عشق شفابخش درهم تنیده اند، ولی با یکدیگر ارتباط ندارند- حتی برای یک لحظه. 75)

البته کلیدی ترین استعاره بودریار در آمریکا بیابان است. بیابانی که خلاء را به مثابه میراثی به جا مانده از سیری ازتاریخ و فرهنگی ناموجود به جای گذاشت« فرهنگ آمریکایی وارث بیابان هاست ، ولی بیابان های اینجا بخشی از طبیعتی نیستند که بنا به تعریف با شهر درتضاد است. بل که برپوچی، خلاء وعریانی تمام عیاری دلالت می کند که پس زمینه تمام نهاد های بشری ست. در همین حال، نهاد های بشری را به مثابه استعارهء این خلاء و کارانسان را به مثابه تدام بیابان، وفرهنگ را به مثابهء سراب و به مثابهء جاودانگی وانموده ترسیم می کنند.86»

 

 

پی نوشت ها

 *(lettrisem) یا در ترجمه فارسی اش «حرفیه» به جنبش گفته می شد که ایزیدورایزو بیانگذار آن بود.لیترسیم حروف الفبا را هم عنصر گرافیکی می دانست که می توان در کولاپ به کار رود ، و هم عنصری صوتی که می تواند در دکلماسیون نام آوایانه  قرار گیرد و بنابر این قادر است شعر و نقاشی و موسیقی را به هم پیوند زند. برای آشنایی بیشتر نگاه کنید به: یاداشت مترجم / جامعه نمایش/ گی دبور/  بهروز صفدری/ نشر آگه

* مبادله نمادین و مرگ/ عبدالکریم رشددیان / ازمدرنیسم تا پست مدرنیسم/ نشر نی

* سرگشتگی نشانه ها /نمونه هایی از نقد پسامدرن / گزینش وویرایش مانی حقییقی /نشر مرکز

- وانموده ها / ژان بودریار/ مانی حقیقی 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 14:38  توسط فرهاد اکبرزاده  | 

                        

 یاداشتی بر: بودلر اثر ژان پل سارتر
فرهاد اكبرزاده
                                                               من با شگفتى احساس مى كنم
                                                                                                     گيوم آپولينر

بازيافتن تصوير شاعرى كه بيشتر از يك قرن از حيات او مى گذرد، آن هم از خلال شعرها، نامه ها و يادداشت هاى پراكنده اش و نه به واسطه برخوردى مستقيم و بى واسطه كارى است كه بستگى تمام عيار به تفسيرگر اين اطلاعات پراكنده خواهد داشت. همان طور كه به قول بارت چاپ يك مطلب از يك شخص واحد در دو نشريه متفاوت تفسيرهاى مغاير بر خواهد انگيخت، حرف زدن درباره شاعرى مثل بودلر هم بستگى زيادى به صاحب سخن دارد. اين موضوع حتى درباره فلاسفه و شاعرانى كه از نظر زمانى نزديكى بيشترى با ما دارند، مثل نيچه يا پسوا نيز كار دشوارى است، چه برسد به اينكه زمانى بيشتر از يك سده از مرگ شاعر مورد بحث گذشته باشد. خلاصه آنكه اگر اين كتاب به دست فرويد همان گونه كه بر داوينچى نوشته بود، نوشته مى شد، ما در نهايت با چهره ديگرى روبه رو بوديم تا اين تصوير كه سارتر به شكل پرتره اى از رنج ها و انديشه هاى شاعرى به قول ميشل لرى نفرين شده به دست مى دهد. «او لياقت زندگى بهترى را داشت.» اولين جمله اى است كه مطلب سارتر را مى آغازد و در همان نقطه به پس زمينه اى دردآور در ذهن خواننده رنگى تيره مى زند. همان طور كه ريفاتر بعدها نشان داد كه هم آوايى واژگان در شعر «گربه هاى پاييزى» شاعر به گونه اى مرگ را «درونى» كرده اند، اين جمله سارتر ناخودآگاه بر تمام گزاره هاى ديگر طعم و رنگى خاص مى زند. سارتر با نيم نگاهى به رابطه فقدان و هويت مى نويسد: «او تنهايى اش را مطالبه كرد تا خود به سويش بيايد و نه اينكه به وى تحميل شود. او ديگرى بودن را آزمود با كشف ناگهانى هستى منفرد خويش و در عين حال تصديق كرد و به گردن گرفت، مسئوليت اين غيريت را در حقارت، كينه و غرور. از آن به بعد با تندخويى لجوجانه اى از خود غيرساخت.» سارتر به دنبال پوشاندن قباى مورد علاقه خويش بر قامت شاعر در پى توضيح و رديابى خودآگاهى هستى شناسانه اى كه دربرگيرنده موضعى اگزيستانسيال است، به اين نكته اشاره مى كند كه: «رفتار اصلى بودلر رفتار مردى است خم شده. خم شده بر خويش همچون نارسيس. نزد او هيچ آگاهى بى واسطه اى نيست كه با نگاهى تيز سوراخ نشده باشد. براى ما كافى است كه خانه يا درخت را ببينيم، مجذوب تماشاى آنها خود را فراموش مى  كنيم. بودلر مردى است كه هرگز خود را فراموش نمى كند. او خود را مى بيند كه نگاه مى كند. او نگاه مى كند تا خود را ببيند كه نگاه مى كند. اين آگاهى او از درخت است، از خانه است كه او تماشا مى كند و چيزها از طريق اين آگاهى است كه به نظر او مى رسند، رنگ پريده تر، كوچكتر و كم تاثيرتر، انگار آنها را در يك دوربين مى بيند.» گويى سارتر در چهره بودلر نيز اسكلتى از آنتوان روكانتن «تهوع» ديده است و كمى به اين نكته در برقرارى رابطه اى خاص با جهان كه سوزان سانتاگ در بازخوانى بنيامين از آن سود برده، نيز نزديك مى شود. بله، بودلر همان كسى است كه بنيامين از قول او به كرات مى گفت: «براى من همه چيز تبديل به تمثيل مى شوند.»
آيا به خويش نيز همچون چيزى با قابليت تمثيلى مى نگرد؟ سارتر مى نويسد: «بودلر كسى كه انتخاب كرده خود را چنان ببيند كه گويى ديگرى است و زندگى او داستان اين شكست است.»دوگانگى زخم و چاقو وقتى مى سرايد: من زخم و چاقو هستم/ قربانى و جلادم. اين اقدام يك خودكشى نفسانى است، همان طور كه خودكشى كننده و كسى كه خود را كشته هر دو يكى اند. همين خارج شدن و دوگانگى كه در ذات موقعيتى عاريتى قرار دارد نيز از نگاه سارتر نمى گريزد. او به اين نكته اساسى اشاره مى كند كه «ويژگى اصلى بودلر در اين است كه او انسانى است بدون «بى واسطگى».» چيزى در اين ميان قرار دارد چيزى كه به احساسى عميق همچون طيفى دربرگيرنده امكان مى دهد كه به تاثيرى منفرد و ممتاز در آثار وى منجر شده است: «بين او و جهان همواره فاصله اى اصيل و ابتدايى هست كه به ما تعلق ندارد، بين او و اشيا همواره نيمه شفافيتى نمناك، كمى زياده معطر هست، مثل لرزش هواى گرم؛ تابستان.»خروج از اين دوگانگى براى كسى كه مدام در حال ديدن خويش است، غيرممكن خواهد بود و چيزى كه باعث برهم خوردن تعادل مى شود همين مسئله اى است كه اين نقطه را نمى توان در يك اخلاق يا اقتصاد تعريف كرد. چرا كه هيچ اصل از پيش تعريف شده اى نيست كه به آن بياويزد. از يك طرف يا بايد در يك بى تفاوتى خارج از اصول اخلاقى راكد بماند و يا خود خير و شر را اختراع كند. او بايد به قول «كانت خويش را قانونگذار قلمرو اهدافش بداند، بايد مسئوليت كامل را بپذيرد و ارزش هاى خويش، معناى جهان و زندگى خويش را بيافريند.»هيچ كس به اندازه بودلر از عمل به دور نيست، او از شغل و اشتغال داشتن متنفر است، از نظر او آفرينش آزادى ناب است و تا حدودى عشق به تصنع دارد. همانگونه كه منادى مدرنيته اى است كه در ستايشگرى «نقاشى زندگى مدرن» را به تصوير مى كشد. چنان بر عرصه اى كه مد مى خوانيم خيره است كه گويى با تعهدى پنهان هنر فرزند زمانه خويش بودن را به رخ مى كشد و ستايش او از آن نقاشى است كه در موردش مى نويسد: «او منى است با اشتياقى سيرى ناپذير براى «غير من» كه هر لحظه آن را در تصاوير زنده تر از خود زندگى كه هميشه ناپايدار و گذراست بيان و نمايان مى كند.»با تمام اينها سارتر با اعجاب فراوان مى نويسد: «بودلر زندگى شديداً اخلاقى دارد. دائماً از پشيمانى به خود مى پيچد، هر روز خود را به عملكرد نيكوتر ترغيب مى كند، مبارزه مى كند، به زانو درمى آيد و از احساس گناهى زجرآور در رنج است، تا جايى كه برخى گمان برده اند، او بار خطاهايى پنهان را بر دوش مى كشيده است.» بيائيد و كمى به اين نتيجه كه سارتر مى خواهد از كتابى كه بر بودلر شاعر احساس ها، بوها و رنگ هاى تازه بگيرد، از پيش بينديشيم به شرايطى كه «تجربه اى در ظرف بسته» اش مى داند. و دوباره بپرسيم آيا نوشته سارتر بايد با جملاتى جز اين به پايان مى رسيد؟ «انتخاب آزادى كه انسان از خويش مى كند كاملاً منطبق با آن چيزى است كه سرنوشت ناميده مى شود.»
    ـ به شما اطمينان مى دهم كه ثانيه ها اكنون شديداً و رسماً مشخص مى شوند
  و هريك با بيرون جهيدن از پاندول مى گويند: زندگى هستم، غيرقابل تحمل، سرسخت.»

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 22:20  توسط فرهاد اکبرزاده  | 

 
در حاشيه فيلم
 بيد مجنون                                 
  فرهاد اكبرزاده
سينما همواره عرصه بى رقيب عينيت است و همين نقطه را مى توان بزرگترين تمايز سينما نسبت به ادبيات يا موسيقى به شمار آورد. اين كه اين عينيت تا كجا مى تواند از مرزهاى مشاهده صرف عبور كند بستگى تمام عيارى به خلاقيت فيلمسازانى دارد كه سعى در شكستن اين اقتدار دارند. لازم به گفتن نيست كه اين كار، كار دشوارى است چرا كه منطق عينى باشمول و گسترشى بى حد و مرز تا جايى پيش رفته كه به يك متافيزيك بدل شود. متافيزيكى كه تا حدود زيادى توانسته «ناديدنى» را با «نيست» مترادف كند. هنر به تصوير كشيدن ناديدنى نيازمند به كارگيرى زبانى فراتر از عينيتى با منطق ملموس و در دسترس است. مجيد مجيدى از آن دست كارگردانانى است كه از مدت ها قبل يعنى درست پيش از فيلم رنگ خدا و در خلال آن به اين موضوع پى برده و مى دانست كه عبور از اين باور عينى مثل گوش سپردن به صدايى كه شنيده نمى شود (شايد صداى نهنگ هاى درون) و قرار گرفتن در وضعيتى غيرقابل درك، مستلزم به كارگيرى فرازبانى در جهت نمايش خلايى از نشانه ها در ارتباط با مخاطب است جايى كه خارج از ساحت زبان مشاهده و نشانه هاست و اين تمام ماجراست. قصه ازلى ابدى فيلم از جايى شروع مى شود كه؛ نه درست اين است كه بگوييم كه ما به درون قصه مى رويم، شروعى در كار نيست و ما خود درون قصه ايم و فيلم درست از وقتى كه ما چشم ها را به روى منطق مى بنديم شكل مى بندد. يوسف استاد مولوى شناس روزى بينايى خود را باز مى يابد. اين خط درست نيمى از فيلم را دربرمى گيرد. بينايى يوسف او را با جهانى از گزينش ها رودررو مى كند و اين گزينش تعادل يوسف را در جهت حفظ شرايط قبلى به هم مى زنند. يوسف در مقابل وضعيت قبلى خود كه بيشتر شبيه بهشتى پيشاتولد است مى آشوبد و از كانونى كه همه چيز را در اختيار او قرار داده (جز انتخاب) رانده مى شود؛ پس بياييد يك بار ديگر مرور كنيم. خطى را فرض كنيم كه در يك امتداد به سمت «هميشه» و تكرار در حركت است و بينايى يوسف را نقطه اى فرض كنيم كه اين خط را از مدار خود خارج مى كند. يوسف رانده مى شود؛ اين پاسخ عكس العملى است در مقابل گناه و خروج از حدود. به سادگى مى توان اين پاسخ را هم يك انحراف ديگر در نظر گرفت. درست وقتى كه يوسف بينايى خود را براى بار دوم از دست مى دهد. آيا اينجا همان جايى است كه قبلاً بود؟ يعنى اين نابينايى همان نابينايى اولى است؟ اين شالوده تمام قصه هاست. فاصله اى كه «بود» را از مدار هميشگى اش به «شد» بدل مى كند. «شد» همواره محصول آغشتگى است. محصول برخورد و خروج از جاذبه تكرارها و چرخش سوم درست جايى است كه يوسف در تكاپوى بازگشت و توبه بينايى مجدد خود را بازمى يابد و اين بازگشت دوباره به بينايى درست در جهتى خلاف كسب بينايى قبلى است و براى كامل كردن دايره فرضى (نوار موبيوس) ما بهترين نقطه است. روايت ساختار استادانه اى كسب كرده كه بايد كمى به آن پرداخت و بايد از زبان ديگرى براى توضيح اين روند به ظاهر ساده سود جست. درست مثل لكان روانكاو فرانسوى كه از هندسه موضعى براى توضيح انطباق هويت و شرح آرزومندى انسان سود برده بود. مطلوب و غايت آرزومندى براى يوسف نابينا در ارتباط عميق با آنچه در اختيار او قرار داده مى شود، است و به نوعى خواست او با امكان و به بيان دقيق تر اختيار ديگرى در تامل است. اين شرايط دقيقاً همان جايى است كه لكان براى توضيح موضوع هويت از آن استفاده مى كند و نقش «ديگرى» را به عنوان عنصر برخوردكننده (جهان) به گونه اى ترسيم مى كند كه همواره در آن، مطلوب من مساوى است با آرزوى ديگرى. بگذاريد كمى روى اين نكته توقف كنيم و صحنه اى كه حلقه ازدواج يوسف گم مى شود را به خاطر بياوريم. همان جايى كه رويا همسر يوسف به ياد مى آورد كه به يافتن حلقه توسط يوسف كمك كرده بود. اين فرايند كه در ارتباط با موضوع حلقه تلميحاً به رابطه اى تصويرنشده از روابط اين زوج اشاره دارد را مى توان براى به دست دادن مفاهيمى كليدى زير ذره بين برد. چه اتفاقى مى افتد «من خواست خود را از طريق تو پيدا مى كنم» رويا يعنى تمام تصاوير و جهانى كه يوسف را احاطه كرده است و جست وجوى يوسف درصدد «يافتن» خويشتن خويش مستلزم برخورد با او است. يافتن همان لحظه اى است كه چشمى تازه بينا شده در بستر آن به جست وجوى چهره مى پردازد. (صحنه بازگشت يوسف و جست وجوى او در فرودگاه) يافتن همان آرزويى است كه از انعكاس دادن خود در هستى به همه چيز معنا مى دهد. رويا نيز آرزوى يوسف را مطلوب خويش قرار داده است. پس مى شود يافتن من از طريق آرزوى تو. تويى كه در طلب آرزوى ديگرى (من) است. چرا كه آرزومندى يعنى آرزومندى غير و اساساً موجوديتى است حاصل عدم و حلقه بهترين نشانه براى نمايش اين خلاء پرناشدنى فقدان مطلوب است. حلقه اى كه همان نى است. گلويى كه در آتش طلب مى سوزد و مى نالد. حديث پيدا شدن مولانا در صدا و كلام شمس نيز بر همين منوال است. بله مطلوب گمشده هرگز از دست نرفته زيرا كه اساساً امرى است ناموجود (بيرون از ساحت رمز و اشاره) اما مسئله همواره بر سر «بازيافتن» آن است. اين همان خلاء پرناشدنى است كه در متون عرفانى با نى، كوزه، چاه و... چهره اى تمثيلى به خود گرفته است. دنياى تجريدى يوسف نابينا دنيايى فاقد خشونت و تضاد است و همين موضوع به بى قرارى دامن مى زند كه در برخورد و نهايتاً طرد ميل به بازگشت و توبه را توجيه مى كند، روايت كاملاً به نقطه اول باز مى گردد نقطه اى كه ديگر همان نقطه نيست (هرگاه مورچه اى بر روى پيچه موبيوس از سمت راست حركت كند در بازگشت به نقطه اول در سمت چپ خواهد بود و اين حركت شكلى تناوبى به خود خواهد گرفت.) مى بينيم كه ساختار روايى اثر كاملاً دقيق و با وسواس چيده شده و اين موضوع در موارد و جزئيات ديگر نيز صادق است. براى مثال در بيشتر موارد فاصله دوربين با سوژه كم است و اين احساس را ناخودآگاه به بيننده منتقل مى كند كه در حال لمس و به نوعى بو كشيدن تصاوير است و مورد ديگرى كه باز هم از اهميت زيادى برخوردار است نقشى كليدى است كه صدا در فيلم به خود گرفته و با توليد حساسيت هاى خاص به اين احساس دامن مى زند كه تماشاگر در حالتى چشم بسته قرار دارد و اين تصاوير از زير پلك او در جريانند. چرا كه به قولى: كسى كه خوب گوش مى دهد، نمى تواند ببيند.
پى نوشت:
مبانى روانكاوى فرويد _ لكان/ دكتر كرامت موللى/ نشر نى
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 22:59  توسط فرهاد اکبرزاده  | 

نگاهى به: مالون مى ميرد
 اثر ساموئل بكت                          
فرهاد اكبرزاده

«در حقيقت، براى انس گرفتن با مرگ، به نظر من، تنها بايد با آن همجوار شد. اين حاصل
بررسى من است نه تعليم من: و درسى براى من است نه براى ديگران.»
                                              مونتنى. تتبعات
نوشتن درباره مرگ به شكلى مبهم ولى بى واسطه نوشتن درباره خود است. قرار دادن نقطه اى در پايان و پركردن خلايى از احتمالات كه تاريكى هاى ناخودآگاه را به عرصه اى قابل رويت ارتقا مى دهند. نويسنده در اين مقام يك خود ويرانگر است كه با تفتيش و تعقيب امكانات حضورش آرزو را در جامه مرگ به نمايش مى گذارد. چرا كه به قولى اساس كل هنر، برمبناى فقدان امر استثنايى است و اثر هنرى به فقدان چيزى مى پردازد كه ما به آن، با تهديد بسيار و روشنايى تازه اى نزديك مى شويم.
پرسش اساسى در اين ميان پرسشى تابع حالت است حالتى كه از تجلى امر وجودى از افكنده شدن من در ميدان «داده ها» تجربه شده، زاده مى شود. براى مثال ما نمى توانيم هرگاه كه اراده مى كنيم عشق بورزيم بلكه مى توانيم به رفتارهاى خود به اين عنوان كه به تسخيرشان درآمده ايم بينديشيم و اين موضوع ما را در برابر ديگران آسيب پذير مى گرداند.
مرگ نويسنده قبل از آنكه جنبه اى زيستى به خود بگيرد به انهدام «من»اى دلالت مى كند كه در برخورد با انديشه اى در برابر همين آسيب پذيرى سامان يافته است. نويسنده با قرار دادن من خود در معرض خوانش و تجربه مدام تصوير شركت در مراسم خاكسپارى خويش است؛ تصويرى كه به شكلى در معرض مستقيم برخورد سه قطب من، مرگ و ديگرى سامان يافته است. مرگ من نويسنده را در معرض احتمالات رها مى كند؛ چرا كه پرسش از مرگ پرسش از تاريكى است. احضار چه خواهد شدها (موقعيت)؟ با من چه مى كنندها (برخورد)؟ و...
همان طور كه مى بينيم توضيح اين امر تابع به چالش كشيدن موقعيتى وجودى و به شكلى كلى است و ترجيحاً براى گريز از اين وضعيت و برخورد مستقيم تر با متن مالوم مى ميرد. بيشتر از هر چيز مى خواهم توجه مان را معطوف به كاركرد (شغل) يك حرف اضافه در زبان كنيم. بله يك حرف اضافه.
«يا» آغازگاه شرك آميز ترديد در مطلقيت است. سياه چاله اى از هستى پارادوكسيكال نهاد در زبان. «يا» فراسوى نيك و بد؛ نقطه ثقل ترازوى اخلاقى است. «يا» اراده پنهان قدرت در نمايش چندگانگى است. «يا» گودالى براى محو و جابه جايى شباهت هاى ايده است (اشاره به عدم تشخيص در بوف كور. عمو يا پدر؟) بله بودن يا نبودن؟ بحث در اين نيست. «يا» نه بودن است نه نبودن. نه مرگ است نه زندگى. «يا» امكان تصور هستى متناقض در نمايش زبانى است. منطق «يا» قبل از اينكه به پيشنهاد گزينش بينجامد به ترديد دامن مى زند؛ ترديدى كه مى تواند حتى قطعيت نقطه اى در پايان را نيز در برگيرد. «بالاخره، به رغم همه چيز به زودى، بى سروصدا مى ميرم. شايد ماه ديگر. يا ماه آوريل است يا ماه مه»(۵)
سلين در جايى از سفر به انتهاى شب مى نويسد: «وقتى كسى قوه تخيل نداشته باشد، مردن برايش مهم نيست، اما وقتى داشته باشد ثقيل است.» شايد در اينجا تخيل مورد اشاره سلين را بتوان به ابزارى براى آزادى در گزينش ترجمه كرد و اين سئوال را همزمان پيش كشيد كه آزادى در گزينش از چه رو ثقيل است؟ يا به قول مونتنى چگونه مى توان توضيح داد كه: ترس از مرگ بى آنكه آنچه در قوه داشت به فعل درآورده است. آيا تخيل چيزى جز شدت بخشى و گسترش احتمالات و در نهايت عدم قطعيت به بار مى آورد؟ احتمالاتى كه در سايه مقتدر هستى زيست شده جان گرفته اند؟ «به هر شكل ديگر سئوالى نمى كنم. اين اتاق در يك بيمارستان يا در يك تيمارستان نيست؛ مى توانم احساسش كنم. در ساعات مختلف روز و شب گوش ايستاده ام و هيچ چيز مشكوك يا غيرعادى نشنيده ام، اما هميشه صداهاى آرام مردم آزاد را شنيده ام، بيدار مى شوند، دراز مى كشند، غذا آماده مى كنند، رفت وآمد مى كنند، مى گريند و مى خندند، يا هيچ كارى نمى كنند هيچ صدايى ندارند.»(۱۱)
ضرب تضادها (يا) اين امكان را به بار مى آورد تا راوى يك جا روى يك تخت بخوابد و همزمان به همه جا سفر كند، همه چيز را تجربه كند و از قرار گرفتن در ميان لذت ها و ترس ها، اميدها و ياس ها فراتر رفته به هستى خويش بينديشد «همه چيز آماده است، به جز من. اگر جرات گفتنش را داشته باشم مى گويم من در مرگ متولد مى شوم.»(۱۸۹)
اين «من» مورد اشاره «من»اى تابع آزادى در گزينش و عدم قطعيت است. تابع فاصله گرفتن از امر واقع؛ و چنان كه مى دانيم فاصله گرفتن از واقع گرايى به صورتى ناسازه وار «دربارگى» متن را افزايش خواهد داد. و اين افزايش «دربارگى» در مالون مى ميرد به خودى خود تا تخريب تمايزات و انهدام مرزهاى هستى شناسانه به پيش رانده شده است و مى توان گفت همين دربارگى نيز به گونه اى دچار موضوع مرگ شده است.

بکت با دامن زدن به نوعی اَُتیسم(autisme) (بیمارستان زدگی) در مالون می میرد به طرح نمایشی  که در روانشناسی به اعراض از چهره مسوم است دامن می زند. به خروج از مهراکین مادرانه ای که از عدم  اعتماد به وحدانیت واحد یعنی به حضور مستمر مادر به عنوان علامت واحده ناشی شده اندیشده وبا نگاهی تهی به انهدام هدف مندی در پاسخ به نام مقتدر پدر(قانون)  پرداخته است.  

 

 

 

پی نوشت ها

* شاخص اصلی اُتیسم(autisme) این است که کودک در عالمی «مداربسته» خود را زندانی کرده هرگونه ارتباطی را برای خود با عالم خارج غیر ممکن می کند . این زندان فاقد محتوا بوده و عالمی است تهی . زیرا که واجد تجهیزات دفاعی عظیمی  در مقابل تهاجم خارجیست در حالی که در« محوطه داخلی » خود فضایی تهی بیش نیست . 


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 11:45  توسط فرهاد اکبرزاده  | 

                             Watson and the Shark

 نگاهی به: «مرده ای که حالش خوب است» اثر احمد آرام

فرهاد اكبرزاده

برتراند راسل مثال زيركانه اى در مورد شكل گيرى نوعى باور در ذهن يك كودك مى زند: كودكى درون قطار نشسته است و قصد خوردن يك موز را دارد. قطار در يك مسير كوهستانى حركت مى كند. كودك هر بار كه مى خواهد موز را به دهان خود نزديك كند قطار تصادفاً داخل تونل شده و همه جا تاريك مى شود. چند بار تكرار اين وضعيت تصادفى كافى است تا راسل با طنز ظريفى گوشزد كند كه بعد از اين كودك تا مدت ها فكر خواهد كرد كه هر وقت به يك موز گاز بزند: «شب مى شود». شايد اين مثال امكانى را در اختيارمان قرار دهد تا به طرح رابطه اى با واقعيت بپردازيم. جفت شدن كفش ها، پريدن پلك، ديدن ماه نو... همه و همه اين نشانه ها را مى توان پس زمينه فرهنگى و گذشته از آن حتى با در نظر گرفتن نوع آب و هوا، مقدار بارش باران و هزاران دليل زيست محيطى ديگر در ارتباط ديد. اين موارد به همان اندازه در شكل گيرى و رمز گشايى هاى فرهنگى موثرند كه مثلاً ارتباط منطقى استفاده از شمع و ايجاد سايه هاى رعب آور در باور و نوشتار قرن هجدهمى كه در آنها بسامد روايت هاى مربوط به ارواح بالا است، شكل گيرى ايده غول چراغ را هم مى توان با ارتباط تعميم يافته يكى از همين سايه ها كه اولين بار با روشن كردن چراغ بر روى ديوار افتاده بود به سادگى توجيه كرد. در هر حال بگذاريد روى اين نكته كمى توقف كنيم كه اگر قطار در يك مسير كويرى حركت مى كرد كودك به اين نتيجه در مورد ارتباط موز و تاريكى نمى رسيد. «سروصداى قوطى هاى كنسرو، بطرى هاى خالى، سطل هاى پر از زباله و كهنه پاره هاى پر از موش را گزارش كرده بودند كه به گونه اى هولناك از خودشان سروصدا ايجاد مى كردند و مانند صداى پاى شيطان و درخشش ستاره هاى دنباله دار آسمان شهر را پوشانده بودند.» (ص ۵۸)در اين محيط چگونگى ارتباط و حتى تفسير نشانه را فضا تعريف مى كند نه منطق و نه دستور زبان بلكه باورى حاصل از تكرار و برخورد عناصر بومى كه در دايره اى از دلالت ها يكديگر را حمايت مى كنند. اين زيست خاص همچون فرازبانى در تعريف دوباره رويداد ها به عنوان مولفه اى در مركز دلالت ها نقش واسط را در ارتباط با نشانه هاى ديگر «واقعيت متن» و حتى واقعيت بيرونى بر عهده مى گيرد: «به يادم مى آيد كه او كوچه ها را گم كرده بود؛ يعنى گم نكرده بود مى خواست به احترام ماه نسا به خواسته اش گردن بگذارد تا او ما را در كوچه هاى اطراف درياخانه طواف دهد.» (ص ۷۲)يعنى، چون، براى اينكه، به اين دليل، واسه خاطر اينكه و... نشان دهنده سعى متن در جهت به كارگيرى همين فرازبان و توليد دلالت هايى كه در جهت بومى كردن (خصوصى سازى) واقعيت به سمت منطقى تعريف شده است را با بالا رفتن بسامد شان به نمايش مى گذارند: «روزهاى بارونى همه مرده ها و زنده ها بوى حنا مى دن، واسه خاطر اينكه همشون از روبه روى چشماى ماه نسا رد شدن.» (ص ۷۳) البته نمى توان تنها دليل اينگونه برخورد با واقعيت را به همان وجه كه از خوانش تكرار روايت هاى تصادفى (باور ها) حاصل شده محدود كرد چرا كه گاه واقعيت آنقدر مهيب است كه ناخودآگاه انسان درصدد سركوب و ناديده گرفتن آن دست به توليد و فرافكنى روايت مى زند. يعنى درست برعكس وقتى كه روايتى بر اثر رخداد تصادفى اش نشانه اى را تحت تاثير قرار داده و منطق خاصى به آن مى بخشد در مقابل وقتى نشانه اى (مرگ به عنوان مولد روايت زا در قصه شهرزاد) به دليل عدم توانايى روانى در برخورد با آن منجر به توليد پاره روايت هاى مختلف مى شود: «نمى خواستم به جا هايى نگاه كنم كه ديگر بابام توى شان تكان نمى خورد يا حرف نمى زند: هنوز هوا تاريكه. اگه دم دماى صبح شده بود، كه من خواب ريحانه رو مى ديدم، بعد مى زدم و مى رفتم رو پشت بام و به كفتراشون سنگ مى پروندم. بعد مى رفتم آفيس حاج رئيس تا كاراى گمركى شو راست و ريست كنم. نه، او خوابيده، بابام خوابيده و داره به حرفامون گوش مى ده. به چشاش نگاه كن، به دهنش، به دستاش.» (ص ۵۴) در هر حال وجهى كه در هر دو حالت رابطه درونى و شكل فرافكنانه اش حاكم است همان منطقى است كه در اينجا از آن به عنوان واقعيت خصوصى نام مى بريم. چه اين واقعيت خصوصى را رئاليسم جادويى به شمار آوريم چه سوررئال، تفاوت چندانى در رابطه اى كلى كه متن با واقعيت به عنوان موضوعى درون گيومه ايجاد مى كند، ندارد. هر چند كه اين هر دو خود مختصات و تاريخى تعريفات جداگانه و خاص خود را نيز دارا هستند. ديدن واقعيت را در قطعى ترين حالتش قرار مى دهد (تاريكى؟) و شنيدن يا بو كشيدن اين قطعيت را تعديل مى كند وقتى كار به كورى مى كشد احتمالات نسبت دور و گسترده ترى را با واقعيت پيدا مى كنند و به مراتب بحرانى شدن وضعيت روانى اين روند را تشديد خواهد كرد. بله با محور قرار گرفت واقعيت خصوصى در متن ناخودآگاه همه چيز به سمت حواس (راوى) سوق داده مى شود. به سمت چشم ها و گوش ها، مزه ها و بوها؛ و اين مورد آخر چنان گسترشى در متن پيدا كرده كه انگار نويسنده قصد داشته با شرطى كردن مخاطبش در فضاى جنوبى قصه كلكسيونى از بو ها و طعم ها را در قالب كلمات لاى ورق هاى كتابش ذخيره كند. «همه آنها به اتفاق احساس اين بوى خفقا ن آور و گرماى مشكوك را در دفتر شهردارى به ثبت رسانده بودند.» (ص ۵۹)تاكيد نويسنده بر شرطى كردن متن و مخاطب هم خود وجهى از گسترش ابعاد متن در جهت ايجاد دلالت هاى بيشتر با فضاى كلى يا همين واقعيت خصوصى است براى مثال بوى الكل مى تواند ما را به فضايى كه از بيمارستان در حافظه داريم ارجاع دهد و اين نشانه در برخورد با ما هر چند براى لحظه اى حضور در كليتى از فضاى بيمارستان را در ذهن توليد خواهد كرد. اين روند نسبت به ديدن تصوير يا شنيدن نام بيمارستان از موقعيت تاثير گذارترى برخوردار است و امكان فرو رفتن در سطحى از سپيدى كاغذ را براى شركت فعال تر در توهمى سه بعدى افزايش مى دهد امكانى كه مثل يك كلاه روى سر خواننده نشسته و با عبور از آن نخ باريك (نشانه گذارى) در جست وجوى نام ديگرى براى ناميدن هستى خود بر خواهد آمد.ترفند نويسنده در اضافه كردن ابعاد ديگر حضور متن: حس آميزى، بو ها و بافتن نقل قول ها و فرو رفتن در لهجه اى بومى بيشتر از آنچه كه بتوان با دنبال كردن خطى از امتداد روايت به آن رسيد به يك فضاى كلى انجاميده است. فضايى كه نه محدود به لهجه مانده نه بو، نه خاطرات جاشو ها و حتى اسطور ه ها و باور هاى بومى كه اين فضا را تصوير مى كنند بلكه بافته اى از اين همه در يك كليت به اين ميهمانى خواننده در سرزمينى ديگر معنى و حيات داده است.« عبور ما از هر کوچه ای مانند فرو رفتن در هوای رقیقی بود که بوی کهنگی آن آدم را می ترساند. گمان می کردم که داریم از میان آثار باستانی باقی مانده ی شهری که به تازگی از زیر آب بیرون زده است عبور کنیم.72»

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 13:31  توسط فرهاد اکبرزاده  | 

نگاهى به آمريكا وجود ندارد
 پتر بيكسل                                               
 
فرهاد اكبرزاده
مى گويند آن زن (مادام شلزينگر) را جداً دوست داشتم؟ نخير، صحت ندارد، دوست نداشتم. تنها وقتى كه برايش نامه مى نوشتم، با آن ظرفيتى كه براى ايجاد احساس در خودم توسط قلم دارم؛ تنها آن وقت بود كه موضوع را جدى مى گرفتم، تنها وقتى كه مى نوشتم. «گوستاو فلوبر»
خودآگاهى در نوشتن داستان و به خصوص داستان كوتاه به خاطر مجال اندكش حائز اهميت زيادى در شكل گيرى اثرى موفق است. اين كه نويسنده بداند كدام كلمه او را به سمت كدام لحن، كدام فضا يا كدام موقعيت زبانى سوق خواهد داد. اينكه بدانيم توصيف مردى كه از در وارد خانه اى مى شود با آنكه قصد ورود از لوله بخارى را دارد چه تفاوت هايى در ميزان توصيفات و چه تاثيراتى در روند شكل دادن به فضاى كلى داستان خواهد گذاشت. اين از آن دست حساسيت هايى است كه بستگى تمام و كمال به نوعى خودآگاهى در كشف ظرايف و استفاده از موقعيت هاى ويژه روايى و زبانى دارد. داستان هاى پتربيكسل نمونه هاى منحصر به فردى از پاسخ به اين حساسيت زبانى است. بيكسل از آن دست نويسندگانى كه مدت ها زمان صرف فكر كردن به طرح و پيرنگ قصه خود مى كنند، نيست و نوشتن را در روند خلاق و فى البداهه به اينگونه بهره كشى از زبان به عنوان انتقال دهنده طرحى پيش انديشيده ترجيح مى دهد. او به عنوان نويسنده مى داند كه گل كردن اولين واژه ها بر روى كاغذ يعنى فلشى به سمت امكانات معينى از روايت گرى و به همان اندازه حركت در هزارتوهاى روايى كه بر اهميت گزينش يا رد نويسنده و يا نحوه استفاده نويسنده از اين فضاها بستگى خواهند داشت. بيكسل يك مينياتوريست در عرصه برخورد با كلمات است. او مى داند كه هر واژه تاريخ و توانايى هاى پنهانى در خود دارد كه تنها در لحظاتى از برخوردها و موقعيت ها از آن پرده بر مى دارد و هوشيارى هنرمندانه اى مى بايد آن را در تاروپود متن كشف و به امكانى در خدمت  آن تبديل كند. اين شهود بالاى زبانى باعث مى شود تا نويسنده خود از دانش مستتر در كلمات بهره گيرد و از آنچه نوشته يا به قول خودش از آ نچه «زبان مى دانسته» بياموزد. در اين شرايط پيش انديشى و داشتن طرحى جامد و مشخص همچون
سركوبى بر اين فرايند خلاقه قلمداد خواهد شد. در اين شرايط نويسنده در هر لحظه از برخوردش با كلمات در حال تجربه و يافتن فضاهاى روايى و امكانات حاصل از تصادفات و كشف ظرفيت ها است. شايد سئوال پيش بيايد كه واقعيت در كجاى اين كشف و شهود قرار دارد؟ او به اين سئوال در پيش گفتارى با عنوان: داستان بايد روى كاغذ اتفاق بيفتد؛ كه چكيده اى از نظرات و نحوه برخورد او با روايت و زبان است اين طور پاسخ مى دهد: «من نه به واقعيت، بلكه به رابطه اى كه با آن برقرار مى شود توجه دارم.» اما چيزى كه از اهميت زيادى در كارهاى او برخوردار است نگاه پخته و موقعيت خونسرد و مسلطى است كه چهره اى خاص از او در هنگام روايت گرى، همچون يك جراح كاركشته در شكافتن ريزترين موضوعات به نمايش مى گذارد. براى مثال داستان «ميز ميز است» را مى توان به عنوان پاسخى به بحران مخاطب و خلق فضايى انتزاعى و يا پاسخى به موقعيت زبان اقليت در نوشتار امثال كافكا به زيرذره بين برد. او با گفتن اين نكته كه «امور نامتعارف هميشه زياد از حد جمله با خود مى آورند» به موضع خست در صرف كلمات براى توصيف فضايى انتزاعى واكنش نشان مى دهد يا بحث غلط خوانى را كه در دور زدن يك رويداد تاريخى و بازى با نام ها و امكاناتى تاريخى در داستان «آمريكا وجود ندارد» كاملاً به نمايش مى گذارد. تسلط و تيزبينى خاص به او اين امكان را مى دهد تا از ساده ترين ايده ها و رخدادها با برش و پردازش هاى مختلف كه روند كار را در جهتى به دور از احتمالاتى كه در خوانش اولين سطرها شكل مى گيرند پرتاب كند و همين موضوع به معنى توجه او به ساختار قصه و تشخيص و واكنش به كليشه ها است. بيكسل قبل از آنكه يك نويسنده باشد يك خواننده قهار در تفسير و به دام انداختن مناسبات بين كلمات است و در اين باره مى گويد: «انسان ها در هنگام حرف زدن بسيار كمتر از وقت عمل بر خود مسلط اند. اگر بپرسم مردم چه مى گويد؟ آگاهيم درباره آنان بسيار از وقتى مى شود كه مى پرسم: مردم چه مى كنند؟» او با اين گفته به تصويرى از خود جان مى بخشد كه در حال شنود اعترافات و تراوشات ناخودآگاه زبانى است كه از مراقبه و تسلط متكلم خارج به عرصه تفسير و بازگويى اسرار پشت پرده كلمات گام نهاده اند. زبان، ارتباط و اطلاعات از مسئله هاى اصلى و به قولى از دغدغه هاى بيكسل اند و چيزى كه در كارهايش مى توان به راحتى ديد اين نكته است كه او به مخاطب خود انديشيده است و اين موضوع كه هر نوشته اى خواننده اى را در نظر دارد تاكيد كرده نوشتن را در نهايت نوعى بيان و عرضه كردن چيزى به بيرون مى  شمارد. در داستانى با نام «گزاره» كه تنها ۶ سطر دارد راوى در توصيف هواى برفى و آدم برفى و آرام بخش بودن برف، حرف مى زند و خارج شدن قطارها در اين شرايط جوى را يادآور مى شود و داستان پايان مى گيرد. بعد از خواندن داستان خواننده تازه به فكر فرو مى رود كه راوى چه گفت و چه چيزهايى را نگفت و پنهان كرد. درست در همين زمان است كه «گزاره» به يك داستان نانوشته كه در ذهن هر مخاطب تا حد يك رمان مفصل از وقايع گسترش يافته تبديل مى شود. خود نويسنده در اين باره مى گويد: «بديهى است كه زبان در خدمت انتقال اطلاعات است، اما آشكارا هميشه درصدد است كه اين عمل صورت نگيرد.» او به گفت وگوى دو همسايه در مورد وضع هوا اشاره مى كند. گفت وگويى كه حاوى هيچ اطلاعات تازه اى براى هر دو طرف نيست و مى گويد: «اين گفت وگو هيچ ارزش اطلاعاتى ندارد؛ فقط ارتباط است.» بله، اين دو مسئله متفاوت در زبان است؛ دادن اطلاعات يا ايجاد ارتباط. فكر مى كنم تاكيد بيكسل در به نمايش گذاشتن اين تمايز را بتوان پاسخى به موضع «واقعيت»، «ارجاع» و رابطه اى خارج از منطق دلالت هاى زبان يا همان انتقال احساسى دانست. نويسنده اى كه در پى آزاد كردن و به نمايش گذاشتن ظرفيتى از روابطى است كه در وراى خودآگاهى هر ارتباط كلامى نهفته اند. موقعيتى دورتر از معنا و دلالت ها جايى كه در آن منطق خاصى حكومت مى كند و اشاره به آن تنها از طريق قرار گرفتن در يك رابطه خاص امكان پذير است؛ چيزى نزديك به همان منطقى كه در نامه هاى عاشقانه مستتر است: «نامه عاشقانه پيش از هر چيز به اين منظور نوشته مى شود كه معشوق نامه اى دريافت كند. بيان عشق غالباً تنها اطلاعى است كه چنين نامه اى دربردارد چرا كه منظور نامه خود واقعه نيست. منظور نامه فقط خودش است و نويسنده و معشوقه دريافت كننده.»
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 9:32  توسط فرهاد اکبرزاده  | 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
                           
 
 
 
نگاهى به نان سال هاى جوانى
هاينريش بل
فرهاد اكبرزاده
 
زيرا كه من ريشه هاى تو را دريافته ام
زيرا كه صداى من با صداى تو آشناست
                                                   احمد شاملو
  تفاهم ركن اصلى نان سال هاى جوانى است. تفاهم بر سر مدلولى مشترك، دردى مشترك و جهانى تافته از تجربه جمعى. گرسنگى شخصيت محورى رمان است. چهره اى كه نه از طريق حضور خود بلكه از برآيندى سايه مقتدرش به تصوير كشيده شده است. «گرسنگى مى آمد و مى رفت، مى آمد و دوباره از بين مى رفت مثل امواج يك زمين لرزه وجودم را درمى نورديد.» (ص۱۲۲) «و اين گرسنگى لعنتى كه همچون حيوان چهارپايى در دل و روده ام مى لوليد طاقت و تحمل اين بوها را نداشت.»(ص۲۱)تفاهم در اينجا از آن سو محور قرار مى گيرد كه ذات ارجاع به تجربه عمومى هدف قرار گرفته شده. قانون دال و مدلول در بازخوانى سوسورى اش نان را دال قطعى، مدلول گرسنگى فرض كرده است. شايد بايد بيشتر به اين توافق عمومى بپردازيم و هر چيز را در منطق مصطلحش در فهم همگانى _ مثل روز- روشن كنيم.نمود غالب زبان شناسى سوسورى را مى توان در گرايشات توده اى به معنا در قالب طرح عقل جمعى يا واقعيت مورد بازخوانى قرار داد. «من حرف مى زنم و تو مى فهمى» كه در يك روند ايدئولوژيك به «من گرسنه ام، تو گرسنه اى. ما حرف هم را مى فهميم» تغيير وضعيت داده است.با اين تفسير تمام توان متن بر مدار همين انطباق صرف شده ناگزير به خواست مفاهمه پيش فرض گرفته شده درباره انتقال موضوع خود گردن مى نهد و در تبعيت از همين قرارداد بسته به واقعيتى زيست شده در حدود تجربه ها و افقى معين (باور ما) در يك مدار بسته استقرار مى يابد. در اينجا اولين چيزى كه به چشم مى خورد سركوب متن از طريق همين پيش فرض قاطع است. بله، بحث بر سر «واقعيت» است همان واژه اى كه ناباكوف در موردش مى گفت: «يكى از آن چند كلمه كه بدون گيومه هيچ معنايى نمى دهند.» «تنها يك شكل درست از عكس وجود دارد كه در تاريكخانه نگهدارى مى شود و ما آن را نمى شناسيم: آن هم حافظه خداوند است. در نظر من اين توضيح آن وقت ها خيلى ساده و پيش پا افتاده به نظر مى رسيد چون خداوند واژه اى بزرگ بود كه با آن بزرگترها سعى مى كردند روى همه چيز پرده بكشند و خود را راحت كنند.» (ص۵۵)
«رئاليسم سوسياليستى» كه مى توان اين رمان هاينريش بل را با كمى مقاومت در آن طبقه بندى كرد نيز تقريباً با همين افق ها به طرح موقعيت  داخل گيومه تن داده است؛ موقعيتى منفرد در تناقضى عام و نوستالژيك از همين سطح كه چنان به اين نظام يك به يكى خو كرده كه عاشقانه هاى هاليوودى آنچنان كه گويى به همان شكلى كه عشاق را براى هم ساخته يا تراشيده اند كه تماشاچى و فيلم را «و دهانش مثل هميشه تلخ بود: دهان يك انسان گرسنه كه اعتقادى به عدالت و برابرى در دنيا دارد.» (ص۸۹) ايدئولوژى غالب متن همسانى است. هم قدى من يا كاركتر رمان با ساده ترين و به قولى در دسترس ترين آدم ها، عملكردها و حساسيت ها. «چون من از قيمت مناسب نفرت داشتم.» (ص۱۸) بله اين الزام به باورپذيرى است كه قهرمان سازى را در تخيل كنشى خاص به حاشيه رانده و زخم هاى انسانى را در چارچوبى انتقادى به يارى گرفته است. «اغلب او از من چند ماركى مى گيرد تا به يكى از اين كافه هاى هنرمندان برود، جايى كه او سعى مى كند با زدن كراواتى عجيب و موهاى شانه نزده خودش را مهم جلوه دهد.» (ص ۳۶) نان به تمام پرسش ها پاسخ مى دهد و جست و جو در سطح دلالت هاى علت و معلولى باقى مى ماند. نان در اين شرايط شباهت زيادى به وقتى كه بانك مسبب تمام بدبختى ها بود (اشاره به خوشه هاى خشم جان  اشتاين بك) يا كتاب هايى كه در آنها كار، سرمايه يا اختلاف طبقاتى به عنوان علت اصلى معرفى مى شدند، دارد.«در سرش، در اين جمجمه باريك و تخم مرغى شكل شرح كامل و دقيق محل هاى مصرف شكلات مغزدار شهر ما نقش بسته است.» (ص ۹۷) هرچند مى توان به اين مكالمه ماركسيستى در رمان هاى دهه هاى ميانه قرن به عنوان وجهى غالب از آن رو در موقعيت پذيرفته شده (معلوم) نگريست كه آلودگى هوا يا بحران هاى زيست محيطى يا انفجار اطلاعاتى در سال هاى جارى «به چشمانش عميق تر خيره شدم و سعى كردم براى خودم تجسم كنم اگر هفت سال پيش مى آمدم و از او تقاضاى نان مى كردم، چگونه با من صحبت مى كرد.» (ص ۹۷) احتمالاً شعرى كه زندگى ست نيز به همين بديهى انگارى تن داده و با پيش فرض گرفتن نوعى زيست به تعريف اصول همچون مانيفستى از پيش به تائيد همگان رسيده پرداخته است. «فكر اينكه ممكن است نان ها بيات شوند مثل خوره وجودم را مى خورد.» (ص ۱۹) با تمام اين حرف ها خواندن نان سال هاى جوانى لذت بخش است و اين تجربه حداقل براى من از سئوال  برانگيزترين مسائل است. شايد بايد به علت ها و دلايل اين نوع تاثيرگذارى بيشتر دقت كرده، به داشته هاى خود با ترديد بيشتر بنگريم. «آنچه را كه درك مى كردم و مى شناختم هرگز برايم به اندازه آنچه كه مى دانستم و نمى شناختم جذاب نبود.» (ص۶۸) احتمالاً جايى براى طرح اين موضوع در ميان انبوه متون زيبايى شناسى كه از نويسندگان و نشانه شناسان ساطع شده وجود خواهد داشت كه بگوييم برخلاف تصور معمول لذت بردن از يك رمان نه تنها به صنايع و بدايع طرح شده ختم نمى شود بلكه به چيزهاى زيادى مثل سرما، گرسنگى و بى خوابى و خيلى چيزهاى ديگر نيز بستگى دارد.براى مثال فرويد سناريوى كوتاه «بچه اى دارد كتك مى خورد» را براى طرح همذات پندارى هاى چندگانه كودك در مورد كتك خوردن پيش مى كشد و به احساس خوشايندى مى پردازد كه كودك از تفسير اين صحنه در خود حس مى كند: «پدرم اين بچه را دوست ندارد، او فقط مرا دوست دارد.» ايمنى توليد شده از اين برداشت امكانى است براى ارضاى مبهمى در حوزه ناخودآگاه و اگر دقت كنيم مى بينيم كه برف پشت پنجره گرماى بخارى را دلچسب تر كرده است: «و به مردى فكر مى كردم كه براى ما درباره سفر هيات اكتشافى به قطب شمال نطق مى كرد و توضيح مى داد كه چگونه ماهى هاى زنده را پاره مى كردند و خام قورت مى دادند.» (ص۲۳)يا در تفسيرى ديگر اين وضعيت را به خواستى مازوخيسمى نسبت داده و اشاره مى كند: «اگر من تنبيه مى شوم، بايد آن را خواسته باشم.» كوسه اى پاى شناگرى را مى درد. مردى مغز عابرى را متلاشى مى كند و هزاران نمونه كه در معجونى ساد و مازوخيسمى هر شب براى خوابى آرام به خورد مخاطبان داده مى شود.

 در شکل سوم تفسیرش سوژه به« مثابه تماشاگر» ظاهر می شود جا دارد به وجه اعترافی که در روایت اول شخص رمان نهفته توجه کرده به امکان  چشم چرانی که در این افشایه گونه ها مسستتر است نیز اشاره کنیم و بپذیریم ما لذت ناخوداگاه را در جایی که منظورمان نبوده است نیز خواهیم یافت. اما از این سه وضعیت همذات پندارانه فرویدی که مصدایق زیادی را می توان برایشان در متن جست وجه اول از اهمیت بیشتری برخوردار است تا جایی که حتی این گفته از پاسكال  در چند قرن قبل نیز را به چالش می کشدکه از انرژی همین امنیت نیرو گرفته نا خواسته بر موقعیتی  ناظر دوراز واقعه (مرگ برای همسایه) گام نهاده است« زندگى مانند زيستن در زندانى است كه هر روز هم‏ بندان را براى اعدام از آن به بيرون مى‏برند».

 ود ر نهایت حرف زدن درباره آن سالهای جوانی حرف زدن در مورد حسرت است. حسرت؛که شکل خاصی از زمان حاضر، تنزل یافته است و شکل خاصی از گذشته که پر شورمی نماید.هر چند که می دانیم این اکنون و آن گذشته هیچ یک به راستی تاریخی نیستند وهردو به حرکت مبهم و صور زوال استوارند.« من این سالها را همان طور که انسان یک یادگاری را هنگام گرفتن به نظرش خیلی با ارزش و مهم می رسیده است، دور می اندازد، دور ریخته ام؛ مثل یک قطعه سنگ که انسانی از قله مرتفع مونت بلان  به عنوان یادگاری بر می دارد و از آن نگهداری می کند، ولی ناگهان به این نتیجه می رسد که حرکتش بی ثمر بوده است. 95»

 

پی نوشت ها

 * نام  داستان کوتاهی از فرانتس کافکا

* شعری که زندگیست. شعری از احمد شاملو که در ان به طرح موقعیت شعرو شاعر ودر جامعه انروز وتطبیق این همه با زندگی پرداخته است

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 10:39  توسط فرهاد اکبرزاده  | 

نگاهى به مجموعه شعرى از
: رضا كردبچه
                                  119187.jpg
فرهاد اكبرزاده
 احتمالاً اصلى ترين مسئله زبان در هر شعر رهايى از سلطه مدول و تن دادن به تاويلى بى پايان در آنچه بلانشو «بيرونگى نا-» اش مى خواند، است. عبور از جاذبه كنش ها و تراوشاتى كه نشانه را در قالب و قابى به تبعيت از خود مى خوانند. شورش عليه همين پدر، معنا يا سلطه تماميت خواه اصلى ترين مسئله زبان در هر شعر است. مرسوم است كه اولين قدم در حركت به سمت اخت شدن و يا شناسايى هر مجموعه شعر يا در شكل عام آن كتاب از نام آن مجموعه صورت مى پذيرد. به راستى نام اين مجموعه چيست؟: «ته مانده هاى حاصل از تقسيم من بر خيلى چيزهاى ديگر شعرهاى ديگرى مى شود مانده در من»! اين نام به چه معنا است؟ و اگر دقيق تر بپرسيم: اين نام را چگونه مى شود مورد خطاب قرار داد يا از آن مهم تر، به خاطر سپرد؟ هرچه نگاه مى كنم اين نام بيشتر نوعى روش براى توضيح خود است (كروكى) تا شناسه اى براى معرفى. فكر مى كنم جاى گفت وگو در اين منطقه به اندازه توضيح تمام عملكردها و سازوكارها باز باشد و شايد بتوان با اين نام پرده از روش و منش متنى اينچنين، به سمت آشنايى و گفت وگو برداريم. در آغاز بايد به روندى كه يك «نام» يا «نشانه» براى قابل تفكيك كردن و شناسايى موضوع يا مدلولى مشخص طى مى كند را مورد بررسى و بازرسى مجدد قرار دهيم و روشن كنيم كه چطور مى شود با فشار دادن يك كليد اصلى به روشنايى يا خاموشى يك شهر، كه از دور با پراكندگى غيرقابل كنترلى گسترده  شده منطق بخشيد. بله موضوع همان دعواى هميشگى دال و مدلول و سرشت زبان در شعر است.
اگر بپذيريم نام ها همواره به مختصاتى از موضوع يا مصداق اشاره مى كنند كه مستلزم آشنايى است. مثلاً وقتى به تهران اشاره مى كنيم تلويحاً مختصاتى از تصور موقعيت بيرون زبانى را به يارى مى خوانيم كه اين نام دربرگيرنده يا بازتاب دهنده آن است. توضيح اين مختصات در نام يا واژه در شرايط بيگانگى غيرممكن است. و كسى كه به اين كار بپردازد با سيستم عريض و طويلى از توصيفات و قياس و تطابعاتى روبه رو خواهد شد كه در بدو امر خود به سانسورى از بخش هاى ذكر نشده محدود و در دومين قدم نارسايى زبان را در دربرگيرى اين كلان مفهوم به جان خريده است و تهران ساخته و توصيف شده در اين روش چيزى نه شبيه به آن واقعيت بيرونى بلكه مختصاتى است حاصل گزينش و حذف كه بيشتر به ذائقه و آگاهى و امكانات زبانى خاص محدود است. اين تهران نه ربطى به آن واقعيت بيرون زبان دارد نه كاملاً بى ربط است. ياد زبان شناسى۱ افتادم كه براى توضيح دشوارى واژه سگ براى يك زبان آموز مريخى كه تا به حال سگ نديده به ۴ صفحه توضيح در مورد اصلى ترين ويژگى هاى سگ پرداخت و با نشان دادن غيرممكن بودن اين فرآيند آخر سر به يادآورى مفهومى كه در زبان شناسى به «كليشه ذهنى» مصطلح است پرداخت. (Stereotype theory)
«قدرمطلق انگشتانى كه روزهاى رفته را از هفته كم مى كردند/ كم مى آورند مرا به حساب محيطى بياورند/ كه به خود گرفته ام... ص۱۴.»
احتمالاً حدود هزار سال حضور شعر در زبان فارسى دست كم براى شكل گيرى اين مفهوم كفايت مى كند پس چه اتفاقى در حال افتادن است كه اين گونه دچار وضعيت بيگانگى در برخورد با حتى نام يك مجموعه مى شويم.
فكرم مى كنم به اين فرايند يا سيستم بيگانه كننده (نوشتار) بايد با دقت بيشترى توجه كرد. «قيافه اش داد مى زند/ هيچ شباهتى با روزهاى اولم ندارد/ از اول هم قرار نبود/ كه هيچ اتفاقى بيفتد از سرم. ص۱۹.» متن در راستاى آشنايى  زدايى از خود حركت كرده و خود را در شبكه و پيچش هاى مختلف گم كرده است. «من ۱۶۴۵۲۹۳۸۶۷۱ هستم.» به حضورى در يك سيستم و استحاله «من» به يك كد يا شناسه اشاره دارد. اين كد را مى توان كد ملى، شماره  عضويت در يك سيستم ادارى يا كد كاربرى مجازى فرض كرد ولى چيزى كه در تمام موارد فرضيات ما حضور دارد تقليل من با تمام مختصاتش به نقشى است كه شناسه براى حضور و شناسايى در يك «سيستم» به خود گرفته است. اين نقش را مى توان يك «آدرس» فرض كرد.
آدرس ها اطلاعات محضى اند كه اساساً هستى شان در گرو حضور در شبكه ها است. اطلاعات موجود در يك آدرس نه خود دانش بلكه بيشتر مجراى ورودى دانش يا تاريخ است. تاويل در حوزه آدرس ها مساوى است با پرسه گردى در حريم و سرحدات چندگانگى غيرتقابلى (ارزشى). «وقتى جدا جدا جدا جدا، جداً، جدا شديم؟!/ چه فرقى دارد حالا/ اصلاً چه توفيرى/ كه كدام تست را بزنى/ غلط يا درست. ص ۴۶.»
مى توان هر اثر انگشت (امضا) را يك آدرس فرض كرد. امضاها تصوير تفاوت هاى به تعويق افتاده و قابل پيگيرى اند. تكثير بى شائبه شباهت عكسى نه در برابر اصل (من) بلكه بيشتر تصوير كنش مند نام هايند.
امضاها عينيت حضور يافته تفاوتند؛ شناسه هايى كه شباهت عام را همزمان با تفاوت در جزئيات به چالش مى كشند.
غايب را با حضور در سطح. «ارتفاع/ هميشه جواب آدم ها را سر بالا مى دهد/ و براى سئوال هايى كه قدم  قد نداد/ اين ديوار بلندتر از آن است كه كوتاه بيايد ص۳۸.» با اين حساب مى توان تاكيد بيش از حد روى دال ها (خوانش سطح) را توجيهى براى اجراى تصويرى نوشتار معرفى كرد (استفاده از تصوير واژه ها) و به شيوع نوعى بازيگوشى كودكانه که در سطح جوناس ها قابل پيگيرى ست اشاره كرد. «تابى تابى هاى ماهى تابه (هاى بى تاب./اب)/ به جلز و ولز افتاد ديوارهاى اين شهر/ از گربه ها هميشه بالا مى رود/ ماهى كوچولو/ هنوز سياه بود. ص ۲۳»
در اين وضعيت كه به مونتاژ سطوح مختلف در كنار هم و ايجاد تصادفات معنايى به عنوان اصلى ترين مولفه بيشترين توجه شده، جوناس سرايى و به كارگيرى موسيقى هجاهاى هم شكل ولى متفاوت از نظر معنا بهترين پيشنهاد است كه بيشتر نمود آرايه اى را به خود اختصاص داده اند. «راه هاى راه راه  را/ آقاى داروغه دروغ مى گويد...»
و در آخر مى شود به نكاتى فهرست وار از جمله حس زدايى از طريق تزريق عناصر رياضى به متن: «در تحليل انگشت هايى از تمام زوايا--- تفرق يا تقسيم/ فرض صفر تقسيم بر جذر گنگ ريشه هامان» و به بالا رفتن بسامد نام آواها در متن نيز اشاره كرد. «گرومب. جق جق جقه. زوووور. چيك...»
پى نوشت:
۱- مقدمات زبان شناسى/ رابرت لارنس ترسك/ فريار اخلاقى/ نشر نى
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 11:20  توسط فرهاد اکبرزاده  | 

 
نگاهی به برج
اثر جی جی بالارد
فرهاد اكبرزاده
118476.jpg
                                                            
                                                                  «هرآگاهى، آگاهى به چيزى است» 
                                                                                         ادموند هوسرل
نمود مهمترين شكل تقليل پديدارشناسانه جهان فرهنگى به جهان تجربه فورى ما، يا آنچه هوسرل «زيست جهان» اش مى خواند را مى توان در رويكرد به نگاه انتقادى در انديشه آپوكاليپسى ِ(فاجعه جهانى) نسبت به پيامدهاى احتمالى تكنولوژى مدرن ديد.
برج مصداق اين تقليل پديدارشناسانه جهان به ايده است. برج يك آنتى اتوپيا است، آرمانى مينياتوريزه شده، با محوريت تاريخى جدال بين طبقات.۱ «وقتى وايلدر به اين سكنه ويژه فكر مى كرد و فاصله خود در طبقه دوم را با دژهاى آنان در بلندى هاى ساختمان مقايسه مى كرد، فاصله اى كه از نظر طبقاتى به اندازه فاصله رعيت و ارباب است، بى قرارى و رنجش و نفرت فزاينده اى همه وجودش را فرا مى گرفت» (ص۹۱)
برج يك شهرعمودى است نشانه اى قدبرافراشته و آشكار، مكانى براى وقوع و روايت؛ امكان بازيابى و رساندن مفاهيم به بدويت و انجماد نقطه صفر. درباره اين انجماد تعاريف همين قدر مى توان گفت كه: «برج با كارايى بسيار وظيفه حفظ ساختار اجتماعى مورد حمايت خود را بر دوش داشت.» (ص۶۲) برج يك محور عمودى است؛ نمايش اقتدارآميزى از تمركزگرايى تخيل مدار. برج تجسم يك ارگانيسم است: «انگار اين برج نوعى حضور جاندار و زنده و غول آسا بود كه بر سكنه سايه افكنده بود و از موضع قدرت بر همه رويدادها نظارت مى كرد. چيز جالبى در اين نوع احساس بود- آسانسورها كه مثل پمپ در چاه بلند برج بالا و پايين مى رفتند شبيه پيستون هايى بودند كه در حفره قلب كار مى كردند. سكنه اى كه در راهروها آمد و شد مى كردند سلول هايى بودند كه در شبكه اى از شريان ها حركت مى كردند، و چراغ هاى آپارتمان ها چيزى نبود جز نرون هاى مغز.» (ص۶۸) برج، يك استعاره است، بسترى كه زمان، روان، اخلاق و ديگر مفاهيم را در خود حل كرده و معجون ديگرى به دست مى دهد. «برج ساعت درونى خاص خود را داشت، كه شبيه يك فضاى مصنوعى روانشناختى بود، و با آهنگ خاص خود حركت مى كرد؛ نيروى محركه و تعيين كننده ريتم برج آميزه اى از دو چيز بود: الكل و بى خوابى.» (ص۲۳) تفاوت ركن اصلى وجود برج است و معيار و ميزان سنجش نيز تابع همين ركن: «مستى معيارى شده بود كه لنگ موفقيت يا عدم موفقيت پارتى ها را با آن بسنجد.» (ص۵۵) برج محل مراقبت و تنبيه است: روى بام رفت و از آنجا به آلكاترازهاى (نام زندانى در آمريكا) عظيم مجاور را كه برج مسكونى نام داشتند تماشا كرد.» (ص۸۸) برج آزمايشگاه بزرگى براى كشت، توليد و سنجش مقاومت گونه هاى متفاوت انسانى است. «مجتمع مسكونى گونه اجتماعى تازه اى مى آفريد، شخصيت سرد و غيرعاطفى، شخصيتى كه در مقابل فشارهاى روانى زندگى در برج مقاوم و تاثيرناپذير بود و حداقل نياز را به خلوت داشت؛ اين گونه جديد مثل گونه ماشين پيشرفته اى در محيط خنثى به سرعت تكثير پيدا مى كرد.» (ص۶۲) و مهمترين نكته اشاره به اين موضوع است كه: برج تصوير تمام قدى از مدرنيته تحقق يافته است.
از اينها كه بگذريم تجربه خواندن برج ناخودآگاه «كورى» رمان معروف ژوزه ساراماگو را به ذهنم متبادر مى كرد.«بعد از ظهر آن روز لنگ متوجه شد كه مدتى است كه دارد به جمله آخرى هلن وايلدر فكر مى كند.» (ص۳۴) نمى دانم چقدر اين شباهت ها مى تواند براى به ياد آوردن يك اثر از طريق اثر ديگرى منطقى به نظر برسد ولى چيزى كه در هر دو اثر و شايد در هر سه (هنگام خواندن كورى به«طاعون»
آلبر كامو فكر مى كردم) مشترك بود نوعى تخيل موقعيت گرايانه در قالب مكان بود. هر سه استعاره كه مكانى را در خود محاط كرده اند با ديدى انتقادى به نوعى نفوذناپذيرى (قرنطينه) در داخل خود اجازه شكل گيرى مى دهند و خوب هدف كار كاملاً روشن است. «من مى خوام يه فيلم مستند تلويزيونى در مورد اين برج هاى مسكونى درست كنم. مى خواهم درست و حسابى با يك ديد سخت انتقادى به فشارهاى جسمانى و روانى ناشى از زندگى توى اين مجتمع هاى عظيم مثل همين جا بپردازم.» (۲۹) هر سه اثر دچار نوعى شيوع و ريشه دوانى آميبى اند. احتمالاً بايد «شهرتروا» در منظومه ايلياد اثر باشكوه هومر را نيز به اين سه افزوده و اسب تروا را با «طاعون» در رمان كامو؛ «كورى» در اثر ساراماگو و اختلال هاى پيش بينى نشده در سيستم برج هم خوان ديد. «مجتمع به نظرش «صندوقچه پاندرا»۲ مى آمد كه درهاى هزارگانه آن يكى يكى به درون باز مى شد.» (ص۶۱) اختلاطى كه به آزمايشگاهى از «شدن» در آنجا امكان داده و رخداد ها را به نهايتى از كنش وامى دارد. منطق صندوقچه پاندورا منطبق با شيوع همه جانبه در سطح نشانه سرايت را با روايت همخوان كرده است. ايده، استعاره، شهر، تن، شناخت يا سازه، تاب مقاومت در مقابل نفوذ و ريشه دوانى روايت را نداشته، نمى توانند از نقد و نفوذ مصون بمانند. اين نقد كه در ذات روايت مستتر است خود به افشايه اى از شكست (اسطوره زدايى) سيستم ها و آلترناتيوهاى بنيادين انديشه مدرن در قالب يك رمان خواندنى جان بخشيده است.
پى نوشت ها:
۱- اشاره به اولين جمله از مانيفست ۱۸۴۰كارل ماركس و فردريش انگلس
۲- بعد از دزدى آتش به دست پرومته، زئوس زنى به اسم پاندورا آفريد، با اين زن صندوقچه اى بود پر
از بدى. پاندورا با باز كردن در صندوقچه بدى هاى انسانى را يكى يكى به جهان مى فرستاد.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 14:4  توسط فرهاد اکبرزاده  | 

 

نگاهى به: داستان مادرى كه دختر پسرش شد
نوشته قلى خياط
نشر نگیما 
فرهاد اكبر زاده
116985.jpg
«او (نويسنده) مرد، زندگى كرد و از نو مرد.»
موريس بلانشو
وقتى اولين جمله يك رمان ۲۷۶ صفحه اى را با «ناگهان» آغاز مى كنيم به اين ايده كه در اثر تجربه يا گوشزدهاى ساختارگرايانه به نوعى حساسيت روى اولين جمله يك رمان تبديل شده توجه كرده تلويحاً در مى يابيم كه اين متن هر آن خواننده را با يك «ناگهان» غيرقابل پيش بينى غافلگير خواهد كرد. «تجربه گذشته خود من به من خوب ياد داده بود كه گاهى نصف يك عمر لازم است تا تصميم بگيريم كه از نصف باقى آن صرف نظر كنيم.» ص۱۳۰ ناگهان يك سياهچاله زمانى است. گره اى در دستور و نگرش خطى به زمان؛ تكثير اضطراب وقوع در مدام و هميشه.گاهى و البته گاهى آگاهى به اين موضوع كه يك اثر معين چندين نوع رابطه را به طور همزمان بين واحدهاى سازنده خود به كار مى گيرد و در نتيجه، به طور همزمان از چندين قاعده پيروى مى كند باعث نشود تا به دنبال مولفه هاى اصلى يا به گونه اى وجه غالب متن نگرديم يا حرف آخر را اول نزنيم و نگوييم كه متن با چشم اندازگرايى خود سعى در به مركز كشيدن شخصيت ها، مفاهيم و كنش ها براى نشان دادن لايه هاى مختلفى از يك «من»: (آغازگاه حوزه رمانتيك يا روانشناختى)، يك «ديوار»: (پرسه زدن در مرز آلترناتيوها) يا يك «آگاهى= جابه جايى» است: (از مدت هاى مديد جامعه شناسان جاى فيلسوفان و عارفان را گرفته بودند و روانكاوان جاى كشيشان و راهبان را. ص ۱۹۰) در قدم بعد چيزى كه مى توان درباره «داستان مادرى كه دختر پسرش شد» گفت؛ نمود خيره كننده اى از نوعى گره منطقى يا اگر دقيق تر بگوييم نوعى به هم ريختگى زمانى است (به چالش كشيدن بحث تقدم و تاخر «حكايت تيك و تاك»). «گاه گاهى كلمه مرگ خط زده شده بود و يا اين عشق بود كه جاى خود را به مرگ مى داد. گويى نويسنده در انتخاب اين دو واژه هميشه در ترديد بوده يا اين كه بى وقفه آنها را با هم ديگر اشتباه مى گرفت.» ص۶۲
اين جابه جايى كه از به هم ريختگى يا محو ايستگاهى براى چشم اندازى در زمان حاصل شده خود موضوعى است كه ناخودآگاه حافظه را به سمت مثال ژارژنت از رمان معروف مارسل پروست «در جست وجوى زمان از دست رفته»، پرتاب مى كند: «سال ها بعد فهميديم كه اگر در آن تابستان ما هر روز مارچوبه خورده بوديم، نتيجه اش اين بود كه خدمتكارى كه مسئول پوست كندن آنها بود، به اين دليل كه بوى آنها موجب مى شده كه او دچار حمله هاى آسم شود، مجبور شود براى رهايى از آن، آنجا را ترك كند.» «چه كسى مى داند، حتى شايد همين پدربزرگ سرباز ديگر، روزى بى آن كه بداند با يك حركت ساده مداد، بزرگترين شانس زندگى مرا به من هديه داده بود: از روى ليست محكومين به مرگ در اتاق هاى گاز، نام دختر جوان پاريسى مارى _ آنژسولن را خط زده، به او زندگى دوباره داده بود تا او بيست سال بعد مادر من شود.» ص ۲۰ در اين فرآيند كه گذشته؛ آينده و حال را در يك به هم آميزى دچار موضع متفاوتى كرده، قطعيت گزارش صرف را كه با نمود افعال ماضى «بود» به قطعيت تام و تمام مى انجاميد مورد تهديد قرار مى دهد. «جواب مارس به اين پيشنهاد غيرمنتظره ابتدا يك نه مطلق شد، بعد يك نه ساده، بعد يك نه با ترديد و بعد... شروع كرد به فكر كردن.» ص ۱۱۲اين وضعيت اين امكان را ناخودآگاه در خود دارد تا «حال» را از طريق بازخوانى ها و چشم اندازى از مراكز مختلف در «گذشته» مورد دستكارى قرار داده و نوعى وضعيت پيشگويانه را به منطق زمانى متن هدايت كند.
جايى كه گذشته امروز است و فردا ديروز. «ما ديگر تاريخ را نمى نويسيم، آن را برنامه ريزى مى كنيم، دستكارى مى كنيم.» ص۳۷ احتمالاً همين وضعيت در مورد تحليل زواياى شخصيت محورى رمان از چند منظر نيز قابل طرح است. جايى از لويى آراگون اشاره جالبى درباره انقلاب روسيه خوانده بودم به اين مضمون كه: اگر تفكر را مقياس بگيريم اين انقلاب در بهترين حالت يك بحران مبهم در حد وزارتخانه ها است و تاكيد مى كرد كه اگر اين حركات انقلاب نام گرفته صرفاً به خاطر سوءاستفاده از زبان است. در اين سطح از خوانش مى توان اسكيزوفرنى يا تجربه عارفانه را با چرخشى مبهم در حوزه ضماير (مركز همذات پندارى و اين همانى ها) توضيح داد. «آيا من كمى او مى شدم، آيا افكار او واقعاً در افكار من مى ريخت؟» ص۲۶۵ در اين موقعيت نويسنده (اراده پنهان قدرت براى نمايش چندگانگى) يا خواننده (آينه گردانى بين بيمار و پزشك) تمام  بار شخصيت ها، كنش و روايت ها را در يك كاسه شدن سوژه و ابژه در متن خويش حس مى كند و به جنونى كه ديگر نقاب نيست تن در مى دهد.
«هيچ موجود زنده اى به جز انسان صاحب اين ايده اسفبار نبوده است كه زندگى را بايد فكر كرد. ما خواستيم زندگى را فكر كنيم، پس به ناچار مرگ را ابداع كرديم. حيوانات هرگز نمى ميرند، دلم مى خواست مى توانستم تمام ارسطويم را از دست بدهم تا مستى رقص زنبورى را به دست آورم.» ص۱۲۲
در اينجا جنون شايد تنها از آن سو كه نشان دهنده لحظاتى است كه نقاب ها، بازايستاده از مراطبه و جابه جا شدن؛ در جمودى مرده وار در هم مى آميزند. «خلاصه مى كنم، با پدر پيرم از اندوه مى مردم، با عموى جوانم در جنگ، با مارى- آنژ در اردوگاه هاى لهستان. آرى مى شود تولد قرنى را به چشم نديد و ليكن با غم و درد آن در ته دل و روده و روح و جان خود زيست.» ص۶۵

نويسنده قهرمان خود را که يك پاريسي دورگه است (پدر روس و مادر فرانسوي) را به قلب رخداد هاي ايدولوژيك قرن واروپا دو قطبی سالهاي آلمان شرقي؛ غربي مي برد. تا به اتكا به تفاوت های موجود به بررسي و تحليلي از زوايا و زبان شخصيت هايش می پردازد و با ظرافت خاصي خواننده را در يك موقعيت توريستي، همراه با اطلاعات کاتالوگی به گشت وگذار در زمان و مكان ها و شركت در جلسات ايدیولوژيك و زير زميني مي خواند. ولی در این اثنا از داوری و طرح مواضع فردگرایانه که در قالب گزین گویه ها قالب ریزی شده اند نیز غافل نبوده به نوعی تفکر مانوی مستتر در خلال این همهمه اجازه حیاتی مضاعف می دهد. «ايمان من فقط به انسان بود؛ به فرد تنها، به دوست، آشنا، به كسي كه جلوي چشمان شما نفس مي كشد، درد مي كشد، زندگي مي كند و ميميرد. ص130»

یاوقتی که نیچه وار فریاد می کشد:«واي به حال كسي كه خوشبختي كوچكش به پاي تاريخ ِبزرگ جهان بسته شده باشد ص130»

گزین گویه ها در تمام سطح متن پراکنده اند سیاه چاله هایی که گاه خواننده را مثل یک گودال مهیب در خود می کشند « قانون و اخلاق، هميشه قانون و اخلاق ِ فاتح هاست 48وعبور به سطرها و کلمات بعد را حداقل تا لحظاتی به تاخیر می اندازند. «مذهب مرتد دشوارترين مذهب هاست، چرا كه اوبايد ايمانش را بر روي پوچ بنا سازد.190 »

   از این گذشته بدون در نظر گرفتن توصیفات گاهن بالزاک وار اثر، لحن کلی به سمت نوعی شاعرانگی محزون که با ترکیب سازی ها(تتابع اضافات) عینی، ذهنی یا گاهن کاملا ذهنی، نثر را به ورطه تصنع و نوعی شعرگونه گی آرمانگرایانه سوق داده است :« من ِ كافر ِ مرتدِ دردمند، يهوداي خائن خودم 230 » یا « در عمق عميق شاد پناه گاه ايمن زن 54»

با وجود تمام این حرفها داستان مادری که دختر پسرش شد. داستان داوری ست. شرح دغدغه ها و التهابات کهنسال نویسنده ایست که ازآغشته گی کلمات وارزشی کردن گزارهایش دریغ نکرده به داوری های مختلف در مقابل متن خویش میدان داده است.« رسم و كاردنيا همين است. براي اينكه مادري بتوان يك لحظه از تماشاي دويدن و بازي كردن كودكش لذت ببرد، طبيعت بايد ده تا از بهترين گلهايش را قرباني كند. زندگي را به اين شكل ساخته اند فرزندم نه بايد دنبال عدالت گشت ونه زياد دنبال حقيقت. اولي وجود ندارد و دومي ديده نمي شود.186».

  

پي نوشت ها

*  نيچه / دلوز / دكتر پرويز همايون پور/ نشر قطره

 

 
+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت 11:40  توسط فرهاد اکبرزاده  |